blind

/ˈblaɪnd//blaɪnd/

معنی: پناه، پرده، چشم بند، در پوش، تاریک، کور، نابینا، بی بصیرت، عاجز، غیر خوانایی، نا پیدا، هر چیزی که مانع عبور نور شود، خیره کردن، اغفال کردن، کور کردن، درز یا راه گرفتن
معانی دیگر: اعمی، نابینا کردن، جاهل، نادان، تاریک اندیش، کورکورانه، بابی بصیرتی، مذبوحانه، بی حزم و احتیاط، مستور، پنهان، آنچه دیدنش مشکل باشد، بی در و پنجره، بی روزنه، بسته از هر سو، خارج از حوزه ی عقل و اراده ی بشر، (چشم را) موقتا کور یا تار کردن، دید را مختل کردن، از یک سو بسته، بن بست، ناخوانا، (هواپیمایی) تحت کنترل ابزار راهنمایی (بدون هدایت خلبان)، تحت الشعاع قرار دادن، بیشتر نور دادن، نورگیر، هر چیزی که نور را کور کند، (عکاسی) شاتر، بندان، مسدود کننده، از عقل و بینش محروم کردن، ندیده خریدن یا پیشنهاد دادن، (خودمانی) مست، (در مورد گیاه) نابارور، بی گل، (صحافی و جلد پردازی) به صورت فرورفته (و بدون جوهر یا رنگ) تذهیب کردن، کنده کاری روی جلد، کم نور کردن، کم سو کردن، (شکار حیوانات) مخفی گاه شکارچی، کوله، (اشخاص) عامل دیگران، دست نشانده، با بی پروایی، با بی احتیاطی، درز یاراه چیزی را گرفتن، adv :چشم بند، سنگر، مخفی گاه

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: blinder, blindest
(1) تعریف: lacking the ability to see; sightless.
مترادف: eyeless, sightless
متضاد: sighted
مشابه: purblind, stone-blind, visionless

- These dogs are trained to assist blind people.
[ترجمه ترگمان] این سگ ها برای کمک به افراد نابینا تربیت می شوند
[ترجمه گوگل] این سگ ها برای کمک به افراد کور آموزش دیده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- An accident in the laboratory had left him blind.
[ترجمه تارا] یک تصادف در آزمایشگاه باعث کور شدن او شد
|
[ترجمه امین] یک تصادف در آزمایشگاه او را نابینا کرده بود.
|
[ترجمه زرگلی] در حادثه ای در آزمایشگاه نابینا شده بود
|
[ترجمه ترگمان] یک حادثه در آزمایشگاه او را کور کرده بود
[ترجمه گوگل] یک تصادف در آزمایشگاه کور شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: unwilling or unable to recognize or understand.
مترادف: ignorant, imperceptive, unaware
متضاد: mindful, perceptive
مشابه: insensitive, obtuse, undiscerning, unknowing

- He is blind to the truth about his wife.
[ترجمه زرگلی] چشمش را بر روی حقیقت در مورد همسرش بسته است
|
[ترجمه ترگمان] او در مورد همسرش حقیقت را می داند
[ترجمه گوگل] او به حقیقت در مورد همسرش کور است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: beyond reason or the need for evidence.
مترادف: irrational, mindless, unreasonable
مشابه: impetuous, rash, reckless, senseless, uncontrollable, uncritical, unrestrained, unthinking

- The neighbors said he was blind with rage when he broke down the door.
[ترجمه ترگمان] همسایه ها می گفتند وقتی در را باز می کرد از شدت خشم کور بود
[ترجمه گوگل] همسایگان گفتند که وقتی درب را شکست، کور شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The people had blind trust in their leader.
[ترجمه ترگمان] مردم اعتماد کورکورانه به رهبرشان داشتند
[ترجمه گوگل] مردم اعتماد کور به رهبرشان داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: out of sight; hidden.
مترادف: hidden, invisible, occult
مشابه: obscure, unknown

- It's dangerous to pass another car on a blind curve.
[ترجمه ترگمان] خیلی خطرناکه که یه ماشین دیگه رو توی یه مسیر کور رد کنیم
[ترجمه گوگل] خطرناک است که یک ماشین دیگر را بر روی منحنی کور بگذرانید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (informal) drunk.
مترادف: drunk
مشابه: tight, tipsy

- He was absolutely blind by the end of the party and I had to drive him home.
[ترجمه ترگمان] در آخر مهمانی کاملا کور بود و من مجبور شدم او را به خانه برسانم
[ترجمه گوگل] او تا پایان حزب کاملا کور بود و من مجبورم او را به خانه ببرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: blinds, blinding, blinded
(1) تعریف: to cause to lose sight, either temporarily or permanently.
مشابه: daze, dazzle, dim, obscure

- He blinded us shining that flashlight in our eyes.
[ترجمه ترگمان] او ما را کور کرد و چراغ قوه را در چشم ما گذاشت
[ترجمه گوگل] او کور ما را درخشان این چراغ قوه در چشم ما
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The illness blinded her and she never regained her sight.
[ترجمه ترگمان] بیماری او را کور کرده بود و او هرگز چشمانش را باز نکرده بود
[ترجمه گوگل] بیماری او را کور کرد و او هرگز دید او را نیافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to take away (one's) judgment.
مشابه: blindfold, daze, dazzle, obfuscate

