ز بهرام دارم به بخشش سپاس نیایش کنم روز و شب در سه پاس فردوسی
............................. ندارند کرگ ژیان را به کس فردوسی
آن حکیمی گفت دیدم هم تکی در بیابان زاغ را با لک لکی در عجب ماندم بجستم حال شان تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک و من حیران و لنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ مولانا
شغاف دثار سله حنوط گبز
همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش همیشه ز هر کار پیشه است پیش ✏ «فردوسی
ضنتی نقلان بلمه مستنجم کهستان دمگهه
به دژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود ✏ «فردوسی»
به هر چارسو ساخت آن کارزار چنانچون بود ساز جنگ حصار ✏ «فردوسی»
. .... را با پلاس کینی نیست کین او با پرند ..........است خاقانی
برجه بجه مشتها مستنکر سغراق استقا