پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٣)
کم شیری ؛ غِراز. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . حالت و چگونگی کم شیر. و رجوع به ترکیب کم شیر شود. کم شیر ؛ هر حیوان ماده ای که اندک شیر دهد. ( ناظم ...
کم شیر ؛ هر حیوان ماده ای که اندک شیر دهد. ( ناظم الاطباء ) . زن یا ستور ماده که شیر کم دارد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : خَروس ؛ زن کم شیر. ( من ...
کم شیر شدن ؛ قلت یافتن شیر زن یا حیوان ماده : جذبت الناقة جذباً؛ کم شیر شد. ( منتهی الارب ) .
- کم شوقی ؛ حالت و چگونگی کم شوق. و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم شهوت ؛ مقابل پرشهوت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . کسی که شهوت کم داشته باشد.
کم شمردن ؛ کم به حساب آوردن. کم انگاشتن چیزی را و بدان اهمیت ندادن : ازدهاد؛ کم شمردن. یقال فلان یزدهد عطاء فلان ؛ ای یعده زهیداً ای قلیلاً. ( منتهی ...
کم شوق ؛ بی ذوق و بی اعتنا. ( ناظم الاطباء ) . کسی که شوق و علاقه پرداختن به کاری را کمتر داشته باشد.
کم شرم ؛ بی شرم و بی حیا و بی حجاب. ( ناظم الاطباء ) . کم حیا. کسی که شرم و حیا در او اندک باشد: نبر؛ مرد کم شرم. ( منتهی الارب ) . - کم شرمی ؛ بی ...
کم شری ؛ کمی شر. قلت فساد. ( فرهنگ فارسی معین ) . حالت و چگونگی کم شر. و رجوع به ترکیب کم شر شود.
کم شعر ؛ مُقِل . شاعری که کم شعر بگوید. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم شر ؛ نیک طینت و بی فساد. ( آنندراج ) . نیک آراسته و خوش طبع و نیک نهاد. ( ناظم الاطباء ) . کسی که از او شر و فساد کم آید. بی فساد. ( فرهنگ فارسی م ...
کم شرح ؛ مواجب قلیل و اندک. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ) .
کم شرم ؛ بی شرم و بی حیا و بی حجاب. ( ناظم الاطباء ) . کم حیا. کسی که شرم و حیا در او اندک باشد: نبر؛ مرد کم شرم. ( منتهی الارب ) .
کم سویی ؛ کم نوری ( چشم ، چراغ ، ستاره و غیره ) . ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . حالت و چگونگی کم سو. و رجوع به کم سو شود.
کم شان ؛ کم شأن. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب بعد شود. - کم شأن ؛ کم شان. کمینه و دون و فروتن و بی تکلف. ( ناظم الاطباء ) .
کم سوءالی ؛ کم سؤال کردن. اندک پرسیدن. ( فرهنگ فارسی معین ) . حالت و چگونگی کم سؤال. رجوع به ترکیب قبل شود.
کم سو شدن چشم ؛ کم نور شدن چشم. ضعیف شدن بینایی چشم.
کم سوی ؛ کم سو. ( فرهنگ فارسی معین ) . و رجوع به کم سو شود.
کم سواد ؛ آنکه خواندن و نوشتن اندک داند. آنکه دانش و اطلاعات علمی او اندک باشد.
کم سوادی ؛ حالت و چگونگی کم سواد. رجوع به ترکیب قبل شود.
کم سؤال ؛ آنکه کمتر پرسش کند. ( ناظم الاطباء ) . کسی که اندک سؤال کند. کم پرسش. ( فرهنگ فارسی معین ) .
کم سو ؛ در تداول عامه ، کم نور. ( فرهنگ فارسی معین ) . کم روشنایی. کم نور؛ چراغی کم سو.
کم سو ؛ در تداول عامه ، کم نور. ( فرهنگ فارسی معین ) . کم روشنایی. کم نور؛ چراغی کم سو. چشمی کم سو. ستاره کم سو. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . کم ن ...
کم سن ؛ کم سال و خردسال و جوان و بچه. ( ناظم الاطباء ) .
کم سن ؛ کم سال و خردسال و جوان و بچه. ( ناظم الاطباء ) . - کم سنی ؛ کم سالی. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم سعادتی ؛ قلت سعادت. کمی خوشبختی. حالت و چگونگی کم سعادت. و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم سفره ؛ آنکه سفره و خوان او پر و مملو از طعام نباشد. ( آنندراج ) . آنکه در سفره او غذای اندک باشد. ( فرهنگ فارسی معین ) .
کم سن ؛ کم جمعیت. و رجوع به ترکیب کم جمعیت شود.
کم سخنی ؛ اندک سخن گفتن. کم گویی. ( فرهنگ فارسی معین ) . قلت کلام. بَکاء. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : با کم سخنیش می توان ساخت این است بلا که کم ...
کم سعادت ؛ کسی که کمتر خوشبخت است. آنکه از سعادت کمتر بهره دارد.
کم سال ؛ خردسال. ( آنندراج ) . جوان و خردسال و بچه. ( ناظم الاطباء ) . خردسال. کم سن. مقابل کلان سال و سالخورده. ( فرهنگ فارسی معین ) . سخت جوان. که ...
کم سالی ؛ جوانی و خردسالی. ( ناظم الاطباء ) . خردسالی. کم سنی. مقابل کلان سالی و سالخوردگی. ( فرهنگ فارسی معین ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم سخن ؛ آنکه اندک سخن گوید. کم گوی. ( فرهنگ فارسی معین ) . مُقل . ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . کم حرف : به زبان خاموش و کم سخن و خوب سخن. ( ترجمه ...
کم زیان ؛ آنکه یا آنچه کمتر زیان رساند. کم ضرر. کم آسیب. کم آزار : کم آزار باشید و هم کم زیان بدی را مبندید هرگز میان. فردوسی. - || آنکه کمتر زیان ...
کم سابقه ؛ کسی که در کاری و شغلی سابقه زیاد ندارد. مبتدی. مقابل سابقه دار. ( فرهنگ فارسی معین ) .
کم زوری ؛ ضعف و عجز و ناتوانی. ( ناظم الاطباء ) . کم زور بودن. اندک نیرو بودن. ( فرهنگ فارسی معین ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم زَهرگی ؛ حالت و صفت کم زهره. رجوع به ترکیب بعد شود.
کم زهره ؛ کم دل. کم جرأت. بی جرأت. جبان. بددل. بی دل ، مقابل پرزهره و شجاع. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
کم زبانی ؛ خاموشی و سکوت و کم حرفی. ( ناظم الاطباء ) . کم زبان بودن. ( فرهنگ فارسی معین ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
کم زندگانی ؛ کم عمر. کوتاه عمر. کوته زندگانی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : شه نیک با کامرانی بود چو بد گشت کم زندگانی بود. اسدی. بحکم آنکه آن کم ...
کم زور ؛ مقابل پر زور است. ( آنندراج ) . ضعیف و عاجز و ناتوان. ( ناظم الاطباء ) . کسی که زور و نیروی او اندک است. ( فرهنگ فارسی معین ) .
کم زادی ؛ حالت و صفت کم زاد. رجوع به دو ترکیب قبل شود.
کم زبان ؛ کم سخن. ( فرهنگ فارسی معین ) . خاموش و ساکت. ( ناظم الاطباء ) .
کم زبان ؛ کم سخن. ( فرهنگ فارسی معین ) . خاموش و ساکت. ( ناظم الاطباء ) . - || کنایه از کسی که هر چه او را فرموده شود بجای آرد و در برابر آن زبان ع ...
کم زادوولد ؛ کم زاد. رجوع به ترکیب قبل شود.
کم زاد ؛ نزور. ( فرهنگ فارسی معین ) . زنی یا چارپایی که کم بزاید. کم فرزند. کم زا.
کم زا ؛ کم زاد. رجوع به ترکیب کم زاد شود.
کم ریش ؛ آنکه بر رخسار و زنخ ، موی اندک داشته باشد. آنکه ریش تنک و کم پشت داشته باشد : کوسه کم ریش دلی داشت تنگ ریش کشان دید دو کس را به جنگ گفت رخم ...
کم ریع ؛برنجی که پس از پخته شدن حجم آن افزایشی اندک یابد.
کم ره ؛ کم راه. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . رجوع به کم راه شود.