پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٣)
برق وار ؛ همانند برق : صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکار خنده زد اندر هوا بیرق او برق وار. خاقانی. ابر از حیا بخنده فروبرد برق وار کو زد قفای ابر بد ...
برق کردار ؛ سریع و تندسیر چون برق : برق کردار بر براق نشست تازیش زیر و تازیانه بدست. نظامی.
برق کردن ؛ درخشیدن و برق زدن. ( ناظم الاطباء ) .
برق مجال ؛ سریع و تند در جولان : شخ نوردی که چو آتش بود اندر حمله همچنان برق مجال و بروش بادمجاز. منوچهری.
برق عنان ؛ تندسیر. سریعالحرکة : خار صحرای ملامت پر و بال است مرا تا ز بیتابی دل برق عنانم کردند. صائب. طالب از عرصه اندیشه برون خواهم تاخت توسن ناط ...
برق ِ غیرت ؛ شراره اشک و غیرت : برق غیرت چو چنین می جهد ازمکمن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم. حافظ.
برق شدن ؛ بشتافت رفتن و دویدن. ( ناظم الاطباء ) .
برق صورت ؛ بر گونه برق. تندرو : از پیش اوگوری برخاست براق سیرت و برق صورت. ( سندبادنامه ) .
برق ِ عصیان ؛ کنایه از کاری باشد که به گناه ماند، مانند ترک اولی. ( انجمن آرای ناصری ) : جائی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی گنا ...
برق سیر ؛ سریعالسیر : رسیده جبرئیل از بیت معمور براقی برق سیر آورده از نور. نظامی.
برق سیرت ( حسام. . . ) ؛ دارای سیرتی چون برق از سرعت برش : هر کجا غمام حسام برق سیرت او سیل خون روان کرده است. . . ( سندبادنامه ) .
برق شتاب ؛ شتابنده چون برق : از بس که سمند تو بره برق شتاب است صید از نفس سوخته بر سیخ کباب است. فطرت ( آنندراج ) .
برق روان ؛ روندگان چابک : برق روانی که درون پرورند آنچه ببینند ازو بگذرند. نظامی.
برق ریختن ؛ برق جهیدن. برق زدن : فروغ روی تو برقی بخرمن گل ریخت که جای نغمه شرار از زبان بلبل ریخت. صائب ( از آنندراج ) .
برق سوار ؛ چابک سوار : با برق سواران چه کند سعی غبارم واماندگیی هست اگر پیش برآرد. بیدل ( از آنندراج ) .
برق ِ خاطف ؛ کنایه ازمدت حیات و هر چیز سریعالسیر است. ( انجمن آرا ) .
برق خیال ؛ کنایه از مرد تیزهوش. ( انجمن آرای ناصری ) .
برق ِ دمان ؛ برق درخشنده. ( آنندراج ) .
برق ِ حاصل ؛ کنایه از غارتگر و تاراج کننده : دل و دین جمعکردم خط مشکینش نمایان شد هجوم مور نزدیک است گردد برق حاصلها. ناصر علی ( از آنندراج ) .
برق خاطر ؛ مراد از مردم زیرک و داناست. ( انجمن آرای ناصری ) .
برق ِ جهان ؛ برق جهنده : بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است. سعدی.
برق چنگال ؛ با چنگالی چون برق درخشان یا سریعالحرکه : ز دلهای ضعیفان استعانت جو چو در معنی که شیر برق چنگال از نیستان میشود پیدا. صائب ( از آنندراج ) ...
برق آهنگ ؛برق شتاب. برق تاز. ( مجموعه مترادفات ) .
برق جولان ؛ کنایه از اسب تندرو است. ( انجمن آرای ناصری ) . برق عنان. ( مجموعه مترادفات ) .
برق جه ؛ جهنده مثل برق : ابرسیر و بادگرد و رعدبانگ و برق جه پیل گام و سهل بر و شخ نورد و راهجوی. منوچهری. برق جه بادگذر یوزدو و کوه قرار شیردل پیل ...
