پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
زیرک شناس ؛ شناسنده مردمان عاقل و دانا. ( ناظم الاطباء ) . که زیرک را شناسد و تمیز دهد : از آن هیبتش در دل آمد هراس که زیرک منش بود و زیرک شناس. نظا ...
زیرک دل ؛ که دلی هشیار دارد. بیداردل : ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد زین میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد. مولوی.
تموچین که لقب چنگیز هست به معنی آهن سخت ساخت چین یا همان فولاد است. در این ترکیب تمو مخفف یا تغییر یافته تمور یا دَمیر ترکی هست و چین هم در این ترکی ...
زیر داشتن ؛ نهان داشتن. مخفی کردن : یکی نغز پولاد زنجیر داشت نهان داشت از جادو و زیر داشت. فردوسی ( از جهانگیری ) .
زیر هر کاسه نیم کاسه یافتن ؛ فریب کسی ظاهر ساخته عجائبات مشاهده نمودن. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
زیر و بالا ؛ تحت و فوق. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . - || کنایه از آن است که دو پسر امرد با یکدیگر مباشرت کنند. ( برهان ) ...
زیر و بالاگفتن ؛ دشنامهای هرزه گفتن. دشنامهای زشت دادن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . نامربوط و بی معنی گفتن. سخنان لاطائل گفتن. ( ناظم الاطباء ) : ز ...
زیر و رو ؛ پائین و بالا. گونه و رنگ : دنیا هزار جور زیر و رو دارد.
زیر و بالاگفتن ؛ دشنامهای هرزه گفتن. دشنامهای زشت دادن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . نامربوط و بی معنی گفتن. سخنان لاطائل گفتن. ( ناظم الاطباء ) : ز ...
زیر و از بر شدن ؛ زیر و زبر شدن : بسا خانه ها کان به پرواز ایشان شد آباد و بس نیز شد زیر و از بر. ناصرخسرو ( دیوان ص 167 ) .
زیر و بالا ؛ تحت و فوق. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . - || کنایه از آن است که دو پسر امرد با یکدیگر مباشرت کنند. ( برهان ) ...
زیر و از بر شدن ؛ زیر و زبر شدن : بسا خانه ها کان به پرواز ایشان شد آباد و بس نیز شد زیر و از بر. ناصرخسرو ( دیوان ص 167 ) .
زیرنویس ؛ نوشتن در زیر سطرها، چنانکه معنی قرآن یا دعائی را. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیر نگین داشتن ؛ زیر نگین کردن. زیر نگین گرفتن. کنایه از مسخر و محکوم کردن. ( آنندراج ) . - || در تصرف و اختیار داشتن : عقد گوهر چون صدف در آستین د ...
زیر نگین کردن ؛ زیر نگین داشتن. کنایه از مسخر و محکوم کردن. ( از آنندراج ) : بردی فراوان رنج دل دیدی فراوان رنج تن از رنج دل وز رنج تن کردی جهان زیر ...
زیر نگین گرفتن ؛ زیر نگین کردن. کنایه از مسخر و محکوم کردن. ( از آنندراج ) : چشمت گرفته زیر نگین روزگار را مانند حاتم است ترا نامدار چشم. ملامفید ( ...
زیر نگین آوردن ( درآوردن ) ؛ در اختیارو تصرف خود درآوردن. مطیع و منقاد خویش گردانیدن : ز توران بیامد به ایران زمین جهانی درآورد زیر نگین. فردوسی.
زیر نگین آوردن ( درآوردن ) ؛ در اختیارو تصرف خود درآوردن. مطیع و منقاد خویش گردانیدن : ز توران بیامد به ایران زمین جهانی درآورد زیر نگین. فردوسی.
زیرنای ؛ بن شو. حصیده. آنچه از کشت که بر زمین نزدیک است و داس بدان رسیدن نتواند. قسمت سفلای ساق گندم و جو و ارزن و ذرت و مانند آن که پس از درودن بر ز ...
زیرنای ؛ بن شو. حصیده. آنچه از کشت که بر زمین نزدیک است و داس بدان رسیدن نتواند. قسمت سفلای ساق گندم و جو و ارزن و ذرت و مانند آن که پس از درودن بر ز ...
زیرنشین عَلَم ِ کسی یا چیزی بودن ؛ پیرو و دنباله رو و تحت الشعاع او بودن : زهد نظامی که طرازی خوش است زیرنشین عَلَم زرکش است. نظامی. زیرنشین عَلَمت ...
زیر ماندن ؛ مغلوب شدن با تن یا با گفتاریا عملی دیگر. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیر ناف ؛ شِعْره ، که روئیدنگاه زهار است. ( از منتهی الارب ) . رجوع به زهار شود.
زیرنافی ؛ هدیه ای که به قابله دهند بریدن ناف نوزاد را. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیر لوای کسی شدن ؛ پیروی او کردن : احمدلوای خویش علی را سپرده بود من زیر آن بزرگ و مبارک لوا شدم. ناصرخسرو.
