happy

/ˈhæpi//ˈhæpi/

معنی: راضی، فرخنده، خوشحال، مبارک، خجسته، فرخ، سعید، خوشبخت، سعادتمند، خوش، مسرور، شاد، خرسند، محظوظ، خوش وقت، خندان، سفیدبخت، بانوا
معانی دیگر: شادمان، سرخوش، میمون، کامبخش، سعادت آمیز، مناسب، بموقع، شایسته، بهنگام، بجا، مست، لول، سرکیف، کیفور، شنگول، (در ترکیب های هایفن دار) سریع و بی فکر، بی ملاحظه، - خوش، خوشدل
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: happier, happiest
مشتقات: happily (adv.)
(1) تعریف: marked by a feeling of joy, contentment, pleasure, comfort, or the like.
مترادف: glad, pleased
متضاد: dark, disconsolate, displeased, sad, tragic, unhappy
مشابه: blessed, content, delighted, elated, joyful, joyous, jubilant, radiant, satisfied, wild

- He was a happy baby who was easily amused and seldom cried.
[ترجمه ترگمان] او بچه خوشبختی بود که به سادگی تفریح می کرد و به ندرت گریه می کرد
[ترجمه گوگل] او یک کودک خوشحال بود که به راحتی سرگرم شد و گریه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I'm quite happy with my life, unlike my brother who is never satisfied.
[ترجمه ترگمان] از زندگی خودم خیلی خوشحالم، برخلاف برادرم که هیچ وقت راضی به نظر نمی رسد
[ترجمه گوگل] من بر خلاف برادرم که هرگز راضی نیستم، با زندگی ام کاملا خوشحالم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Flowers always make my mother happy.
[ترجمه Lika Katsuki] گل ها همیشه مادرم را خوشحال میکنند
|
[ترجمه ترگمان] گل ها همیشه مادرم را خوشحال می کنند
[ترجمه گوگل] گل همیشه مادر من را خوشحال می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The portrait received much praise, but the artist was never truly happy with it.
[ترجمه امیرحسین جعفری] پرتره بسیار تحسین شد. ولی هنرمند اصلا از آن رضایت نداشت
|
[ترجمه ترگمان] پرتره مورد تحسین بسیاری قرار گرفت، اما هنرمند هرگز واقعا از آن راضی نبود
[ترجمه گوگل] پرتره بسیار ستایش شد، اما هنرمند هرگز واقعا از آن خوشحال نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: full of cheer; in good spirits.
مترادف: blithe, cheerful, chipper, gay, lighthearted, merry, sunny
متضاد: blue, down, downcast, forlorn, sad, unhappy
مشابه: bright, carefree, gleeful, good-humored, happy-go-lucky, jocund, jolly, jovial, joyful, light, radiant

- You're very happy this morning! Did you get some good news?
[ترجمه احمد] تولدت مبارک ایشالا 20 ساله بشس
|
[ترجمه Lika Katsuki] امروز صبح خیلی خوشحالی خبر های خوب تازه گرفتی؟
|
[ترجمه ترگمان] امروز صبح خیلی خوشحالی! خبر خوب گرفتی؟
[ترجمه گوگل] امروز صبح خیلی خوشحالم آیا خبر خوبی داشتید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: fortunate or lucky.
مترادف: fortunate, lucky
متضاد: sorry, unfortunate, unhappy
مشابه: auspicious, blessed, favorable, felicitous, fortuitous, good, opportune, propitious, providential

- It was a happy circumstance that they met because I can't imagine a couple more well-suited.
[ترجمه ترگمان] به این خاطر بود که آن ها یکدیگر را ملاقات کرده بودند، چون نمی توانستم دو نفر را بیشتر از این تصور کنم
[ترجمه گوگل] این یک وضعیت شاد بود که آنها ملاقات کردند، زیرا نمیتوانم زن و شوهر بیشتری را تصور کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: fitting; appropriate.
مترادف: appropriate, fitting, meet, suitable
متضاد: unhappy
مشابه: expedient, good, proper, seemly

- I think you've made a happy choice of a husband.
[ترجمه ترگمان] فکر می کنم تو انتخاب خوبی برای شوهر کردی
[ترجمه گوگل] من فکر می کنم شما یک انتخاب شاد از یک شوهر را ساخته اید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. happy birthday!
تولدت مبارک !

2. happy is he who gets what he desires
خوشبخت کسی است که آنچه را آرزو می کند بدست آورد.

3. happy new year!
سال نو مبارک !

4. a happy occasion
رویداد مسرت انگیز

5. a happy suggestion
پیشنهاد بجا

6. how happy she was!
چه خوشحال بود!

