پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
زر زر کشد. ( امثال و حکم دهخدا ) ؛ کنایه از آن است که مال و ثروت بیشتر نصیب ثروتمندان می شود. زر دادن و دردسر خریدن ، نظیر: تره خریدم قاتق نانم بشود ...
زر فکندن و پشیز گرفتن ، نظیر: خر دادن و خیار ستدن. کلند به امید سوزن گم کردن. ده فروختن و در دیه دیگری کدخدا شدن. ( از امثال و حکم ج 2 ص 905 ) .
زر ازمعدن به کان کندن برآید ، نظیر: مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد. رجوع به امثال و حکم دهخدا ( از تو حرکت. . . ) شود.
زر بر سر پولاد نهی نرم شود. ( آنندراج ) ؛ کنایه از آن است که زر قویترین راه حل مشکلات است و سخت ترین کسان را تسلیم می سازد. رجوع به ای زر تو خدا. . . ...
زر به جهنم برد ، نظیر: زر به کشتن دهد. کنایه از پایان زشت حرص و گردآوری زر و مال است. زر پاک از محک نمی ترسد ، نظیر: زر پاک از محک چه دارد باک. زر خ ...
- زر و سیم ؛ طلا ونقره. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) . - || دینار و درهم. ( فرهنگ فارسی معین ) . پول و ثروت : زر و سیم و آنچه آورده بودند ...
زر و زیور ؛ تجمل. طلا و سنگهای گرانبها که بر سر و دست و سینه و گردن آویزند تجمل و زینت را. آنچه از طلا و احجار کریمه که آرایش و زینت را بکار آید : سف ...
غلام زر ؛ غلام به زر خریده. زرخرید. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : کدام شمس بود، شمس زرگر آنکه بود غلام زر بر او شمس آسمان بلند. سوزنی ( یادداشت ای ...
زر نثار ؛ زری که در عید یا عروسی یا دیگر مراسم در میان مردم می افشاندند. سکه های طلای افشانده و پراکنده : نکنم زر طلب که طالب زر همچو زر نثار پی سپرا ...
زر نرگس ؛ به اضافت تشبیهی و به اعتبار زردی و سفیدی رگهای آن. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) .
زر نشابوری ؛ در دو شاهد زیر ظاهراً نوعی از طلای بی آمیغ و پاک بوده است : زر نشابوری ، هزارهزار دینار. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 468 ) . اطلس رومی عبا، ...
زر و زور ؛ ثروت و قدرت. ثروت. تمول. پول و توانایی : می گفتم از سخن زر و زوری به کف کنم امید زر و زور مرا زیر و زار کرد. خاقانی. رجوع به زور شود.
زر ناب ؛طلای خالص. طلای بی غش : خوش خوش این گنده پیر بیرون کرد از دهان تو درهای خوشاب وآن نقاب عقیق رنگ ترا کرد خوش خوش به زر ناب خضاب. ناصرخسرو ( د ...
زر مغشوش ؛ زر ناخالص. طلای غش دار : بادیه بوته ست ما چون زر مغشوشیم راست چون بپالودیم از او خالص چو زر کان شدیم. سنائی. رجوع به تذکرة الملوک چ 2 ص ...
زر ناخنی ؛ زری را گویند بغایت خالص که چون ناخن بر آن نهاده زور کنند، فرورود. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ) : دیده ...
زر مصر ؛ زر خالص در ملک مغرب کانی است که زر بهتر از آن حاصل نمیشود. چون مصربه ملک مغرب قرب دارد بیشتر از مغرب به مصر فروخته میشود، لهذا زر مذکور را ب ...
زر مصری ؛ زر خالص. ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ) . زر خالص تمام عیار. ( ناظم الاطباء ) . زر شش سری. ( مجموعه مترادفات ) : ز من مصر باید نه زر خواستن ...
زر مغربی ؛ کنایه از زر خالص باشد. ( برهان ) . زر خالص ، چه در ملک مغرب کانی است که از آنجا زر بهتر حاصل می شود. ( غیاث اللغات ) . زر خالص. ( فرهنگ رش ...
زر مشت افشار ؛ زری بود که چون کسری ̍ بدست بیفشردی نرم شدی. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 159 ) . همان طلای دست افشار است که در خزانه پرویز بود و مانند موم ...
زر کامل عیار ؛ زر خالص. ( آنندراج ) .
زر مذاب ؛ زر گداخته. ( ناظم الاطباء ) .
زر مسکوک ؛ پول طلا. ( ناظم الاطباء ) .
زر کانی ؛ زری که نو از کان برآورده باشند. ( آنندراج ) : دو چیز است کو را به بند اندرآرد یکی تیغ هندی یکی زر کانی . دقیقی. اگر نیستی کوه غزنی توانگر ...
زر عیار ؛ مرادف زر طلا. ( آنندراج ) . طلای خالص. ( فرهنگ فارسی معین ) : چو مرد باشد بر کار و بخت باشد یار ز خاک تیره نماید به خلق زر عیار. ابوحنیفه ...
