چون تو بسیاران........... ز بخت ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت مولانا
بختیی ذباله تبوراک شغاف سغراق مثم
فخ ایقان شوم فال چاش سالفان
که اویست بر پادشا پادشا جهاندار و پیروز و فرمانروا جهاندار بر داوران داورست ز اندیشهٔ هر کسی برترست فردوسی
کسی را کجا تخم گر چارپای به هنگام ورزش نبودی بجای که چندین بورزید مرد جهود چو روزی نبودش ز ورزش چه سود. بماندند پیران بی پا و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر. بشد رأی و اندیشه و کشت و ورز که مردم ز ورزش همی گیرد ارز. شما دیر مانید و خرم بوید به رامش سوی ورزش خود شوید. فردوسی
به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود بیاندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود ز یزدان وز ما بدان کس درود که از داد و مهرش بود تاروپود فردوسی
ود مستوی سکره پناغ مرضات توسیط
چو عیب تن خویش داند کسی ز عیب کسان برنخواند بسی ✏ فردوسی
بفرمود تا رفت پیش آرزوی همی بودش از آرزوی آرزوی ✏ فردوسی
چه گفت آن سخنگوی پاسخ نیوش که دیوار دارد به گفتار گوش ✏ «فردوسی