- Love blinded him to her faults.
[ترجمه ترگمان] عشق او را کور کرده بود
[ترجمه گوگل] عشق او را به گسل های او کور کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: (sometimes pl.) a device in a window to screen out light or give privacy within.
مشابه: cover, curtain, drape, shade, Venetian blind

- The room gets hot during the day if we don't pull down the blind.
[ترجمه ترگمان] این اتاق در طول روز گرم می شود اگر ما کوره را از بین نبریم
[ترجمه گوگل] در صورتی که ما نابود نکنیم اتاق در طول روز گرم می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (used with a pl. verb) sightless people, collectively (usu. prec. by the).

- That organization trains guide dogs for the blind.
[ترجمه ترگمان] این سازمان سگ های راهنما را برای نابینایان هدایت می کند
[ترجمه گوگل] این سازمان آموزش سگ ها را برای نابینایان هدایت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a place or structure used by hunters, photographers, or the like to conceal themselves.
مشابه: ambush, hideaway

(4) تعریف: a cover or mask for true purpose or action; something that obscures.
مترادف: camouflage, cloak, disguise, masquerade, smoke screen, subterfuge
مشابه: deception, front, mask, screen
قید ( adverb )
حالات: blinder, blindest
مشتقات: blindness (n.)
• : تعریف: without the capacity to see or understand.
مترادف: benighted
مشابه: unawares

- He flew the airplane blind.
[ترجمه ترگمان] هواپیما را کور کرد
[ترجمه گوگل] او کور هواپیما را پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They worked blind to the consequences.
[ترجمه ترگمان] آن ها نسبت به پیامدهای آن کور بودند
[ترجمه گوگل] آنها به پیامدهای ناخوشایند کور شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. blind destiny
سرنوشت جبری

2. blind faith
ایمان متعصبانه (کورکورانه)

3. blind as a bat
کاملا کور،نابینا

4. a blind alley
کوچه ی بن بست

5. a blind driveway
کوره راه ورودی،راه دور از دید

6. a blind landing
فرود هدایت شده توسط ابزار راهنمایی (مثلا در توفان و هرچه که دید خلبان را مختل کرده)

7. a blind letter
نامه ی ناخوانا،حرف الفبای ناخوانا

8. a blind love
عشق کورکورانه (عاری از دوراندیشی)

9. a blind observance of convention
پیروی کورکورانه از عرف

10. a blind search
جستجوی کورکورانه

11. a blind wall
دیوار بی در و پنجره،دیوار بی مدخل

12. the blind are rehabilitated in this institute
در این موسسه نابینایان را توانبخشی می کنند.

13. the blind man fastened on my arm
مرد نابینا بازویم را گرفت.

14. the blind man was groping after his hat
مرد نابینا کورمال دنبال کلاهش می گشت.

15. the blind owl
بوف کور

16. the blind leading the blind
کوری عصاکش کور دگر شود

17. he is blind in one eye
یک چشم او کور است.

18. he was blind to the truth
او واقعیت را درک نمی کرد.

19. she reproves blind adherence to fashion
او مخالف پیروی کورکورانه از مد است.

20. she went blind during her infancy
در دوران شیرخوارگی کور شد.

21. even a blind pig occasionally picks up an acorn
حتی اشخاص بی عرضه هم گاهی موفق می شوند

22. justice is blind
(عدالت کور است) عدالت تبعیضی قائل نمی شود

23. love is blind
عشق کور است

24. homer was a blind poet
هومر شاعری نابینا بود.

25. i took the blind man's hand and led him across the road
دست مرد کور را گرفتم و او را از جاده رد کردم.

26. to help a blind man across the street
مرد کوری را در گذشتن از خیابان کمک کردن

27. an institute for the blind
بنیاد نابینایان

28. her right eye is blind
چشم راست او کور است.

29. later on, milton became blind
میلتون بعدها کور شد.

30. slats of a venetian blind
پره های پرده ی کرکره

31. the prophecy of the blind old man was fulfilled
پیش بینی پیرمرد کور درست درآمد.

32. to buy a thing blind
چیزی را ندیده خریدن

33. there are none so blind as those who will not see
آنان که چشم دارند و نمی بینند از همه کورترند

34. he mooched apples from the blind man's basket
او از سبد مرد کور،سیب بلند کرد.

35. the negotiations have reached a blind alley
مذاکرات به بن بست رسیده است.

36. this school only serves the blind
این مدرسه ویژه ی نابینایان است.

37. color is inconceivable to those born blind
برای کسانی که کور به دنیا آمده اند رنگ قابل ادراک نیست.

38. have pity on me; i am blind and deaf
به من رحم کنید; من کور و کرم.

39. he can't help himself, he is blind and old
او تقصیر ندارد،نابینا و سالمند است.

40. their wars had risen out of blind nationalism
جنگ های آنها از ملیت گرایی کورکورانه سرچشمه گرفته بود.

