پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,٠٠٥
تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر دهدهی ؛ زر خالص سره تمام عیار باشد. ( برهان ) . طلایی که هیچ بار نداشته باشد. ( ناظم الاطباء ) . زر خالص تمام عیار. ( غیاث اللغات ) . زر جعفری یعن ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر خوردن ؛ کنایه از زر گرفتن. ( از آنندراج ) : باقر که ننگ مفلسی اش کرد زردرو گر زردروست هست ولی زر جعفری شکر خدا که بی طمع است از تمام خلق هرگز زری ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١

زر دست افشار ؛ یعنی دست افشارده. ( حاشیه برهان چ معین ) . طلای دست افشار مشهور است که خسرو پرویز داشت و مانند موم نرم می شد و هر صورتی که از آن می خو ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر توقیفی ؛ زری که پنهان خیرات کنند. ( آنندراج ) : موفق گشته ای از خاک راهش از جبین ساقی زر توقیفی من خوش عیار کاملی دارد. محسن تأثیر ( از آنندراج ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر جعفری ؛ زر خالص که جعفر برمکی سکه زدن آن فرمود. ( فرهنگ رشیدی ) . زر خالص است و به جعفر برمکی نسبت دهند. ( انجمن آرا ) . نوعی از زر خالص. ( ناظم ا ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر تازه ؛ زری که به تازگی سکه زده باشند و آن را تازه سکه و بهندی سکه حالی گویند. ( آنندراج ) : گل به قیمت ، دل صد پاره دهد روی ترا به زر تازه خرد ماه ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر تر ؛ زر پاک. زر بی غش. زر ناب. زر تازه : جگرم خشک شد از بس سخن تر زادن سخن تر چه کنم زر ترم بایستی. خاقانی. گل ز باغ رخت آنکس چیند که چو گل زرتر ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر تمام عیار؛ زر کامل. زر خشک. ( مجموعه مترادفات ) . زر خالص. زر تلی. ( آنندراج ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر بی آمیغ ؛ زر بی غش. زر بی غل. زر خالص. زر پاک عیار. رجوع به زر پاک عیار شود.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر پاک عیار ؛ زر خالص و ویژه. ( آنندراج ) . زر بی آمیغ. زر بی غش.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر پخته ؛ زر گدازیافته. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) . در شواهد زیر به معنی زر مرغوب و یا زر بی غش و خالص آمده است : جمال گیرد شعر من از روایت تو چو زر پ ...

پیشنهاد
٠

زر به کان یا به معدن بردن ، نظیر : زیره به کرمان بردن است : حدیث جان بر جانان همین مثل دارد که زر به کان بری و گل به بوستان آری. سعدی. سعدیا گفتار ...

پیشنهاد
٠

زر به کان یا به معدن بردن ، نظیر : زیره به کرمان بردن است : حدیث جان بر جانان همین مثل دارد که زر به کان بری و گل به بوستان آری. سعدی. سعدیا گفتار ...

پیشنهاد
٠

زر به نام کسی زدن ؛ بمعنی مسکوک ساختن به نام آن شخص. زر به نام کسی ساختن. ( آنندراج ) : تا عشق دوست بردل من گشت پادشاه بر رخ به نام او همه شب زر همی ...

پیشنهاد
٠

زر به نام کسی ساختن ؛ زر به نام کسی زدن. ( آنندراج ) . رجوع به ترکیب بعد شود

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر بهبهانی ؛ نوعی زر قلب. ( آنندراج ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زربه زینت ده ؛ که زر را به زینت دهد. که زر راوسیله زینت و جلال قرار دهد. که زر را بهر آرایش خواهد : درم به جورستانان زر به زینت ده بنای خانه کنانند و ...

پیشنهاد
٠

زر به سنگ سیاه کشیدن ؛ کنایه از عیار گرفتن. ( آنندراج ) : مرا به غیر برابر کنی و معذوری بلی کشند زر سرخ را به سنگ سیاه. باقر کاشی ( از آنندراج ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر اصل ؛ زر خالص. ( ناظم الاطباء ) . - || مبلغ اصلی و مایه. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

زر بر سکه رساندن ؛ زر بر سکه زدن. مسکوک ساختن. ( آنندراج ) : از چرخ به هیچ است تسلی دل واله بر سکه رساندیم زر مختصری را. واله هروی ( از آنندراج ) . ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زر به آتش زدن ؛ کنایه از سوختن زر و تلف کردن آن. ( آنندراج ) : کار تو نیست عشق ، نگهدار دین و دل زر را به آتش از هوس کیمیا مزن. نعمت خان علی ( از آن ...

پیشنهاد
٠

زانو زدن در برابر کسی ؛ مجازاً، مقلوب او شدن. - || بمعنی نشستن با ادب باشد. چنانکه در نماز نشینند. ( غیاث اللغات ) . به ادب نشستن. ( آنندراج ) : آن ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شپشک زدن ؛ پدید آمدن حشره ای شبیه شپش در بدن حیوانی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوزانو زدن ؛ بر دوزانو نشستن.

