پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٣)

بازدید
٣٢,٢٤٣
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به سر شدن کار ؛ به پایان رسیدن آن. فیصله یافتن آن : این نه کاری است که به سخن به سر شود تا نبری خون ندود. ( اسرارالتوحید ص 250 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- در هم شدن ؛ متغیر شدن : گر خردمندی از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و در هم نشود. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

در خط شدن ؛ متغیر و آزرده شدن : خط بر خط عالم کش و در خط مشو از کس دل طاق کن از هستی و بر طاق نِه ْ اسباب. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از کسی شدن ؛ از او گردیدن. با او متفق شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

به هم شدن ؛ فراهم شدن. گرد آمدن : اندک اندک به هم شود بسیار دانه دانه است غله در انبار. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- در خشم شدن ؛ در خشم رفتن. خشمگین گردیدن : کسری چنان در خشم شد که به هیچوقت نشده بود. ( تاریخ بیهقی ) . || ممکن گشتن. میسر آمدن. حاصل گردیدن : به ک ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تمام شدن ؛ به اتمام رسیدن. برسیدن. آخر شدن : گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد. حافظ.

پیشنهاد
٠

بر یا به سر چیزی بازشدن ؛ بار دگر بدان پرداختن : چون از این فارغ شدم آنگاه به سر آن بازشوم که امیر مسعود از هرات حرکت کرد. ( از تاریخ بیهقی ) . آخر ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به حق شدن ؛ به حق گراییدن. ( التفهیم ) .

پیشنهاد
٠

بازشدن نسب به کسی ؛ بدو رسیدن نسب. بدو پیوستن نژاد : نسب پادشاهان عجم به ایرج بازشود. ( مجمل التواریخ و القصص ) .

پیشنهاد
٠

با سر چیزی شدن ؛ بار دیگر بدو پرداختن : شیخ قبول نکرد و با سر خرقه نشد. ( اسرارالتوحید ص 184 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- بازشدن ؛ بازگردیدن. برگشتن. به صورت اول یا به حالت اول درآمدن : به همان حال دیوانگی بازشد. ( نوروزنامه ) . - || بازگشتن. مراجعت کردن : بفرمود تا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آزاد گذاشتن: امکان حرکت یا فعالیت دادن، مانع ایجاد نکردن ( او را آزاد گذاشت تا هر طور می خواهد کار کند ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آری گفتن: تایید یا تصدیق کردن. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

پیشنهاد
٠

آرد به دهن داشتن : [ تعریض] بر خلاف مصلحت و ضرورت خاموش بودن و هیچ نگفتن ( مگر آرد به دهن داشتی که صدایت در نیامد؟ ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکار ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرزو به دل: صفت. [گفتاری] ناکام. ( ممکن است همینطور آرزو به دل بمانی ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

پیشنهاد
٠

به آرزوی خود رسیدن: دست یافتن به آنچه آرزو شده است. ( سرانجام به آرزویش رسید و به دانشگاه رفت. ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاص ...

پیشنهاد
٠

آرزوی کسی بودن: آرزو داشتن، ( همه آرزویشان است که اینطور پسری داشته باشد ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرزو خوردن: ( نامتداول ) از آرزوی خود دست کشیدن. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

پیشنهاد
٠

آرزو به دل ماندن:[مجازی] ناکام ماندن. ( آرزو به دلم ماند یک بار ببینم تو درس می خوانی ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرزو برآوردن: به مراد دل رساندن. ( سرانجام آرزوی پدرش را برآورد ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

پیشنهاد
٠

آرزوی دور و دراز: آرزویی که بر آوردنش دشوار است. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرزوی محال: آرزویی که برآورده نمی شود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرزوی خام: آرزوی بیهوده. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

پیشنهاد
٠

آرد را بیختن و آردبیز/ الک را آویختن:[کنایی] کار خود را تمام کردن، دیگر کاری نداشتن، ( من آرد را ریخته و آردبیز را آویخته ام شما غصه خودتان را بخورید ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرتیست بازی: اسم. کارهای غیر عادی، شگفت انگیز و نمایشی ( مانند پریدن از روی بام و دیوار، بالا رفتن از تیر چراغ برق، رانندگی با سرعت زیاد و غیره ) که ...