7. outwardly happy
ظاهرا خوشحال

8. the happy days of my youth
روزهای خوش جوانی من

9. the happy face of my grandson, ramin
سیمای شاد نوه ام رامین

10. the happy feeling of the city during norooz
حالت شادی شهر در ایام نوروز

11. the happy illusions of youth
هرز انگاشت های شاد جوانی

12. the happy marriage of the two lovers
ازدواج خجسته ی آن دو عاشق و معشوق

13. the happy memories of my youthful days
خاطرات شادی انگیز دوران جوانی من

14. many happy returns (of the day)
(در کارت های تبریک زاد روز و غیره) انشاالله از این روزها زیاد باشد،صد سال به این سال ها

15. he was happy to be part of a large household
او از این که عضو خانواده ی پر جمعیتی بود خوشحال بود.

16. i am happy to meet you!
از ملاقات شما خرسندم !

17. i was happy to extricate myself from that troublesome love affair
از این که خود را از آن رابطه ی عشقی پر دردسر خلاص کردم خوشحال بودم.

18. i was happy to see his letter
از دیدن نامه ی او خوشحال شدم.

19. imagine how happy we would be together!
در نظرت مجسم کن چقدر با هم خوش خواهیم بود!

20. mina sounds happy today
مینا امروز خوشحال به نظر می رسد.

21. she was happy
خوشحال بود

22. i am awfully happy to meet you
از ملاقات شما بسیار خوشنودم.

23. i am extremely happy to have met you
از ملاقات شما بی نهایت خوشوقتم.

24. i am mighty happy to have met you!
یک دنیا از ملاقات شما خوشنودم !

25. i am rather happy with his work
تا اندازه ای از کار او راضی هستم.

26. i am real happy to meet you
از ملاقات شما خیلی خوشحالم.

27. i am so happy to meet you
از ملاقات شما بسیار خوشوقتم.

28. i was doubly happy to see david and his wife
از دیدن داوید و همسرش خوشحالی من دو چندان شد.

29. she was inwardly happy
او باطنا خوشحال بود.

30. the populace seems happy with this government
مردم از این دولت راضی به نظر می رسند.

31. the sailor was happy to feel the earth under his feet
ملوان از احساس خشکی در زیر پاهایش خوشحال شد.

32. they are so happy
آنان بسیار خوشحال هستند.

33. do you remember the happy times we had together?
آیا دوران خوشی را که با هم داشتیم به خاطر داری ؟

34. his nostalgia for the happy days of his youth
یاد کردن حسرت آمیز او از روزهای خوش جوانی

35. i am just as happy at home
در خانه هم به همان اندازه شادم.

36. she is far from happy
او اصلا خوشحال نیست.

37. she learned to be happy with little
او یاد گرفت که با کم بسازد (خوش باشد).

38. she won't be too happy to see you
از دیدن تو زیاد خوشحال نخواهد شد.

39. the book has a happy ending
کتاب پایان خوشی دارد.

40. the furniture, like their happy marriage, gradually acquired a patina of age
اسباب خانه،مانند ازدواج سعادت آمیز آنان به تدریج از جلای قدمت بهره مند شد.

41. their marriage had a happy ending
ازدواج آنها عاقبت خوبی داشت.

42. today, ahmad seemed very happy
احمد امروز خیلی خوشحال به نظر می رسید.

43. you can't think how happy i am to see you!
نمی توانی تصور بکنی که چقدر از دیدن تو خوشحالم !

44. her first marriage was not happy
ازدواج اول او موفق نبود.

45. her kindness made the orphans happy
مهربانی او یتیمان را شاد کرد.

46. when he is in a happy vein
وقتی که خلقش خوب است

47. not everyone can arrive at a happy medium
همه کس نمی تواند به میانه روی خرسندی انگیز برسد.

48. we must not expect to be all happy in the same degree
نباید انتظار داشته باشیم که همه به یک میزان دلشاد باشیم.

49. a drink and a warm meal made them happy
مشروب و خوراک گرم آنها را سر کیف آورد.

50. he reduced the taxes to keep the multitude happy
او برای راضی نگهداشتن توده ها مالیات ها را کاهش داد.

51. as may be inferred from the picture, he was a happy man
به طوری که از عکس استنباط می شود او مرد شادی بود.

52. the news that i wish to impart to you is not happy
خبری که می خواهم به شما بدهم خوش نیست.

مترادف ها

راضی (صفت)
acquiescent, satisfied, happy, content, willing

فرخنده (صفت)
happy, auspicious, all right, jubilant

خوشحال (صفت)
shining, pleasant, happy, high, vivacious, merry, amused, delighted, glad, cheerful, lucky, fortunate, gleeful, jolly, cheery, sprightly, sunny, joyful, riant, festal, mirthful, felicific, gladsome, lilting, gleesome

مبارک (صفت)
happy, auspicious, blessed, blest

خجسته (صفت)
happy, auspicious, lucky, benedict

فرخ (صفت)
happy, auspicious, beautiful, graceful, fortunate, magnificent

سعید (صفت)
happy, auspicious, blessed, blest, jovial, beatific

خوشبخت (صفت)
happy, blessed, blest, lucky, fortunate, prosperous, providential

سعادتمند (صفت)
happy, blissful

خوش (صفت)
good, pleasant, well, happy, pleasing, sweet, merry, delighted, cheerful, blissful, blithe, buxom, festal, jocund

