پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
به چاک محبت زدن ؛ کنایه از فرار کردن.
به صحرا زدن ؛ به صحرا و بیابان رفتن : ز دریا بکشتی و زورق شدند وزین رو بصحرا و هامون زدند. فردوسی.
به آب زدن ؛ فرو بردن پایها در آب رود و مانند آن و از آب گذشتن. بی محاباو بی پروا از آب گذشتن. گویند: تا به آب نزنی شناگرنمیشوی.
نرد زدن ؛ نرد باختن. بازی نرد. رجوع به نرد شود.
بر راهی ( طرفی ، جانبی ) زدن ؛ براهی رفتن. بر جانبی زدن. بر سویی زدن. بر طرفی زدن : صعلوک هر چند حیله کرد تا فرجه کند و بر طرفی زند ممکن نگشت. ( سندب ...
گوی زدن ؛ گوی و چوگان بازی کردن : خدمت کردند و گوی زدند چنانک از آن دوازده هزار گوی ببردند. ( تاریخ سیستان ) .
گوی تنهایی زدن ؛ کنایه از گوشه نشینی و انزوا گزیدن : دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم خیمه بربالای منظوران بالایی زدم. سعدی. خرقه پوشان صوامع را دو ...
گوی سخن زدن ؛ به فصاحت سخن گفتن : فسحت میدان ارادت بیار تا بزند مرد سخن گوی گوی. سعدی ( گلستان ) .
شطرنج زدن ؛ بازی شطرنج کردن.
قمار زدن ؛ انواع قماربازی کردن. قمار باختن. برد و باخت کردن.
پاسور زدن ؛ ورق بازی کردن.
آس زدن ؛ بازی کردن با آس.
با خود رای زدن ؛ پیش خود فکر کردن. با خود اندیشیدن. با خود فکر کردن : در اندیشه با خود بسی رای زد که دستور ملک این چنین کس سزد. سعدی.
رای زدن با دیگری ؛ با همکاری و شرکت دیگری تصمیمی اتخاذ کردن و رایی پذیرفتن و عقیدتی ساختن. مشاوره کردن : ببود آن شب و رای زد با پسر بشبگیر بنشست و بگ ...
رای فرخ زدن ؛ رای خوب و مبارک دادن. نیکو حکم کردن : ترا نیز با او ببایدشدن بهر نیک بد رای فرخ زدن. فردوسی. رجوع به �رای زدن � در حرف راء شود.
اندیشه زدن ، اندیشه درزدن ؛ اندیشیدن. اظهار فکر و رای کردن. رای زدن : همه مرزبانان فرازآمدند ز هر گونه اندیشه ها درزدند. فردوسی.
تدبیر زدن ؛ تدبیر کردن. حکم کردن و تصمیم گرفتن بر طبق تدبیر. رای زدن : هر یکی تدبیر و رایی میزدی. هر کسی در خون هر یک میشدی. مولوی.
سلام زدن ؛ سلام گفتن : نرمک اورا یکی سلام زدم کرد در من نگه به چشم آغیل. حکاک.
حاشا زدن ؛ حاشا گفتن. انکار کردن.
بفرما زدن ؛ در تداول عامه ، تعارف کردن. بفرما گفتن. ادب بجا آوردن.
آبله زدن ؛آبله برآمدن . دمیدن آبله در صورت و بدن.
شاخ زدن درخت ؛ جوانه و شاخه های تازه برآوردن ، جوانه زدن : هر درختی که کژ برآمده بود و شاخ زده بود وبالا گرفته ، جز به بریدن و تراشیدن راست نگردد. ( ...
موج زدن دریا و مانند آن ؛ موج برآوردن : بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن. فردوسی. رعیت موج میزد همچو دریا ز غوغای جهان خسرو بهر ج ...
زنگار زدن ؛ زنگار برآوردن. ( از غیاث اللغات ) ( از ناظم الاطباء ) .
خال زدن بدن ؛ خال برآوردن بدن.
آبله زدن ؛ آبله برآوردن .
نفس زدن از چیزی ؛ از آن چیز سخن گفتن. از آن دم زدن : نزد دیگر از آفرینش نفس جهان آفرین را طلب کرد و بس. نظامی. رجوع به نفس زدن و تنفس شود.
هواﷲ زدن ؛ با بانگ بلند خدا را خواندن بر در خانه ها چنانکه رسم سائلان است : هوا نماند تا ساعتی بحضرت هو هواللَّهی بزنم حلقه ای بجنبانم. سوزنی.
