پیشنهادهای مهدی کشاورز (٤,٢٢٠)
خِنِس شدن، کش پیدا کردن و طولانی شدن کار
نما؛ نمای گزارشی= وجه خبری/اخباری
ریخت گزارشی: ریختی از کارواژه که نَهِش بیان شده در پاره گفتار را مانند نهشی رخدادی نشان می دهد.
در دستور زبان: واچَک[در پارسی میانه]
واچک گزارشی
گزارشی؛ جمله اخباری/خبری= واچک گزارشی
گزارشی
گزارشی
واچک گزارشی
گزارشی
- شُلانه - شل و ول وار، شل و ولانه - شرمسارانه
وادادگی= انفعال واداده= منفعل
منفعل= واداده، سست، شل و ول انفعال= وادادگی، سستی
واژه ی واداده را می توان بجای واژه ی تازی [منفعل] بکار برد.
این واژه نباید به ریخت [نادر خور ( =خورنده نادر ) ] نوشته شود بلکه نادَرخور ( نا درخور ) است که چَمَد ( معنی دهد، یعنی ) ناشایست، ناسزاوار، آنچه درخو ...
لرزاننده، لرزشگر، لرزانه
گُنده و ناهماهنگ، ناجور، ناسازگار، نادَرخور، بی اندام، ناساز هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
رایش= تنظیم، ساماندهی، اندازه گیری، اندیشه ورزی، رایزنی، رایش= ریاضی
واژه ی کهن نمای مزداهیک را می توان در سویه های فلسفی و پنداری ( انتزاعی ) ِ ریاضی بکار گرفت و برای سویه های کاربردی این دانش، واژه ی رایِش را بکارگیر ...
رایش وار، رایشانه، رایِش= ریاضی
رایِشی؛ وابسته به رایش= ریاضی
خودنمایانی
فرا رایش
کشاننده فراماده ای، کشاننده فرامادیک
واژه ی "هرآینه" به گمان بسیار باید [هر آیین] بوده باشد. آیین به چم روش، شیوه، روال و. . . هرآیین= به هر شیوه و روشی؛ پذیرفتنی ست که در پارسی کهن، ...
- انگارپذیر، پندارپذیر، - انگاشتنی، پنداشتنی، - پذیرفتنی
برهم کنش؛ [مانند دو دارویی که با یکدیگر برهم کنش یا تداخل دارند]
پویاننده= محرک؛ در جایی که واژه های محرک، حرکت و یا متحرک در یک نوشتار می آیند می توان از واژه ی پویاننده به جای محرک بهره گرفت. پویاننده ناپویا= م ...
ابرخوراک
اَبَرخوراک، ابرمیوه
اَبَرخوراک، ابرمیوه
نیکنما، نیک نما
کافرنمایی
پنجک= یک از پنج، یک پنجم، مانند چارک دهک، صدک
پنجک= یک از پنج، یک پنجم؛ نمونه های دیگر: چارک، دهک، صدک
در رایش ( ریاضی ) : نَوَدآر؛ نودآر: آورنده کُنج یا زاویه تا نود
انجامنده، انجامان؛ زاویه ی مکمل= کُنج انجامان
همبند، پیوندگر، وَندار ( بندار )
گسترده وار
بسامدی
بسامدی [زاب یا صفت]؛ = دارای بسامد، بسامددار، تناوبی، متناوب، یک در میان
شارش بسامدی
شارش بسامدی
بسامدگر، بسامدساز
بسامدی، بسامده
بسامدی، ( دارای بسامد و تناوب )
شفتاهن، آمیزشفت= بتون آرمه، شفتاهن: شفته ( بتون ) آهندار، میلگرددار آمیزشفت: شفته ( بتون ) ی که با مواد دیگر مانند آمیختَکان ( کامپوزیتها ) درهم آم ...
شفتاهن، شفته ( بتون ) آهندار، میلگرددار آمیزشفت: شفته ( بتون ) ی که با مواد دیگر مانند آمیختَکان ( کامپوزیتها ) درهم آمیخته شده است= بتون آرمه.
آمیختک، آمیخته، آمیزک، آمیزه، همنهاد، همنهشت، همگزاره [در جاهای گوناگون] کامپوزیتی= آمیختی، آمیختیک
آمیخته، آمیزه [صفت] آمیختک، آمیزک، همنهشت، همنهاد، همگزاره [نام]