پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
در سماع آوردن ؛ بوجد ورقص آوردن : چون رسول روم این الفاظ تر در سماع آورد شد مشتاق تر. مولوی. گلبنان پیرایه بر خود کرده اند بلبلان را درسماع آورده ا ...
سماع باره ؛ سماع دوست : حافظان جمله شعرخوان شده اند بسوی مطربان روان شده اند پیر و برنا سماع باره شدند بر براق ولا سواره شدند. ( ولدنامه ) .
چرا خداوند قرآن را "ذَلِکَ الْکِتَابُ" خطاب کرد نه "هذا الْکِتَابُ؟" ذَلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِلْمُتَّقِینَ ( آیه 2 سوره بقره ( تر ...
واژه الارض در زبان عربی الارض و در زبان عبری "هاآریص" ( הָאָרֶץ ) که ها ( הָ ) در آن معادل" ال" عربی است . هاآریص امروز در کشورغاصب فلسطین اسم یک روز ...
واژه ارض در زبان عربی الارض و در زبان عبری "هاآریص" ( הָאָרֶץ ) که ها ( הָ ) در آن معادل" ال" عربی است . این واژه امروز در کشور قاصب فلسطین اسم یک رو ...
سماء جهواء ؛ آسمان برهنه. ( مهذب الاسماء ) .
سماءالسفلی ؛ آسمان نخستین. ( مهذب الاسماء ) .
سماءالسموات ؛ فلک اعظم. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) ( اقرب الموارد ) .
سماءالعلیاء ؛ آسمان زبرین. ( مهذب الاسماء ) .
سماءالعلیاء ؛ آسمان زبرین. ( مهذب الاسماء ) .
باب السماء؛ کهکشان مجره. ( ناظم الاطباء ) .
سماءالردیه ؛ نام فلک البروج. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .
سم الخیاط؛ سوفار سوزن. ( آنندراج ) : که از سم خیاط و مضمم قماط تنگ تر بود بگذشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ) . هر کجا باشد شه ما را بساط هست فخر او را ب ...
- سم الفار ؛ دوایی که موش را میکشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . ارسنیک. دیگ بر دیگ. دارموش. ( ناظم الاطباء ) .
سم السمک ؛ گیاه ماهی زهره معروف به بوصیر پوست آن درد مفاصل و درد رگ پشت و نقرس را نفع دهد وچون آنرا در آب غدیر اندازند همه ماهی آنرا سست گرداند و برگ ...
سم ابرص ؛ کربسه و بهندی چهپگلی گویند. ( آنندراج ) . کربسه. ( منتهی الارب ) . رجوع به سام ابرص شود.
سم الحاجة ؛ مقصد مرده. ( آنندراج ) .
سم الحمار ؛ گیاه خرزهره. ( آنندراج ) .
ذات السم ؛ هر حیوان زهردار. ( ناظم الاطباء ) .
سلطنت موروثی ؛ پادشاهیی که در آن سلطنت از پادشاهی بفرزند او معمولا به ارث برسد.
سلطنت مشروطه ؛ پادشاهیی که در آن مجلس شورای یا مجلس ( شوری و سنا ) حق وضع قانون دارند.
سلطنت مطلقه ؛ همان سلطنت استبدادی است. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
سلطنت استبدادی ( مستبده ) ؛ پادشاهیی که در آن شاه فعال مایشاء باشد و از قانونی پیروی نکند.
سلطنت انتخاباتی ؛ پادشاهیی که در آن شاه از جانب ملت یانمایندگان وی مادام العمر بسلطنت انتخاب میشود.
کباب سلطانی یکی از کباب های سنتی و مشهور ایرانی است که شامل ترکیبی از دو نوع کباب، یعنی کباب برگ و کباب کوبیده، می باشد. این ترکیب خوشمزه معمولاً با ...