41. those who see and those who are blind
آنان که بینا هستند و آنان که نابینا

42. you mustn't trust your children to your blind mother
تو نباید بچه های خود را به مادر نابینایت بسپاری.

43. she risked her life in order to save a blind child
برای نجات یک کودک کور جان خود را به خطر انداخت.

44. a nod is as good as a wink (to a blind horse)
عاقل را اشاره ای بس است،اشاره نیاز به توضیح ندارد

45. the novel describes the history of the love and vengeance of a blind man
آن رمان داستان عشق و انتقام مرد کوری را بیان می کند.

مترادف ها

پناه (اسم)
shelter, asylum, blind, sconce, refuge, awning, bulwark, safeguard, guard, coverture

پرده (اسم)
blind, veil, screen, curtain, membrane, pall, tympan, tympanum, patagium, window shade

چشم بند (اسم)
blind, cole, juggler, conjuror

در پوش (اسم)
blind, bonnet, bung

تاریک (صفت)
blind, ambiguous, dark, dim, black, gloomy, dusky, somber, sombre, benighted, murk, caliginous, cimmerian, darkling, lackluster, stygian

کور (صفت)
blind, sightless, glass-eyed

نابینا (صفت)
blind, sightless, purblind

بی بصیرت (صفت)
blind, impercipient

عاجز (صفت)
cripple, blind, weak, feeble, unable, incapable

غیر خوانایی (صفت)
blind

نا پیدا (صفت)
missing, latent, blind, transparent, unclear, inconspicuous, indiscernible

هر چیزی که مانع عبور نور شود (صفت)
blind

خیره کردن (فعل)
amaze, astonish, blind, daze, dazzle, puzzle

اغفال کردن (فعل)
blind, deceive, beguile, delude, entrap, hoodwink

کور کردن (فعل)
blind, blindfold, seel

درز یا راه گرفتن (فعل)
blind

تخصصی

[کامپیوتر] کور کردن
[مهندسی گاز] درپوش، صفحه مسدودکننده
[نساجی] پرده - پارچه پرده ای

به انگلیسی

• shade, shutter (over a window); shelter, hiding place (for hunters); something that misleads
make unable to see; dazzle
unable to see; closed to, impervious to
someone who is blind cannot see because their eyes are damaged.
you can refer to people who are blind as the blind.
if something blinds you, you become unable to see, either for a short time or permanently.
if you are blind to a fact or situation, you take no notice of it or are unaware of it.
if you turn a blind eye to something wrong or bad that someone is doing, you pretend not to notice, and allow them to continue doing it.
if something blinds you to the real situation, it prevents you from noticing or being aware of its reality.
you describe someone's beliefs or actions as blind when they take no notice of the facts or behave in an unreasonable way.
when you are driving along a road, a blind corner is one that curves very sharply so that you cannot see round it.
a blind is a roll of cloth or paper which you pull down over a window to keep out the light.
see also blinding, colour blind, venetian blind.

پیشنهاد کاربران

خالتور
پرده ای که تاریک روشن میشه ( کِرکِره یا زِبرا )
نابینا
خیره کننده
نابینا
کور
Single - blind peer review: بازبینی همتای نادیده یک طرفه: اکثر نشریه های علمی وقتی مقاله ای دریافت می کنند، آن را به این شیوه داوری می کنند. یعنی به داورانی با تخصص مشابه نویسندگان به عنوان همتایان علمی آنها ارسال می کنند تا کیفیت مقاله را ارزیابی کنند. مشخصات داوران برای نویسندگان پنهان است. اکثر نشریه ها به این شیوه عمل می کنند. اما نشریه هایی هم هستند که حتی مشخصات نویسندگان مقاله هم برای داوران نامعلوم است. به آن بازبینی نادیده دوطرفه ( Double - blind ) می گویند.
A blind date=a romantic meeting
خود blind به تنهایی معنی فرد نابینا می دهد

Not able to see
نابینا، کور
کور، نابینا
برای مثال blind chef به معنای سر آشپز نابینا است
چشم بسته
مثلا چشم بسته چیزی را قبول کردن
کرکره
اغفال کردن
ندیدن
کور نابینا ندیدن
کورکورانه
کور
نابینا
Not able to see
With blind eyes, you can not continue the sad process of living alone
It is expedient at this time, considering the three years of patience, to be Muharram so that separation does not happen
با چشمان کور نمیشه به روند زندگی غمگین تنهایی ادامه داد
مصلحت در این زمان با توجه به سه سال صبر این هست محرم هم باشیم تا جدایی اتفاق نیوفتد
BLIND : کور ( نابینا )
DEAF : کر ( ناشنوا )
MUTE / DUMB : لال ( ناتوان گفتاری )
کوریدن = کور کردن.
نابیناییدن = نابینا کردن
سلام دوستان
درس ششم pre3
Blind →adj
Unable to see کور ، نابینا
جمله:it is a school for blind children
اگه تونستین استفاده کنین لایک یادتون نره ❣️🙃
برای دریافت بیوگرافی کافیه رو اسمم کلیک کنید🤩
شدیدا مَست
عاشق
نشئه
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما