پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
مو لای درز چیزی نرفتن ؛ اتصال تمام داشتن دو چیز. - || دقیق و صحیح و مستقیم و منطقی و بی ایراد بودن : �این حرفی که فلان کس زد دیگر مو لای درزش نمی ر ...
موی بینی ؛ موی دماغ. رجوع به ترکیب موی دماغ و موی بینی در ذیل موی شود.
مو ریختن از کسی ؛ سخت از او ترس داشتن : شاگردان از این معلم مو می ریزند. ( یادداشت مؤلف ) .
مو گرفتن چشم ؛مو در چشم شکستن. مو برآوردن چشم. ( از آنندراج ) . تاریک شدن چشم. دیدن نتوانستن : تا دیده دیده شکل میانت ندیده هیچ تیره شود هر آینه چشمی ...
مو در دیده گرفتن ؛ مو برآوردن چشم. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب مو برآوردن چشم شود.
مو در میان ناگنجیدن ؛ فاصله در میانه نماندن. با هم متحد شدن. ( از ناظم الاطباء ) .
مو در چیزی یا در میان آن نگنجیدن ؛ کنایه است از مجال و محلی نماندن چیزی را : گنج مویی نیست کس راآن زمان گر همه مویی نگنجد در میان. عطار. می بگنجد ر ...
مو در دیده رستن ؛ سخت آزردن از چیزی. بشدت دچار شکنجه و عذاب گشتن. ( از یادداشت مؤلف ) : گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود. ...
مو به کف برآمدن ؛ موی بر کف دست برآمدن ، موی از کف دست برآمدن ، کنایه است از امر محال. ( از یادداشت مؤلف ) . محال بودن کاری. ( ناظم الاطباء ) : مو ب ...
مو در پیراهن رفتن ؛ مضطرب و سراسیمه گردانیدن. ( مجموعه مترادفات ص 337 ) .
مو به درز چیزی نرفتن ؛ کامل و بی نقص بودن.
مو به درز کسی نرفتن ؛ کنایه از خسیسی است. ( از یادداشت مؤلف ) .
مو به تن برخاستن ؛ موی بر اندام راست شدن. سخت ناراحت و وحشت زده و متعجب گشتن. ( از یادداشت مؤلف ) : چو صبحدم ز جمالت نقاب برخیزد ز رشک مو به تن آفتا ...
- مو به ( در ) چشم شکستن ؛ مو گرفتن در چشم. مو برآوردن چشم. ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : به چشم آینه خواهد شکست جوهر موی چنین که خط تو با پیچ و ...
- مو به ( در ) چشم شکستن ؛ مو گرفتن در چشم. مو برآوردن چشم. ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : به چشم آینه خواهد شکست جوهر موی چنین که خط تو با پیچ و ...
مو بر زبان سبز شدن ( یا گشتن ) ؛ مو از زبان رستن. ( آنندراج ) : بس که خوردم زهر بیدادش روانم سبز گشت بس که گفتم کاکلش مو بر زبانم سبز گشت. مسیح کاشی ...
مو بستن ؛ دسته کردن بخشهای موی سرو بهم بستن آن.
مو بر زبان سبز شدن ( یا گشتن ) ؛ مو از زبان رستن. ( آنندراج ) : بس که خوردم زهر بیدادش روانم سبز گشت بس که گفتم کاکلش مو بر زبانم سبز گشت. مسیح کاشی ...
- مو بربستن ؛ ظاهراً مراد آن است که هنگام رفتن یا دویدن یا مصروف به کاری شدن ، موهای سر را پیچیده یکجا کرده در کلاه و غیره نگاهدارند تا از پریشان شدن ...
مو بر زبان آمدن ؛ مو از زبان برآوردن. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب مو از زبان برآوردن شود.
مو بر زبان خامه آمدن ؛ کنایه ازفراخ سخنی و فراخ گویی قلم است ؛ چه هنگامی که موی در نوک قلم آید خط بد و خراب و نازیبا می شود : کنم تحریر وصف شوخی چشمی ...
مو بر اندام ( یا تن ) راست شدن ؛ غضبناک شدن و بسیار خشمگین گشتن. مو بر اندام خاستن. ( ناظم الاطباء ) . قیام شعر. ( یادداشت مؤلف ) .
مو برآوردن زبان ؛ مو از زبان برآوردن. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب مو از زبان برآوردن شود.
مو بر اندام خاستن ؛ موبر اندام راست شدن. غضبناک شدن و بسیار خشمگین گشتن. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب مو بر تن راست شدن شود.
و اندر میان ( در میان ) دو کس نگنجیدن ؛ موی از میان آن دو نگذشتن. سخت با هم صمیمی و مهربان و یکدل بودن : شکرانه چون گزارم کامروز یار با من زان سان شد ...
- مو برآوردن چشم ؛ چشم را آزار رسانیدن و بسیار خسته و مانده کردن. ( ناظم الاطباء ) .
مو از ( ز ) ناخن برروییدن ( برآمدن ) ؛کنایه از امر محال به وقوع آمدن. ( آنندراج ) . کار محال یا بس نادر و مشکل انجام گرفتن : جهان عشق دریائی است بی ب ...
مو از میان دو کس نگذشتن ؛ یکدلی و دوستی و هم اندیشگی بحق داشتن آن دو.
مو از ( ز ) ناخن برروییدن ( برآمدن ) ؛کنایه از امر محال به وقوع آمدن. ( آنندراج ) . کار محال یا بس نادر و مشکل انجام گرفتن : جهان عشق دریائی است بی ب ...
مو از کف دست برآمدن ؛ مو بر کف برآمدن. مو از ناخن برآمدن. ( آنندراج ) . و رجوع به ترکیب مو از ناخن برآمدن شود.
- مو از ماست کشیدن ؛ سخت هشیار بودن. ( یادداشت مؤلف ) . موشکافی کردن. بسیار دقت کردن. به کُنِه کاری رسیدن. نکات و دقایق مطلب و موضوعی را سخت حلاجی و ...
مو از زبان رُستن ( برآمدن ) ؛ مو از زبان برآوردن. ( از آنندراج ) . پر گفتن. بسیار سخن راندن. ( یادداشت مؤلف ) : بیم آن است که مویم ز زبان رسته شود ب ...
مو از زبان رُستن ( برآمدن ) ؛ مو از زبان برآوردن. ( از آنندراج ) . پر گفتن. بسیار سخن راندن. ( یادداشت مؤلف ) : بیم آن است که مویم ز زبان رسته شود ب ...
مو از کف برآمدن ؛ مو از ناخن برآمدن ؛ کنایه از امر محال بوقوع آمدن. ( آنندراج ) . و رجوع به ترکیب مو از ناخن برآمدن شود.
مو از زبان برآوردن ؛ حرف زیاد زدن و بسیار گفتن و فایده نکردن. ( ناظم الاطباء ) . کنایه از عاجز شدن در گفتار و متعذر بودن ازحرف زدن. ( آنندراج ) : بس ...
مو از درز سخن یا چیزی نگذشتن ؛ کامل و درست و بی عیب بودن آن. ( از یادداشت مؤلف ) .
مو از دیده برآوردن ؛ مو برآوردن چشم. چشم را آزار رسانیدن و بسیار خسته و مانده کردن. ( ناظم الاطباء ) .
مو از زبان برآمدن ؛ کنایه از عاجز شدن در گفتار و متعذر بودن از حرف زدن. مو اززبان رستن. ( آنندراج ) : به صحرای جنون باد صبا تا دم زد از کویش برآمد نا ...
چون مو باریک شدن ؛ سخت لاغر شدن. نازک و باریک شدن چون موی : به فکر معنی نازک چو مو شدم باریک چه غم ز موی شکافان خرده بین دارم. صائب تبریزی
مو از خمیر کشیدن ؛ آسان شدن کار. ( ناظم الاطباء ) . کنایه از امر آسان. ( از انجمن آرا ) .
به مویی بسته بودن امری یا چیزی ؛ سخت ظریف و باریک و دقیق و آسیب پذیر بودن آن : سرنوشت فلان امروزه به مویی بسته است. ( از یادداشت مؤلف ) .
به مویی بند بودن چیزی ؛ در خطر بودن. بیم خطر داشتن. مشرف به خطر بودن : تا به زلف تو رگ جان مرا پیوند است زندگی من دلخسته به مویی بند است. بدیعی سمرق ...
به مویی بسته بودن امری یا چیزی ؛ سخت ظریف و باریک و دقیق و آسیب پذیر بودن آن : سرنوشت فلان امروزه به مویی بسته است. ( از یادداشت دهخدا ) .
به مویی آویختن چیزی را ؛ سخت در محل خطر و آسیب پذیری قرار دادن آن : فلک جایی به موآویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نماندست. خاقانی.
به مویی آویخته بودن ؛ به مویی بسته بودن. رجوع به ترکیب به مویی بسته بودن شود.
- منیر رازی ؛ نوعی پارچه ٔدوپوده از ری : و اما فی الخریف فالمنیر رازی و ملحم المروزی. ( غرر اخبار ملوک الفرس ص 710 ) .
منی کردن ؛ عجب و خودستائی کردن. خودپسندی کردن. منیت : بجایی که موسیل بود ارمنی که کردی میان بزرگان منی. فردوسی. شنیدند گردان آهرمنی که سالار ناپاک ...
منی نمودن ؛ خودستائی نمودن. خودخواهی کردن. تکبر نمودن : اسکندرو اراقیت چون تکبر کردند و منی نمودند خدای عز و جل به ایشان بازنمود که قدرت خدای راست. ( ...
منی فش ؛ این ترکیب در فهرست ولف متکبر و مغرور معنی شده و شماره شاهد آن از شاهنامه مورد نظر ولف قسمت 43 بیت 492 است که با مطابقه با شاهنامه چ بروخیم و ...
منی آوردن ؛ عجب و خودپسندی نمودن : روانم نباید که آرد منی بد اندیشد و کیش آهرمنی. فردوسی. چون از ملک چهارصد و اند سال بگذشت دیو بدو راه یافت و دنیا ...