زر طلی ؛ زر خالص. ( ناظم الاطباء ) . زر طلا : وجود مردم دانا مثال زر طلی است بهر کجا که رود قدر و قیمتش دانند. سعدی. آتش چو با عیار تو در نیستان فت ...
زر صامت ؛ زر خاموش که همین طلا و نقره باشدو صامت مقابل ناطق ، چنانکه مال صامت ، زر و نقره است. و مال ناطق ، غلام و کنیز و اسب و فیل. ( غیاث اللغات ) ...
زر صرف ؛ زر خالص. ( فرهنگ فارسی معین ) .
زر طلا ؛ زر خالص. ( آنندراج ) . زر نرم اعلا که در تذهیب و طلاکاری بکار می برند. ( ناظم الاطباء ) . زر طلی. از: زر ( فارسی ) ، بمعنی ذهب ( فلز معروف ) ...
زر شاو ؛ بمعنی زر خالص. ( غیاث اللغات ) .
زر شش سری ؛ زر خالص تمام عیار را گویند. ( برهان ) ( فرهنگ فارسی معین ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . زر خالص. ( جهانگیری ) ( غیاث اللغات ) . زر دهده ...
زر شکسته ؛ زر کم عیار. ( آنندراج ) . رواج ساختگیهای روزگار نداشت زر شکسته دل بیش از این عیار نداشت. جلال اسیر ( از آنندراج ) .
زر سرخ ؛ طلا و اشرفی. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . زر مسکوک و اشرفی. ( ناظم الاطباء ) : خموش حافظ وین نکته های چون زر سرخ نگاهدار که قلاب شهر صراف ا ...
زر سرخ سپهر ؛ زردکف ، زردمی ، زرگرچرخ ، زرین زنخ ، زرین کاسه و زرین کلاه کنایه از آفتاب باشد. ( آنندراج ) .
زر سفید ؛ سیم و روپیه . ( غیاث اللغات ) . نقره و نقره مسکوک مانند قران . ( ناظم الاطباء ) . رجوع به تذکرة الملوک چ 4 ص 34 شود.
زر ساو ؛ زر خالص تمام عیار را گویند که ریزه و کوچک باشد همچو بیستی و پاره و امثال آن. ( برهان ) ( از فرهنگ فارسی معین ) . زرخالص تمام عیار را گویند. ...
زر سارا ؛ زر خالص. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) .
زر ساوه ؛ زر سرخ خرده باشد چون گاورسه. ( لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 172 ) . براده و سونش طلا و نقره باشد و زر ریزه و خرده و شکسته را نیز گویند. ( بره ...
زر زده ؛ طلای از حدیده گذشته. آراسته : سمن سرخ بسان دو لب طوطی نر که زبانش بود از زر زده در دهنا. منوچهری. بی سکه شاه آمد، زآن خوار و خجل رفت زر زد ...
زر رومی سرخ سپهر ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از فرهنگ فارسی معین ) .
زر روی ؛ کنایه از آفتاب. ( آنندراج ) .
زر ساده ؛ طلائی باشد که آن را نو از کان برآورده باشند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ازبهار عجم ) . کنایه از طلاست که از کان بیرون آمده باشد. ( انجمن آرا ) ...
زر رومال ؛ زر روکش را گویند و آن زری باشد که درون آن مس و بیرون آن تنگه طلا یا نقره که بر روی مس پوشیده باشند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از فرهنگ فارسی ...
زر ده هفتی ؛ زری باشد که از ده حصه طلای خالص سه حصه مس داشته باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ) .
زر رکنی ؛ زری بود خالص و منسوب به رکنی نامی که کیمیاگر بوده است. ( برهان ) ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ) . زر خالص که رکنی کیمیاگر می ساخت. ( فرهنگ ...
زر روکش ؛ نوعی از زرقلب. ( آنندراج ) . رجوع به زر رومال شود.
زر ده هشتی ؛ زری باشد که عیار آن به دو مرتبه از دهدهی کمتر است. یعنی هشت حصه آن طلای خالص باشد و دو حصه دیگر مس وامثال آن. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ...
زر ده هشتی ؛ زری باشد که عیار آن به دو مرتبه از دهدهی کمتر است. یعنی هشت حصه آن طلای خالص باشد و دو حصه دیگر مس وامثال آن. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ...
زر ده ششی ؛ زری که از ده حصه چهار حصه آن غل و غش باشد و شش حصه دیگر طلای خالص. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ فارسی معین ) .
زر ده مهی ؛ بهتر از زر دهدهی تمام عیار است. ( برهان ) . زر اعلا. ( ناظم الاطباء ) . زری بود بهتر از دهدهی تمام عیار کذا فی البرهان و از ترتیب ده پنجی ...
زر ده نهی ؛ زری را گویند که عیار آن بیک مرتبه از دهدهی کمتر باشد، یعنی نه حصه طلای خالص و یک حصه غش داخل داشته باشد. ( برهان ) . تحقیق این لفظ در زر ...