زیرگوشی ؛ آهسته. بطور نجوی تنگ گوش گفتن موضوعی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . - || بالش خرد. نازبالش. بالشتو. بالشتک. مصدغه. مخده. بالش که بر متکا ...
زیرگوشی ؛ آهسته. بطور نجوی تنگ گوش گفتن موضوعی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . - || بالش خرد. نازبالش. بالشتو. بالشتک. مصدغه. مخده. بالش که بر متکا ...
زیر گوش کسی بودن ؛ سخت نزدیک او بودن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیر گرفتن کسی یا چیزی را، چنانکه ترن و اتومبیل و غیره ؛ زیر خود مجروح کردن یا کشتن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . کسی را زیر وسایل نقلیه گذاشتن. با ک ...
زیرگلوئی ؛ آویزی از زر یا گوهری که زنان با سنجاق چارقد را بدان به زیر گلو استوار می کردند. مهره ها یا مرواریدها و امثال آن که زنان با سنجاق در زیر گل ...
زیرگلوئی ؛ آویزی از زر یا گوهری که زنان با سنجاق چارقد را بدان به زیر گلو استوار می کردند. مهره ها یا مرواریدها و امثال آن که زنان با سنجاق در زیر گل ...
زیر کلاه کسی نهادن چیزی ؛ زیر کلاه کسی بودن چیزی. ( آنندراج ) . او را مستعد آن ساختن : آن روز که حسن قدر جاه تو نهاد صد دام بلا زیر کلاه تو نهاد. پو ...
زیر گذاشتن کسی را ؛ بر او چیره شدن. بر او فایق آمدن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیر کردن سیاهی ؛ حالتی است که سیاهی آدمی را در خواب گیرد بطریقی که نفسش تنگی کند و آن سیاهی را به تازی عبدالجنه و کابوس و در فارسی فرنجک و سکاچه خوان ...
زیر کلاه کسی بودن چیزی ؛ در قبض کسی بودن و قیل برپا کردن فساد و فتنه. بهر تقدیر این کلام جز در مواقع ظلم و بیداد استعمال نکنند. ( آنندراج ) .
زیرکاری ؛ مقابل روکاری. در اصطلاح بنایی و راه سازی ، اعمال زیرین بنایی یا راهی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب زیرسازی شود.
زیر کاسه نیم کاسه ای بودن ؛ مکری و حقه ای در کار بودن ، چنانکه شعبده بازان از قوطی های متداخل استفاده کنند. رجوع به ترکیب زیر هر کاسه نیم کاسه یافتن ...
زیرقلیانی ؛ صبحانه. ناشتائی. لُهْنه. دهن گیره. دهان گیره. نهاری. چاشنی بامداد. لقمةالصباح. غذا که صبح خورند پیش از کشیدن قلیان. ( یادداشت بخط مرحوم د ...
زیر قلم آوردن ؛ زیر قلم گرفتن. کنایه از نوشتن و ضبط کردن. ( آنندراج ) : برداشت به دیوان سخاوت قلم جود تا نام کریمان همه زیر قلم آورد. میرمعزی ( از آ ...
زیر قلم داشتن ؛ در قلمرو خود داشتن. ( از آنندراج ) : ز قدر ومرتبه دارد جهان به زیر قلم چنانکه داشت سلیمان جهان به زیر نگین. میرمعزی ( از آنندراج ) .
زیر قلم گرفتن ؛ زیر قلم آوردن. ( آنندراج ) : تا او گرفت زیر قلم ملک شهریار بر نام بدسگالان گردون قلم کشید. میرمعزی ( از آنندراج ) . رجوع به ترکیب ز ...
زیر فر کلاه کسی بودن چیزی ؛ تحت نفوذ و شوکت و اقتدار او بودن : کنون تا به جیحون سپاه منست جهان زیر فر کلاه منست. فردوسی.
زیرغلیانی ؛ غذای صبح. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیرغلیانی ؛ غذای صبح. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیرغلیانی ؛ غذای صبح. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . - || پارچه دوخته یا میزی برای زیر غلیان. ( یادداشت ایضاً ) . رجوع به زیرقلیانی شود.
زیرشلوار ؛ زیرشلواری. شلواری که زیر پوشند. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . جامه نازکی که در زیر شلوار پوشند. ( فرهنگ فارسی معین ) .
زیر طلب کسی زدن ؛ انکار وام که به او دارند کردن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیرغربالی ؛ حبوبات برای دادن مرغ. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
زیر سیاهی بودن داغ ؛ به نشدن داغ. ( آنندراج ) : ز آتشی که به دامان دشت مجنون زد هنوز زیر سیاهی است داغ چشم غزال. صائب ( از آنندراج ) .
زیر سرش بلند بودن ؛ فریفته شده بودن زنی یا چاکری در خفا، به وعده های بهتری. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب زیر سر بلند شدن شود.