زرگلی

زرگلی سلام زهرا هستم : )
مدرس زبان انگلیسی
و مترجم کتاب های کودک و نوجوان


از آبادیس زیاد استفاده میکنم
خیلی اوقات معنی که خواستم رو در بخش پیشنهاد کاربران پیدا کردم

بنابراین تصمیم گرفتم تا جایی که میتونم به غنی تر شدنش کمک کنم تا دیگران هم بهترین استفاده رو ازش بکنن

اوقاتتون خووووووش

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



قاراشمیش١٩:٠٨ - ١٤٠١/٠٢/١٧آشفته بازارگزارش
5 | 0
eagerly١٠:٠٥ - ١٤٠١/٠٢/١٧با شور و شوقگزارش
2 | 0
tolerantly٢١:٣٨ - ١٤٠١/٠٢/٠٩با صبر و حوصلهگزارش
5 | 0
squeak٢٠:٢١ - ١٤٠١/٠٢/٠٩با صدای جیغ مانند حرف زدن جیغ جیغی حرف زدنگزارش
7 | 0
passionate١٩:٠٠ - ١٤٠١/٠٢/٠٩پُر انگیزهگزارش
7 | 0
be dying to do something١٨:٤٦ - ١٤٠١/٠٢/٠٩برای انجام کاری لحظه شماری کردنگزارش
7 | 0
مستقر١٣:١٦ - ١٤٠١/٠٢/٠٩واقع در . . .گزارش
7 | 0
the truth is٢٠:٠٠ - ١٤٠٠/١٠/٠٩در واقع، در حقیقتگزارش
7 | 0
take a shine to١٨:٣٠ - ١٤٠٠/١٠/٠٨شیفته کسی شدنگزارش
7 | 0
توپ١٨:٢٥ - ١٤٠٠/١٠/٠٨عالی، محشرگزارش
14 | 0
never better١٨:١٥ - ١٤٠٠/١٠/٠٨چی از این بهتر!گزارش
7 | 1
levelheaded١٨:٥٥ - ١٤٠٠/٠٩/٢٩محتاط و دور اندیشگزارش
7 | 0
clip١٨:٥٢ - ١٤٠٠/٠٩/٢٩محکم بستن، وصل کردنگزارش
5 | 0
pull through١٨:٠٥ - ١٤٠٠/٠٩/٢٩pull onself through از چیزی عبور کردن و رد شدن و . . .گزارش
5 | 0
flummoxed١١:٤٤ - ١٤٠٠/٠٩/٢١سردرگمگزارش
9 | 0
لابد٢١:٣٤ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠احتمالا، شایدگزارش
7 | 0
widen٢١:٢٩ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠گشاد شدن در Her eyes widenedگزارش
7 | 0
pull together٢١:١٩ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠به خود مسلط شدنگزارش
5 | 0
مهار ناپذیر٢١:٠٧ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠غیر قابل کنترلگزارش
5 | 0
play for time١٨:٢٠ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠وقت خریدنگزارش
7 | 0
برخاسته١١:٠٩ - ١٤٠٠/٠٩/١٨ناشی ازگزارش
9 | 1
fume١٨:١٨ - ١٤٠٠/٠٩/١٣با عصبانیت حرف زدنگزارش
7 | 1
uncomfortably١١:٤٨ - ١٤٠٠/٠٩/١٣با دستپاچگی با خجالت با حالت معذبیگزارش
5 | 0
impatiently١١:٤٥ - ١٤٠٠/٠٩/١٣با کلافگی، با بی حوصلگیگزارش
12 | 0
bump١٨:١٢ - ١٤٠٠/٠٩/١١صدای گرومپ، تلپیگزارش
9 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



expect١١:٣٩ - ١٤٠١/٠٢/٠٤
• I expected that you would say something like that, so I came prepared.
منتظر شنیدن همچین چیزی بودم، و غافلگیر شدم.
0 | 1
suffocate٢٠:٢٤ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠
• The disease suffocates those who suffer from it.
مبتلایان به این بیماری دچار تنگی نفس می شوند
2 | 1
blind٢٠:٢٠ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠
• He is blind to the truth about his wife.
چشمش را بر روی حقیقت در مورد همسرش بسته است
2 | 0
blind٢٠:١٩ - ١٤٠٠/٠٩/٢٠
• An accident in the laboratory had left him blind.
در حادثه ای در آزمایشگاه نابینا شده بود
2 | 0