مسرور (صفت)
happy, vivacious, merry, glad, cheerful

شاد (صفت)
happy, debonair, merry, glad, gleeful, cheery, light-hearted, joyful, festive, chirk, exultant, frolicsome, gamesome

خرسند (صفت)
satisfied, happy, content, glad

محظوظ (صفت)
happy, delighted, glad, pleased

خوش وقت (صفت)
happy, vivacious, merry, gay, glad, gaysome, pleased

خندان (صفت)
happy, smiling, merry, riant, laughing

سفیدبخت (صفت)
happy, lucky

بانوا (صفت)
happy, rich, wealthy, lucky

به انگلیسی

• glad, pleased; cheerful, characterized by joyfulness; well-timed, appropriate; fortunate; typified by a dazed or obsessive manner (used in combination: i.e. trigger-happy)
someone who is happy feels pleasure, often because something nice has happened.
a time or place that is happy is full of pleasant and enjoyable feelings, or has an atmosphere in which people feel happy.
if you are happy about a situation or arrangement, you are satisfied with it.
if you are happy to do something, you are willing to do it.
you use happy in greetings to say that you hope someone will enjoy a special occasion.
you use happy to describe something that is appropriate or lucky; a formal use.

پیشنهاد کاربران

خوشحال. شاداب. فرخنده. راضی. شاد
amazing. attractive

خوشحال شاد
شاد
خوشحال شاداب خندان
مبارک
خوشحال
خوشحال
They were happy yesterday
آن ها دیروز خوشحال بودند 🏛
خوشحال . خنده رو . با نشاط. شاد 😄
be happy you got this
ازخدات باشه همینم گیرت اومده
مجرد
are you happy or msrried
شاد ، خوشحال . adj
خوشحال، سرخوش، مسرور، شاد
Happiness and love of your love should be the first priority of pride
خوشبختی و عشقت اولویت اول از غرورت باشه
happy - go - lucky
آدم الکی خوش - بی خیال - راحت
Wishing you a joyous and blissful anniversary
راضی
You will be happy
خوشحال. شاداب. شاد
صفت happy به معنای خوشحال
صفت happy به معنای خوشحال به افرادی اطلاق می گردد که احساس خوشی و لذت بکنند و شاد باشند. مثلا:
you don't look very happy today ( امروز زیاد خوشحال به نظر نمیرسی. )
صفت happy با ساختار happy to do something به معنای ( از انجام کاری خوشحال بودن ) است. مثلا:
we are happy to announce the engagement of our daughter ( ما از اینکه نامزدی دخترمان را اعلام می کنیم خوشحالیم. )
صفت happy در ساختار happy for somebody به معنای ( برای کسی خوشحال بودن ) است. ما در فارسی از این ساختار استفاده نمی کنیم. مثلا:
i'm very happy for you ( من خیلی برای تو خوشحالم. )
صفت happy وقتی همراه با برخی اسامی به کار می رود معنای خوش و خوشبختی می دهد. مثلا:
a happy marriage ( یک ازدواج خوش )
a happy memory ( یک خاطره خوش )

صفت happy به معنای مبارک
صفت happy به معنای مبارک وقتی همراه با کلماتی نظیر birthday، new year و . . . بیاید برای بیان حس خوشحالی و تبریک گفتن افراد در مناسبت های شاد است. مثلا:
happy anniversary, darling ( سالگرد ازدواج مبارک، عزیزم! )
happy birthday ( تولدت مبارک )

صفت happy به معنای راضی
صفت happy به معنای راضی به فردی گفته می شود که از اینکه چیزی درست و به جا است راضی است و دلواپس و مضطرب نیست. مثلا ساختار ( happy ( with somebody/something یعنی از چیزی/کسی راضی بودن. مثلا:
?are you happy with the grades you got this semester ( آیا از نمراتی که این ترم گرفتی راضی هستی؟ )
ساختار ( happy ( about somebody/something هم به معنای از چیزی/کسی راضی بودن است. مثلا:
no one is happy about having to pay more taxes ( هیچکس از مجبور بودن به پرداخت مالیات بیشتر راضی نیست. )

منبع: سایت بیاموز
happy ( روان‏شناسی )
واژه مصوب: شاد
تعریف: ویژگی فردی که احساس شادی یا شادمانی می کند|||متـ . شادمان
be in a transport of delight

To be extremely happy
Hobbies
یعنی سرگرمی
. . .
البته هزاران معنی دیگع هم دارع
شاد. خوشحال
یا خودمونیش : خر کیف
خوشحال
شاد
راضی
مبارک ( برای تولد و غیره )
خوشبخت
خوشحال، شاد
جمله : I am very happy because I got a good grade in my exam.
خوشحال، شاد، مبارک
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما