پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
ریگ فرب ؛ نام رود و ریگستانی بوده است : مر او را به ریگ فرب در بیافت رکابش گران کرد و اندر شتافت. فردوسی. رسیدم از ایران به ریگ فرب سه جنگ گران کرد ...
ریگ هبیر ؛ اندر بیابان بادیه یک ریگ است از کران دریا بردارداز حدود بحرین و پهنای او جای هست که دو منزل است وجای هست که چهار منزل است و درازای او بیست ...
ریگ آموی ؛ ظاهراً همان ریگ فرب است. ( یادداشت مؤلف ) . لسترنج گوید: آمل در قرون وسطی معروف بود به آمویه و از آن پس معروف شد به چهارجوی و هنوز به همی ...
ریگ احقاف ؛ ریگی است اندر جنوب بیابان بادیه از گرد شهرهای حضرموت برآید بر کرانه دریا. ( حدود العالم ) .
ریگ جفار ؛ ریگی است اندر حدود مصر، شرق او از عسقلان تا به بحیرةالمیت و جنوب وی و مغرب وی هر دو ناحیت فسطاط است و شمالی وی از بحیره تفلیس تا به عسقلان ...
ریگ مکی ؛ حجر مکی : از این ناحیت [ عربستان ] خرما خیزد از هرگونه و ادیم وریگ مکی و سنگ فسان. ( حدودالعالم ) . در ذهب دادنش به سائل خویش زر مصری ز ری ...
مثل ریگ پول خرج کردن ؛ پول فراوان و بی حساب خرج کردن.
ریگ زرگری ؛ خاک کوره زرگری که آن را به هفتاد آب شویند و خرده ای از آن بدست آرند. ( آنندراج ) : بس که دارد حب دنیا بعد مردن خاک تو گر نگردد بوته خواهد ...
ریگ مال کردن ؛ شستن با مالیدن به آب و ریگ با هم. ( یادداشت دهخدا ) .
ریگ مالی ؛ ریگ مال کردن. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب ریگ مال کردن شود.
ریگ روان ، روان ریگ ؛ ریگ متحرک. ( از برهان ) ( از ناظم الاطباء ) . مجموعه ریگ که در بیابانها به سبب وزش باد از سویی به سویی حرکت می کندو پشته هایی ا ...
ریگ ریزه ؛ شن های بسیار خرد و ریز. ماسه : وانگه این بند برآورد از معجون صهروج و ریگ ریزه. ( فارسنامه ابن بلخی ص 151 ) .
ریگ در کفش یا موزه کسی افتادن ؛ به اضطراب و خارخار یا بیم و هراس دچار شدن. ( یادداشت مؤلف ) : حذر آنگه کنی که درفتدت ریگ در کفش و کیک در شلوار. سنا ...
ریگ به کفش یا در کفش داشتن ؛ مقصودی نهانی در صورت و ظاهر کاری داشتن. ( امثال و حکم دهخدا ) : اگر ریگی به کفش خود نداری چرا بایست شیطان آفریدن. ناصرخ ...
ریگ به کفش یا در کفش داشتن ؛ مقصودی نهانی در صورت و ظاهر کاری داشتن. ( امثال و حکم دهخدا ) : اگر ریگی به کفش خود نداری چرا بایست شیطان آفریدن. ناصرخ ...
ریگ پیمودن ؛ پیمانه کردن ریگ. سنجیدن و کشیدن و وزن کردن ریگ : در کارهای دینی و دنیایی جز همچنان مباش که بنمایی زنهار تا به سیرت طراران ارزن نموده ریگ ...
ریع دادن ؛ افزون شدن. گوالش یافتن. فزون گشتن. ثمر دادن : تخم از من گیر تا ریعی دهد با پَرِ من پر که تیر آن سو جهد. مولوی.
ریش آمدن دل ؛ مجروح شدن دل. به مجاز نگران و مضطرب شدن : چو باز آن چنان کار پیش آمدش دل از بیم سهراب ریش آمدش. فردوسی.
ریش دل ؛ دل ریش. آزرده خاطر.
ریش دلی ؛ دل ریشی. آزردگی خاطر.
ذات الریش ؛ گیاهی مانند قیصوم. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) .
روی ریش ؛ که روی او مجروح باشد. خراشیده روی : رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افکار و سربسته و روی ریش. سعدی ( بوستان ) .
ریش چغز ؛ ریشی که تا آن را چاک نکنند به ْ نشود. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( ناظم الاطباء ) .
ریش روان ؛ ناسور. ناصور. ( بحر الجواهر ) .