پیشنهاد
٠

ماران مردم زن ؛ که مردم آزارند : سیاهان که ماران مردم زنند نه مردم همانا که اهریمنند. سنائی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن سرما ؛ تباه کردن و سوزانیدن سرما اعضاء حیوان یا گل و شکوفه و شاخ را. سیاه و تباه کردن سرمای سخت اندام را. تمام یا قسمتی از بدن حیوان یا گیاهی را ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن گرما ؛ بیمار کردن گرما انسان یا حیوانی را و دچار بیماری گرمازدگی ساختن او را.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن ملخ ؛ زیان رسانیدن ملخ به زراعت و درختان. نابود ساختن ملخ حاصل و غلات را : فراقت کشت خسرو را که بیمش بد ز روز بد ملخ زد کشت دهقان را که می ترسیدا ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن تگرگ ؛ زیان رسانیدن تگرگ به درخت و زراعت و مانند آن.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن چشم زخم ؛ چشم زدن. نظر زدن. کسی را دچار بیماری چشم زدگی کردن. رجوع به چشم زدن ، نظر زدن و زخم چشم زدن شود.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن خزان ؛ نابود کردن باد خزان باغ و درخت و گلها را : ترا تنت خوشه ست و پیری خزان خزان تو بر خوشه تنت زد. ناصرخسرو.

پیشنهاد
٠

زدن روزگار کسی را ؛ بدبخت کردن دوران او را. مبتلا کردن او را: آنرا چه زنی که روزگارش زده است. ( از امثال و حکم 2:45 ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن باد خزان ، زدن خزان ؛ پژمرده و فاسد کردن باد خزان برگ درختان و یا گلها را.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- زدن باران ؛ آفت رسانیدن باران بی موقع، محصول و مانند آنرا، نظیر: تگرگ زدن.

پیشنهاد
٠

زدن برق چیزی را ؛ سوزانیدن آنرا.

پیشنهاد
٠

زدن آفتاب کسی را ؛ تأثیر آفتاب در بدن و مانند آن. سوزانیدن و بیمار کردن. رجوع به زدگی و زده شود.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن باد ؛ آفت رسانیدن باد، گویند: امسال سردرختی ها را باد

پیشنهاد
٠

آتش زدن در مالی ؛ بگزاف صرف کردن آن ، و یا فروختن آن بثمن بخس.

پیشنهاد
٠

آتش زدن کسی را ؛ او را خشمگین کردن.

پیشنهاد
٠

موی کسی را آتش زده بودن ؛ درست بوقت رسیدن او.

پیشنهاد
٠

قدم برون زدن از خود ؛ خارج شدن از خود. خودی را ترک گفتن. ترک خودی کردن : سعدی ز خودبرون شو گر مرد راه عشقی کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد. سعد ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

گام پیش زدن ؛ پیش قدم بودن. پیشاپیش رفتن. تقدم. مقدم بودن در سلوک : از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینا دل و راست کوش خردمند و بیدار و زیرک بنام از ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طواف زدن ؛ گردش کردن. گرداگرد مکانی را رفتن. طی کردن اطراف را : طوافی زد در آن فیروزه گلشن میان گلشن آبی دید روشن. نظامی.

پیشنهاد
٠

سر به صحرا زدن ؛ سر بصحرا گذاردن. سراسیمه و دیوانه وار راه صحرا در پیش گرفتن. - || کنایت از دوری گزیدن از خلق. فرار کردن از مردم شهر و ده. || پیمو ...

پیشنهاد
٠

بیرون زدن لشکر ؛ بیرون آوردن لشکر. مجهز کردن لشکر در خارج : لاله سوی جویبار لشکر بیرون زده ست خرگه آن سبزگون خیمه آن آتشین. منوچهری. رجوع به برون ز ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بیرون زدن سر ؛ برآوردن. طلوع کردن : چون کشتی پرآتش و گرد اندر آب نیل بیرون زد آفتاب سر از گوشه جهن. عسجدی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به کوچه زدن ؛ بکوچه رفتن.

پیشنهاد
٠

به کوچه علی چپ زدن ؛ تجاهل کردن با دگرگون کردن موضوع سخن. از اعتراف به موضوعی فرار کردن. - به کوه و دشت زدن ، به کوه و هامون زدن ؛ به کوه و صحرا رف ...

پیشنهاد
٠

به کوه و دشت زدن ، به کوه و هامون زدن ؛ به کوه و صحرا رفتن و قرار گرفتن : لشکر چین در بهار بر که و هامون زده ست. منوچهری.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به آتش زدن ؛ خود را به آب و آتش زدن. کنایت از بهر دری زدن. بهر راهی افتادن.