پیشنهاد
٠

آرایشگاه زنانه: موسسه ای که در آن بانوان را آرایش می کنند به همین قیاس آرایشگاه مردانه. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

پیشنهاد
٠

آرایشگاه حیوانات: موسسه ای که در آن حیوانات خانگی را آرایش می دهند. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آرایش جنگی: وضع یا کیفیت قرار گرفتن نیروها، جنگ افزارها و همه وسیله ها و امکان ها، همچنین عامل های طبیعی یا مصنوعی برای تقویت موضع جنگی. ( صدری افش ...

پیشنهاد
٠

آرایش الکترونی: شیوه قرار گرفتن الکترون ها یک اتم در یک اربیتال های آن، که عددهای کوانتومی چهارگانه الکترون های اتم را در یک حالت معین معلوم می کند. ...

پیشنهاد
٠

آرامگاه سرباز گمنام: گور رزمنده ناشناس که به یاد همه کشته شدگان در جنگ به شکلی مشخص ( معمولاً دارای ستون و کتیبه ) بنا می شود. قبر سرباز گمنام. ( ص ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آذر برق:āzarbarg/ اسم. جریان برق که در بعضی بلورها ) مانند تورمالین ) هنگام تغییر دما ایجاد می شود و در این حالت یکی از دو انتهای بلور دارای برق منفی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

آچار قفلی

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

آدم نمایان:/ādamnemāyān/ اسم. زیر راسته ای از پستانداران عالی راستهٔ نخستینیان، دارای قامت کمابیش راست فاقد دم و دارای فعالیت روزانه. ( صدری افشار، ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

آدم نما:/ādamnemā/ها. یان. صفت. مربوط یا منسوب به آدم نمایان. انسان ریخت. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آدم ربا: اسم. کسی که آدم ها را می دزدد ( آدم ربا از همسر شخص ربوده شده یک میلیون باج خواسته است ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آدم بزرگ؛ صفت. بزرگسال، مقابل بچه، . ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آدم کردن:[کنایی] تربیت کردن. ( دوران سربازی او را آدم کرد. ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آدم شدن:۱ - انسانیت یافتن ( بگذار درس بخواند و آدم شود ) ۲. [کنایی] شخصیت و مقام اجتماعی به دست آوردن. ( حالا دیگر برای خودش آدم شده است. ) ( صدری ...

پیشنهاد
٠

آدم خود را شناختن: از رفتار، موقعیت و توانایی های شخص مورد نظر آگاهی داشتن ( برو آدم خودت را بشناس. تو هنوز آدم خودت را نشناختی. ) ( صدری افشار، غل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٥

رقیه ( بر وزن خفیه ) به معنی بالا رفتن است ، این واژه ( رقیه ) به اوراد و دعاهائی که موجب نجات مریض می شود اطلاق گردیده ، به خود طبیب از آنجا که بیما ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

مثل برق ؛ سخت سریع و شتابان.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برق و زرق ؛ روشنی و ساختگی. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برق هیجا و برق معرکه و وغا ؛ کنایه از آلات حرب و اسب تندرو. ( انجمن آرا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برق افشان ؛ درخشان : سواران تیغ برق افشان کشیده هزبران سربسر دندان کشیده. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برق لشکر؛ ظاهراً کنایه از شمشیر است. ( آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برق هیئت ؛ به هیئت برق. بسان برق در سرعت. اسب تندرو. ( انجمن آرای ناصری ) : برق هیأتی ، صاعقه هیبتی ، گورسرینی. ( سندبادنامه در وصف اسب ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برق یاز ؛ سریع و تند : جشن گرفتند ازین سبک گامی ، گران انجامی ، بادپایی ، رعدآوازی ، برق یازی. ( سندبادنامه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

برق ِ یمان ؛ برقی که منسوب به یمن باشد یعنی برقی که از جانب یمن که مطلع سهیل است درخشان شود و آن دلیل باران است ، و در منتخب و کشف نوشته که برق یمان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

برق نگاه ؛ دارای نگاه نافذ و گیرا : فریاد ازین برق نگاهان که نکردند رحمی بگل کاغذی حوصله ما. صائب ( آنندراج ) .