پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٣)
کم توشه ؛ اندک زاد و برگ. بی چیز. فقیر :
کم توجهی ؛ عدم توجه و تغافل و بی اعتنایی. ( ناظم الاطباء ) .
کم تحمل ؛ کم تاب. رجوع به ترکیب کم تاب ( معنی دوم ) شود.
کم توان ؛ کم قوه. کم نیرو. کم طاقت. کم تاب.
کم تجربه ؛ کسی که فاقد تجربه کافی باشد. ناآزموده. ناپخته. مقابل مجرب. ( فرهنگ فارسی معین ) .
کم تجربگی ؛ حالت و چگونگی کم تجربه. ناآزمودگی. ناپختگی. فقدان تجربه. و رجوع به ترکیب بعد شود.
کم تابی کر کم تابی کردن ؛ در برابر شداید و ناملایمات ، ناشکیبایی و ناتوانی نمودن. اندک بودن تحمل و مقاومت درمقابل سختیها. در برابر مصائب صبر و ایستاد ...
کم تجربت ؛ کم تجربه. رجوع به ترکیب کم تجربه شود
کم تاب ( ریسمان ، نخ ، ابریشم ، رسن ) ؛ که پیچ آن کم است. که تاب بسیار ندارد. مقابل پُرتاب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . کم دوام و سست و زودگسل. ...
کم تابی ؛ حالت و چگونگی کم تاب.
کم پیمایی ؛ حالت و چگونگی کم پیما. رجوع به دو ترکیب قبل شود.
کم پیمود ؛ کم پیمای. کم فروش. ( فرهنگ نوادر لغات شمس چ فروزانفر ) : بادپیما بادپیمایان خود را آب ده کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را. مولوی.
کم پیمودن ؛ پر کردن پیمانه را کمتر از حد معین : تطفیف ؛ کم پیمودن. ( ترجمان القرآن ) . کم پیمودن کیل. ( تاج المصادر بیهقی ) . کم پیمودن پیمانه را و آ ...
کم پی ؛ کم کشش. که به یکدیگر نچسبد. مقابل پرپی ؛ گوشت کم پی کوفته اش وا می رود. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم پیما ؛ مُطَفِّف. کم فروش در پیمودنیها. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : خر خم شوی و دول کم پیما می نابش ترش چو سرکه ناب. سوزنی ( یادداشت ایضاً ) .
کم پیمای ؛ کم پیما. رجوع به ترکیبهای کم پیما و کم پیمودن شود.
کم پهنا ؛ کم وَر. کم عرض. مقابل پرپهنا. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم پولی ؛ حالت و چگونگی کم پول. و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم پهنایی ؛ کم وَری. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . کم عرضی. حالت و چگونگی کم پهنا. و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم پایی ؛ بی قراری و ناپایداری. ( ناظم الاطباء ) .
کم پول ؛ آنکه پول کم داشته باشد. اندک پول.
کم پا ؛ فانی و ناپایدار و بی قرار. ( ناظم الاطباء ) .
کم پایه ؛ سفیه دون مرتبه. ( آنندراج ) . پست و فرومایه و پست مرتبه. ( ناظم الاطباء ) . کسی که رتبه و مقام او پست باشد. دون مرتبه. ( فرهنگ فارسی معین ) ...
کم بین و لَلَه وین ؛ �وین � همان �بین � است و لله نمی دانم چیست. سخت کوتاه نظر. آنکه نعمتی اندک را که به دیگری دهد یا دیگری دارد عظیم بزرگ شمرد. اندک ...
کم بینی ؛ عَمَش. ضعف بصر. ضعف باصره. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . حالت و چگونگی کم بین. و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم بیش ؛ کم و بیش. کمابیش. کم و زیاد. ( فرهنگ فارسی معین ) . کم و زیاد. ( ناظم الاطباء ) : زر چون به عیار آید کم بیش نگردد کم بیش شود زری کان باغش وب ...