هی زدن ؛ بانگ زدن بر اسب و الاغ و مانند آن هنگام راندن. از حروف و اسماء زجر است. رجوع به زجر شود.
قهقهه زدن ؛ قهقهه برآوردن. خنده زدن : زدی قهقهه چون بر او تاختی از آن سوی خود را درانداختی. نظامی. بحال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی که چاره در غم تو ه ...
گلبانگ زدن ؛ بانگ کشیدن. آواز برآوردن : دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور. حافظ.
زئیر برزدن ؛ نعره برآوردن شیر : یکی از جای برجستم چنان شیر بیابانی زئیری برزدم چون شیر بر روباه درغانی. ابوالعباس.
زفانه زدن ؛ زبانه کشیدن. زبانه زدن : الاضطرام ؛ زفانه زدن آتش. ( زوزنی ) . رجوع به زبانه زدن شود
دود بیرون زدن ؛ بیرون شدن دود. بیرون آمدن دود. برآمدن دود. بلند شدن دود. ( یادداشت دهخدا ) .
خیرالعمل زدن ؛ در اذان ببانگ بلند�حی علی خیر العمل � گفتن : اما عجب تر آن است که. . . شفقت میبرد بر جماعتی که خیرالعمل به آشکارا زده اند و هنوز تابعا ...
دم از چیزی زدن ، دم ِ چیزی زدن ؛ کنایت از سخن گفتن از آن و آن را اظهار داشتن و ادعا کردن : پیوسته دلم دم رضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند. خ ...
بخ بخ زدن ؛ فریاد به مرحبا و آفرین بلند کردن : محمدبن عمر مهتری که خاطر من مرا بمدحت وی مرحبا زد و بخ بخ. سوزنی.
بانگ بر ابلق زدن ؛ فریاد کردن بر عدم مساعدت بخت. ( ناظم الاطباء ) . یعنی زمانه و روزگاررا زجر کند و آزار دهد.
بانگ برزدن ؛ نهر. انتهار. ( ترجمان القرآن ) . هبهبة. نبر. ( منتهی الارب ) . تشر زدن. فریاد کردن برای تنبیه وترساندن کسی : یکی بانگ برزد بخواب اندرون ...
بانگ برقدم زدن ؛ جلد و تیز رفتن. ( آنندراج ) . هی برقدم زدن. بتندی روبراه نهادن. تیز رفتن : ز مسجد نعره ٔمستان علم زد مؤذن بانگ از آنجا برقدم زد. م ...
اُغ زدن ؛ برآوردن نوعی آواز هنگام تهوع و وجود حالت غثیان. در تداول ، استفراغ. بیرون آوردن محتویات معده از گلو و یا برآوردن صدای �اغ �.
باد سرد زدن ؛ آه و ناله برآوردن : فاقه و ادبار با ریشی خور و بسیار خور باد سرد از یاد بی ریشی زن و بسیار زن. سوزنی. ای پسر ریش آوریدی گل کش و دیوار ...
آه زدن ؛آه کشیدن. آه برآوردن : آهی بزد و بیهوش شد. ( مجالس سعدی ص 14 ) .
لوت زدن ؛ لقمه خوردن : گه ز مال طفل میزد لوت های معتبر گه ز سیم بیوه میزد جامه های نامدار. جمال الدین عبدالرزاق.
صبوحی زده ؛ که صبوحی نوشیده باشد، که شراب صبحگاهی زده باشد : بصفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته بمفتاح دعا بگشایند. حافظ. یاد باد آنکه صبوحی زده ...
قدح زدن ؛ ساغر زدن. باده نوشیدن. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) .
شراب زدن ؛ شراب نوشیدن. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) ( از فرهنگ نظام ) ( از بهار عجم ) : تو بر کناره دریای شور خیمه زده شهان شراب زده برکنارهای ...
صبوحی زدن ؛ باده صبحانه نوشیدن : بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است ای مجلسیان راه خرابات کدام است. حافظ. یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز من ...
ساغر شادی زدن ؛ شادی کردن و شادی آفریدن : از آن ساعت که جام می بدست او مشرف شد زمانه ساغر شادی بیاد می گساران زد. حافظ.
ساغر شکرانه زدن ؛ به علامت شکرگزاری شراب نوشیدن : شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند. حافظ. رجوع به ساغر زدن شود.