آدم حساب کردن:[ مجازی] در شمار آدم ها، به ویژه در خور توجه و با اهمیت دانستن. ( کسی او را آدم حساب نمی کرد تا عقیده اش را بپرسد ) ( صدری افشار، غلا ...
آدم حسابی: شخص فهمیده و مرتب. به همین قیاس آدم ناحسابی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آدم خوش معامله: شخص امانت دار و درستکار. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آدرنرژیک:/ādrenerž/صفت. دارای ویژگی یا توانایی آزاد کردن آدرنالین یا ترکیب های مشابه و فعال شدن به وسیله آنها. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فر ...
آدرس دادن: گفتن یا نوشتن نشانی. ( آدرس بده یک روز بیایم خانه تان ) به همین قیاس: آدرس داشتن، آدرس گرفتن، آدرس نوشتن. ( صدری افشار، غلامحسین و همکار ...
آدرس پستی: آدرسی که بتوان بر اساس آن نامه یا بسته پستی دریافت کرد. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آداب معاشرت: قاعده ها و رسم های پذیرفته شده در یک جامعه برای رفتار فرد یا دیگران. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آخ و وای: \āx - ū - vāy\صوت. نالهٔ همراه با اعتراض ناشی از درد یا اندوه. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آخور خشک:[ کنایی] تهی دستی و بینوایی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آخور چرب:[کنایی] فراوانی نعمت. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آخ و اوخ:/āx - ū - ux/ صوت. [ تعریض. گفتاری] ناله ناشی از درد تاسف یا لذت ( ا ز پشت در صدای ماچ و بوسه و آخ واخشان را می شنیدم. ) ( صدری افشار، غلا ...
آخش /āxeš/صوت: صدایی به نشانهٔ احساس آسودگی. ( آخش از دستش راحت شدم. آخش چه چسبید ) آخِی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آخر و عاقبت: اسم. کیفیت نهایی یک فرایند، چگونگی وضع در پایان یک مدت. ( خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند )
آخر عمری: ( قید ) : در روزهای پایان زندگی. ( آخر عمری تنها مانده بود )
آخال سوز:/āxālsuz/ اسم. کوره ای که در آن آخال سوختنی به کار می رود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آخ نگفتن:[مجازی] بی تغییر ماندن، دوام آوردن ( ۳۰ سال از ساختش می گذرد هنوز آخ نگفته ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آچار کشی: اسم. عمل یا فرایند بررسی پیچ های یک اسباب یا دستگاه به وسیله آچار برای اطمینان از بسته بودن آنها. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ ...
آچار هفت سری: آچاری با چند دندانه در اندازه های مختلف به صورت ترکیبی از آچار شاخدار و آچار رینگی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معا ...
آچار لوله گیر: آچاری برای باز و بسته کردن لوله ها و میله های گرد: آچار شلاقی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آچار کلاغی: آچاری شبیه آچار لوله گیر، برای گرفتن قطعات گرد و لوله های کوچک. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آچار قفلی: ابزاری با دو بازو، که قطر دهانه آن به وسیله پیچی در انتهای یک بازو و تنظیم و قفل می شود و برای نگه داشتن و پیچاندن به کار می رود. ( صدری ...
آچار شاخدار: آچاری که انتهای آن به صورت بخشی از یک شش گوش درآمده تا مهره یا سر پیچ شش گوش در داخل آن قرار گیرد. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، ف ...
آچار سوسماری: آچاری با دهانه ( فک ) پهن که یک طرف آن دندانه دار است. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر
متوجه گشتن ؛ روی آوردن : مبالغتی سخت تمام کردی در آنچه خداوندان سخت فرمودندی تا حوالتی سوی وی متوجه نگشتی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 413 ) .
فرهنگ کشیدن . رجوع به مدخل های فرهنگ کشیدن ، فرهانج و فرهنج شود.