پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,١٧٢)

بازدید
٣٥,٤٤٨
تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
١

موجب شدن ؛ سبب شدن. علت شدن : آمدن شما موجب شد تا ما هم دوستمان را ببینیم. ( از یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

بی موجب ؛ بی سبب و جهت. ( ناظم الاطباء ) : گو به عم زاد از کجا برخاستت آخر بگو همچنین بی موجبی این دشمنیها با منت. انوری.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

من غیرموجب ؛ بلاموجب. بدون جهت و سبب. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب بلاموجب شود

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

بر چه موجب ؛ به چه صورت. به چه طریق. چگونه. بر چه وجه. بر چه اصل و طریقه : منتظر آن که از حضرت به چه موجب مثال دهند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 59 )

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

بلاموجب ؛ من غیرموجب. بدون جهت. بی سبب.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

بر آن موجب ؛ بدان سبب. بدان جهت. به طریقی که. بدان صورت.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- به موجب ِ ؛ بر موجب ِ. به سبب ِ. طبق ِ. برابرِ: به موجب این حکم ، برابر این حکم. طبق این حکم. ( یادداشت مؤلف ) : پس بموجب این مقدمات واضح و. . . ( ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
١

پرموج ؛ موج زن. مواج. متموج. پر از خیزاب : فراز و نشیب از گل سرخ گویی که دریای سبز است پر موج گوهر. ناصرخسرو.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

خبر موثق ؛ خبری که مورد اعتماد باشد. خبری که به راست بودن آن اطمینان حاصل است. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- عمله موتی ؛ کسانی که به کار مردگان اشتغال دارند. افرادی که به کفن و دفن و ترحیم و امور مربوط به اموات مشغولند. چون حفار، غسال ، گورخوان ، ملقن ، قا ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موتان الفؤاد ؛ مرد کندخاطر. ( از ناظم الاطباء ) . مرده دل. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت اختیاری ؛در اصطلاح عرفان ، عبارت از قمع هوای نفس و اعراض از لذات است که سبب معرفت است که مخصوص نشأت انسانیت است و انسان در راه نیل به مطلوب قطع ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت اسود ؛ مرگ سیاه. مرگی که علت آن در آتش سوختن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون )

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت طبیعی ؛ عبارت از انقضای مدت مقاومت حرارت غریزی است به واسطه اسباب لازم و ضروری و طبیعی. ( از فرهنگ علوم عقلی ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت مائت ؛ مرگ سخت. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت احمر ؛ مرگ سرخ. شدت قتل بود به شمشیر و جز آن که به خون غرق شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . موت سخت. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از لطایف اللغا ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت ابیض ؛ مرگ سپید. مرگی که علت آن در آب غرق شدن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت زرد ؛ مرگ اصفر. رجوع به ترکیب موت اصفر شود.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت سبز ؛ موت اخضر. رجوع به ترکیب موت اخضر شود. مرگ سبز. پوشیدن جامه وصله دار از وصله هایی که قیمتی ندارد. ( از تعریفات جرجانی ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت اصفر ؛مرگ زرد که از کثرت مرض پیدا شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت القوة ؛ ضعیفی قوت ماسکه را گویند. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت اسود ؛ مرگ سیاه. مرگی که علت آن در آتش سوختن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت اخترامی ؛ عبارت است از خاموش شدن حرارت غریزی به واسطه عوارض و آفات نه به اسباب ضروری. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت اخضر ؛ مرگ سبز. پوشیدن جامه وصله دار از وصله هایی که قیمتی ندارد. ( از تعریفات جرجانی ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موت احمر ؛ مرگ سرخ. شدت قتل بود به شمشیر و جز آن که به خون غرق شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . موت سخت. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از لطایف اللغا ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
١

موت ابیض ؛ مرگ سپید. مرگی که علت آن در آب غرق شدن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

حبس مؤبد ؛ حبس ابد. حبس ابدی. ( یادداشت دهخدا ) . برای همیشه زندانی بودن.

پیشنهاد
٠

مؤبد و مخلد گردانیدن ؛ ابدی ساختن. جاودانه کردن. جاودانی ساختن : اسم و صیت نوبت میمون. . . بر امتداد ایام مؤبد و مخلد گردانید. ( کلیله و دمنه ) . ذ ...

پیشنهاد
٠

جاوید و مؤبد گردانیدن ؛ مؤبد و مخلد گردانیدن. جاودانی و ابدی ساختن : صیت نیک بندگی من ، ملک را جاوید و مؤبد گردانید. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موبد موبدان ؛ به آن معنی است که درعربی اعلم العلماء گویند. ( آنندراج ) ( از انجمن آرا ) . || پاک. آگاه. روشن : مگر پاک یزدان ببخشد به ما دل موبدت بر ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موبددل ؛ دارای دل موبد. پاکدل. دانادل. کنایه از هوشیار و عاقل و دانا : کف وساعدش چون کف شیر نر هشیوار و موبددل و شاه فر. فردوسی.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- موبد هندو ؛ پیشوای دینی هندوان. روحانی هندو : کمتر ازآن موبد هندو مباش ترک جهان گوی و جهان گومباش. نظامی.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- موالی نواز ؛ بنده نواز. غلام نواز. زیردست نواز. که زیردستان و غلامان خویش بنوازد : مهتر چنین باید موالی نواز مهتر چنین باید معادی شکن. فرخی.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافقت نمودن ؛ موافقت کردن. همرایی کردن. همدلی و همداستانی نمودن. ( از یادداشت مؤلف ) : هر که در کسب بزرگی مرد بلندهمت را موافقت ننماید معذور است. ( ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافقت کردن ؛ مواطاة. موافقة. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . هم رای شدن. همداستان گشتن. همدستان شدن. ( از یادداشت مؤلف ) : در تاریخی که می کنم سخنی نران ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافقت کردن ؛ قبول داشتن. مورد قبول قرار دادن. تصویب نمودن. تأیید کردن : درهر چیزی که مصالح ولایت و خاندان و تن مردم به آن گردد اندر آن موافقت کنم [ ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافقت کردن ؛ برابری و تطابق کردن.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

یار موافق ؛ دوست همدل و همرای. رفیق یکدل و صمیمی. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافق شدن ؛ همدل و صمیمی شدن : تو گریانی ، جهان خندان موافق کی شود با تو جهان بر تو همی خندد چرایی تو بر او گریان. ناصرخسرو.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

رفیق موافق ؛ یار موافق. دوست یکدل و یکرای. یار صمیمی. ( یادداشت مؤلف ) : پدرود باش ای. . . رفیق موافق. ( کلیله و دمنه ) . در این برف و سرما دوچیز ا ...

پیشنهاد
٠

موافق شدن دل در کاری ؛ پذیرفتن آن کار. نظر مساعد داشتن بدان کار : دل بانو موافق شد در این کار نصیحت کرد و پندش داد بسیار. نظامی.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافق مرکز ؛ در اصطلاح عبارت است از فلکی که مرکز آن عالم باشد خواه ممثل و خواه مایل بود. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- موافق شدن ؛ منطبق شدن. مطابق شدن. انطباق داشتن. ( از یادداشت مؤلف ) . انطباق. مطابقه. طرتمة؛ موافق شدن چیزی به چیزی. ( منتهی الارب ) . - موافق ش ...

پیشنهاد
٠

موافق ِ رای یا طبع کسی آمدن ؛ مورد قبول او شدن. مطابق نظر و خواست او قرار گرفتن : ملک از این سخن روی درهم کشیدو موافق ِ رای بلندش نیامد. ( گلستان ) . ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافق آمدن ؛ مناسب و شایسته به نظر رسیدن. مقبول و پسندیده افتادن : درخواست که مرا دستوری دهد تا بر سر آن ضیعت روم که این هوا مرا نمی سازد. . . امیر ر ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- موافق افتادن ؛ پسندیده آمدن. مقبول آمدن : شیر را این سخن [ سخن دمنه ] موافق افتاد. ( کلیله و دمنه ) . امیرناصرالدین را این سخن موافق افتاد. ( ترجمه ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافق حال ؛ مناسب حال. منطبق با وضع و حال و دمساز با مزاج کسی : ابیات بوتمام طایی موافق حال و مطابق وقت او آمد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 362 ) . گفت این ...

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موافق شدن ؛ هم آهنگ شدن. سازگار گشتن. سازوار و همرای شدن. توافق نمودن.

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
١

باد موافق ؛ باد مراد. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . باد شرطه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٣ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مواظبت نمودن ؛ مواظبت کردن. مراقبت و محافظت داشتن. مداومت داشتن. مداومت داشتن در امری. ( از یادداشت مؤلف ) : در کتب طب آورده اند که فاضلترین اطبا آن ...