ریش و دارو هردو به دست کسی بودن ؛ هم درد و هم درمان در اختیار او بودن. ( امثال وحکم دهخدا ) : ترا هم ریش و هم دارو به دست است چرا درد تو از دارو گسست ...
ریشش درآمده ؛ مبتذل شده است. نفع سابق را ندارد. همه کس آن را داند. بکر نیست. ( یادداشت مؤلف ) .
- ریش و گیس بافتن یا ریش و گیس بهم بافتن ؛ با هم شور کردن. عقل سرهم کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
- ریش و گیس بافتن یا ریش و گیس بهم بافتن ؛ با هم شور کردن. عقل سرهم کردن. ( یادداشت دهخدا ) .
ریش و گیس گرو گذاشتن ؛ ضمانت کردن. شفاعت کردن.
ریشی و پشمی بهم زدن ؛ کودکی را ریش برآمدن. صاحب ریش و پشمی بودن. ( یادداشت دهخدا ) .
ریش نداشتن ؛ کنایه از عزت و حرمت و اعتبار و آبرو نداشتن. ( آنندراج ) : پیش معنی بی قبول رشوه کس ریشی نداشت بهرمزد اصلاح کار خلق چون دلاک کرد. اثیرال ...
ریش محرابی ؛ نوعی ریش شبیه به محراب.
ریش مورچپه ؛ شاید ریش مورچه پی. رجوع شود به ترکیب بعدی. ( یادداشت دهخدا ) .
ریش مورچه پی ؛ بسیار کوتاه زده شده باشد نه اینکه از بن تراشیده شده باشد.
ریش نادری ؛ شاید ریش مشابه ریش نادرشاه.
ریش کشیدن ؛ برقیاس ریش کندن ، کنایه از متأسف و متحسر یا رنج و محنت کشیدن بیفایده باشد. ( آنندراج ) : مهلت اجل دهد ملکی را که هر زمان ریش از برای رفت ...
ریش گرو دادن ؛ زبان دادن. پایندانی و ضمانت کردن. ( یادداشت دهخدا ) .
ریش کسی را در دست داشتن ؛ از او گروی یا مابه الضمانی در دست داشتن. ( یادداشت مؤلف ) .
ریش فتحعلیشاهی ؛ ریش دراز همانند ریش فتحعلیشاه.
ریش کپه ( به فک اضافه ) ؛ ریش پهن. ریش تپه. بلمه. پرریش. لحیانی. ( به اضافه ) ریش انبوه و پرپشت. و نیز رجوع به مترادفات شود.
ریشش به نماز نیست ؛ ظاهراً یعنی استوار و مؤمن و صادق نیست : اما آنچه گفته است که : �رافضیان را همه امید به قائم باشد� ریشش به نماز نیست که دروغ گوید ...
ریشش درآمدن ؛ غیر قابل انتفاع و بی مصرف شدن چیزی. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .
ریشش را به خون سرش خضاب کردن ؛ سرش را بریدن. کشتن. ( یادداشت دهخدا ) .
ریش سیه سپید ؛ لحیة لیثة. ( منتهی الارب ) . ریش جوگندمی. رجوع به ترکیب ریش جوگندمی شود.
ریش دراز ؛ که ریش دراز دارد. که ریش بلند دارد. ( یادداشت دهخدا ) .
ریش در دست دیگری یا کسی داشتن ؛ بی اختیاری در کاری. ( مجموعه مترادفات ص 71 ) . اختیار کار خود به او سپردن. ( آنندراج ) : هرکه دل پیش دلبری دارد ریش د ...
ریش در دست دیگری یا کسی داشتن ؛ بی اختیاری در کاری. ( مجموعه مترادفات ص 71 ) . اختیار کار خود به او سپردن. ( آنندراج ) : هرکه دل پیش دلبری دارد ریش د ...
ریش در آسیا یا از آسیا سفید کردن ؛ کنایه از نادان و ناآشنا بودن به آداب و آیین معاشرت. تجربه ای از عمر دراز به حاصل نکردن. ( از یادداشت مؤلف ) . کنا ...
ریش در آسیا یا از آسیا سفید کردن ؛ کنایه از نادان و ناآشنا بودن به آداب و آیین معاشرت. تجربه ای از عمر دراز به حاصل نکردن. ( از یادداشت مؤلف ) . کنا ...
ریش در آسیا یا از آسیا سفید کردن ؛ کنایه از نادان و ناآشنا بودن به آداب و آیین معاشرت. تجربه ای از عمر دراز به حاصل نکردن. ( از یادداشت مؤلف ) . کنا ...