پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
اندک مایه. [ اَ دَ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) کم مایه. کم بضاعت. || نادان. بی سواد. || ( ق مرکب ) اندکی. کمی. ( فرهنگ فارسی معین ) . اندک. کم : چون شنید ...
little by little
call one by name
so much that
so much that
disturb one's sleep
Now this is the point
take a/somebody’s life ( =kill someone )
take a/somebody’s life ( =kill someone )
شب و روز
شب و روز
dreadfully
خوش برش. [ خوَش ْ / خُش ْ ب ُ رِ ] ( ص مرکب ) خوش قطع ( جامه ) . جامه ای که برش آن نکوست. ( یادداشت مؤلف ) . || کنایه از خوش اندام و خوش هیکل است. ن ...
خوشباشی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( حامص مرکب ) حالت خوش بودن. بی غمی. || کنایه از لاابالیگری : نیست در بازار عالم خوشدلی ور زآنکه هست شیوه رندی و خوشباشی ...
خوش باش
ورای حد تقریر
ورای حد تقریر
ورای حد تقریر
ورای حد تقریر
ورای حد تقریر
دلخوشکنک
vagabond
be in a transport of delight To be extremely happy
be in a transport of delight
know of ( someone or something )
know of ( someone or something )
fall on/upon ( one's ) knees
fall on/upon ( one's ) knees
put ( something ) in ( one's ) head=To cause or prompt one to think of something; to plant an idea or thought in one's head
have the liberty of ( doing ) sth
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
to boot
دلیل کردن. [ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دلالت کردن. دال بودن. نشان بودن. نمودن : نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند ک ...
دلیل کردن. [ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دلالت کردن. دال بودن. نشان بودن. نمودن : نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند ک ...
دلیل کردن. [ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دلالت کردن. دال بودن. نشان بودن. نمودن : نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند ک ...
as follows
as follows
wherefore
fellow - man
fellow - men
Fellow - creatures