کم بیشی ؛ کاهش و افزایش. نقصان و زیادت : ور درآید به دانه کم بیشی من به سالی خبر دهم پیشی. نظامی.
کم بین ؛ کم سو ( چشم آدمی ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . آنکه قوه بینایی او ضعیف است. آنکه چشمان او خوب نتواند دید : رهی که دیو در او گم شدی به گا ...
کم بهره ؛ آنچه سود آن اندک باشد. آنچه نفع و ربح آن بسیار نباشد. اندک سود. اندک نفع. اندک فایده. قلیل الفایده.
کم بهرگی ؛ حالت و چگونگی کم بهره. اندک بودن سود و نفع و ربح. و رجوع به ترکیب بعد شود.
کم بهایی ؛ پست قیمتی. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم بهایی ؛ پست قیمتی. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب قبل شود. - || حقارت و بی قدری وفرومایگی. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم بهر ؛ کم بهره. و رجوع به ترکیب کم بهره شود.
کم بو و کم خاصیت ؛ در تداول عامه ، کسی یا چیزی که چندان سودمند نباشد و بدرد نخورد. که از آن فایده ای عاید نشود.
کم بوی ؛ مقابل پربوی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . کم بو. و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم بنیه ؛ ( آدمی ) ضعیف مزاج. ضعیف المزاج. ضعیف. کم قوت. سست. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم بو ؛ ( گل و جز آن ) که بوی تند وتیز و شدید نداشته باشد. که بوی ملایم و معتدل داشته باشد. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم بودگی ؛ در شمار نیاوردن خود را چنانکه گویند فلان چه آدم کم است یعنی ضعیف العقل است. ( آنندراج ) . کمی و نقصان دانش. حماقت. ( ناظم الاطباء ) . کم م ...
کم بقایی ؛ حالت و چگونگی کم بقا. کم عمری. کوتاه عمری : خصمش ز کم بقایی ماند به کرم پیله کو را ز کرده خود زندان تازه بینی. خاقانی.
کم بنیگی ؛ حالت و چگونگی کم بنیه. ضعف مزاج. کم قوتی. و رجوع به ترکیب بعد شود.
کم بغلی ؛ زبان فصحا نیست عوام می گویند که فلان کم بغل است یعنی مفلس و بی چیز است. ( آنندراج ) : گاه گاهی به برم می آید معنی کم بغلی ها این است. میرز ...
کم بقا؛ کوتاه عمر. کوتاه زندگی. کم عمر. که دیر نپاید : شاخ امل بزن که چراغی است زودمیر بیخ هوس بکن که درختی است کم بقا. خاقانی. صبح آخر دیده بختم چ ...
کم بضاعت ؛ فقیر و مفلس و کسی که مکنت اندکی داشته باشد. ( ناظم الاطباء ) .
کم بضاعتی . فقر و مسکنت. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم بده ؛ کم فروش. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ) .
کم بر ؛ کم بار. ( ناظم الاطباء ) . که بار کم آرد. مقابل پر بر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به پربار و پر برشود. - || کم ور. کم عرض. کم پ ...
کم برگی ؛ کم آذوقگی. زاد و توشه کم داشتن : گر کم برگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم بخت ؛ مدبر و بی دولت ، گویا که از طالع بد نقش کم می زند. ( آنندراج ) . بی طالع و بدبخت. ( ناظم الاطباء ) . بدبخت. مدبر. بی دولت. ( فرهنگ فارسی معی ...
کم بختی ؛ بدبختی. حالت و چگونگی کم بخت : کم بختی هنرور، عیب هنر نباشد گر رشته کوته افتد عیب گهر نباشد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1233 ) .
کم بخردی ؛ کم عقلی. کم خردی. سفاهت : نبودم به فرمان تو هوشمند ز کم بخردی بر من آمد گزند. فردوسی.