دیوار سلطانی ؛ دیوار بلند : کردم از پیش تو سلطانی دیواری برزدم بر سر دیوارتو هر خاری. منوچهری.
سلطان ماضی ؛ منظور سلطان محمود : مرا خداوند سلطان ماضی فرزند خواند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 355 ) . این علی تکین دشمنی بزرگ است از بیم سلطان ماضی آرمی ...
سلطان الدم ؛ جوشش و هیجان خون. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) .
سلسله مو و سلسله موی ؛ کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. ( ناظم الاطباء ) : پیوسته بسته گل رخساره ماهرویی و خسته خار هجر سلسله مویی بودی. ...
شال سلسله ؛ شالی که بر آن از ابریشم گل و حاشیه دوزند.
سلسله مو و سلسله موی ؛ کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. ( ناظم الاطباء ) : پیوسته بسته گل رخساره ماهرویی و خسته خار هجر سلسله مویی بودی. ...
سلسله پادشاهی ؛ خاندان سلطنتی که گروهی از آن یکی پس از دیگری پادشاهی کند: سلسله هخامنشی. سلسله صفوی. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سلسله روزگار ؛ در جریان روزگار : در تمامی ایام ها اگرچه در سلسله روزگار مؤثر است. . . ( سندبادنامه ص 14 ) .
سلسله زلف ؛ زلف تابداده. ( ناظم الاطباء ) . معشوق مزلف که موهای پیچدار حلقه حلقه داشته باشد. ( آنندراج ) : ای سلسله زلف تو یکسر جنبان دیوانه شدم سلسل ...
بحرالسلسله ؛ بحری است از بحور شعری وتقطیع آن : مستفعلن فاعلن مفاعلتن فع. ( یادداشت مؤلف ) .
سلس القول ؛ روان گفتار. درست گفتار. - || پرگو. پرگفتار.
سلس القیاد ؛ فرمانبردار. بی اراده. نرم عنان : و اذا طبخ [ یبروج ] مع الباج مقدارست الساعات لینه و حیره سلس القیاد لای شکل اُحب آن متشکل به. ( ابن بیط ...
دارالسلخ ؛ قصابخانه. ( ناظم الاطباء ) .
سلب مالکیت ؛ انتزاع مالکیت. ازبین بردن مالکیت.
سلب و ایجاب ؛ از نظر معانی و بیان آن است که کلام را از جهتی مبتنی بر نفی و ازجهت دیگر مبتنی بر اثبات قرار دهند. ( فرهنگ فارسی معین ) : صوفی و عشق و د ...
سلب و ایجاب از نظر منطق ؛ حکم برفع و بسط قضیه و حکم به ثبوت ربط قضیه. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سلب کلی ؛ قضیه سالبه کلیه قضیه ای است که سلب وارد بر تمام مصادیق آن شده باشد و یکی از محصورات چهارگانه است مثال �هر انسانی جماد نیست �. ( دستور ج 2 ص ...
سلب بسیط ؛ قضیه سالبه بسیط آن است که حرف سلب وارد بر نسبت حکمیه در آن شده باشد و در این صورت حکم احتیاج بمطابق و مصداق و موضوع ندارد. یعنی وجود مصداق ...
سلب حیثیت ؛ ربودن و ازمیان بردن آن.
سلب عدولی ؛ در صورتی سلب را عدولی گویند که حرف سلب جزء موضوع یا محمول و یا دوطرف شده باشد مانند �هر لاحیوانی انسان نیست و یا هر لاجامدی نامی است � و ...
سلب اختیار ؛ ازمیان بردن اختیار و انتزاع آن.
سلب اعتبار ؛ از بین بردن اعتبار و ارزش کسی. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سلب امنیت ؛ ازمیان رفتن آن.
سلب آسایش ؛ ازبین بردن آن.
مرغ زرین سلب ؛ زرد پر و بال : به هوای کرم او بزمین از پرواز مرغ زرین سلب آید چو نهد سائل دام. سوزنی.