پیشنهادهای شایان ارازی (٢٤٩)
"امیر جلال الدّوله محمّد چون این بشنید، بگریست و دانست که کار چیست؛ اگر خواست و اگر نخواست، او را تنها از قلعه فرود آوردند و غریو از خانگیان او برآمد ...
"امیر محمّد، رضی الله عنه، چون روزی دو بر آمد، دلش به جای ها شد ؛ کوتوال را گفته بود که از حاجب باید پرسید تا سبب چه بود که کسی نزدیک من نمی آید؟ کوت ...
"امیر برادر را دل قوی باید داشت و هیچ بدگمانی به خویشتن راه نباید داد که این زمستان به بلخ خواهیم بود و بهارگه چون به غزنین آییم تدبیر آوردن او برمدا ...
"امیر برادر را دل قوی باید داشت و هیچ بدگمانی به خویشتن راه نباید داد که این زمستان به بلخ خواهیم بود و بهارگه چون به غزنین آییم تدبیر آوردن او برمدا ...
"امیر را براندند و سواری سیصد و کوتوال قلعه کوهتیز با پیاده یی سیصد تمام سلاح با او، و نشاندند حرم ها را در عماری ها و حاشیت را بر استران و خران. " ...
"امیر را براندند و سواری سیصد و کوتوال قلعه کوهتیز با پیاده یی سیصد تمام سلاح با او، و نشاندند حرم ها را در عماری ها و حاشیت را بر استران و خران. " ...
"امیر را براندند و سواری سیصد و کوتوال قلعه کوهتیز با پیاده یی سیصد تمام سلاح با او، و نشاندند حرم ها را در عماری ها و حاشیت را بر استران و خران. " ...
"امیر محمّد، رضی الله عنه، چون روزی دو بر آمد، دلش به جای ها شد ؛ کوتوال را گفته بود که از حاجب باید پرسید تا سبب چه بود که کسی نزدیک من نمی آید؟ کوت ...
"چون روز ما آهنگ قلعه کردیم تا به خدمت رویم، کسان حاجب بگتگین گفتند که "امروز بازگردید که شغلی فریضه است به امیر، فرمانی رسیده است به خیر و نیکویی تا ...
"و پس از آن به روزی چند مجمّزی رسید از هرات نزدیک حاجب بگتگین، نزدیک نماز شام؛ و با امیر، رضی الله عنه، بگفتند و بونصر طبیب را که از جمله ندما بود نز ...
"و امیر محمّد، رضی الله عنه، نیز لختی خرسندتر گشت و در شراب خوردن آمد و پیوسته می خورد. یک روز بر آن خضراءِ بلندتر شراب می خوردیم، و ما در پیش او نش ...
"و گفت: بوبکر دبیر به سلامت رفت سوی گرمسیر تا از راه کرمان به عراق و مکّه رود. و دلم از جهت وی فارغ شد که به دست این بی حرمتان نیفتاد، خاصّه بوسهل زو ...
"و گفت: بوبکر دبیر به سلامت رفت سوی گرمسیر تا از راه کرمان به عراق و مکّه رود. و دلم از جهت وی فارغ شد که به دست این بی حرمتان نیفتاد، خاصّه بوسهل زو ...
"و امیر محمّد، رضی الله عنه، نیز لختی خرسندتر گشت و در شراب خوردن آمد و پیوسته می خورد. یک روز بر آن خضراءِ بلندتر شراب می خوردیم، و ما در پیش او نش ...
"و هر روزی بر حکم عادت به خدمت رفتیمی من و یارانم مطربان و قوّالان و ندیمان پیر، و آنجا چیزی خوردیمی و نماز شام را بازگشتیمی. " تاریخ بیهقی، باقی ما ...
"و هر روزی بر حکم عادت به خدمت رفتیمی من و یارانم مطربان و قوّالان و ندیمان پیر، و آنجا چیزی خوردیمی و نماز شام را بازگشتیمی. " تاریخ بیهقی، باقی ما ...
"و حاجب بگتگین زیادت احتیاط پیش گرفت و لکن کسی را از ما از وی بازنداشت. و نیکوداشت ها هر روز به زیادت بود، چنانکه اگر به مثل شیر مرغ خواستی، در وقت ح ...
"و هر روزی بر حکم عادت به خدمت رفتیمی من و یارانم مطربان و قوّالان و ندیمان پیر، و آنجا چیزی خوردیمی و نماز شام را بازگشتیمی. " تاریخ بیهقی، باقی ما ...
"من و ماننده من که خدمتگاران امیر محمّد بودیم، ماهی یی را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بینوا گشته و دل نمی داد که از پای قلعه ک ...
"و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را به جمله نزدیک خویش دید، خدای را، عزّوجلّ، سپاس داری کرد و حدیث سوزیان فراموش کرد. " تار ...
"چنانکه زالان نشابور گویند: مادر مرده و ده درم وام " تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
"خطیب گفت: قریب سی سال بود تا ایشان در دست دیلمان اسیر بودند و رسوم اسلام مدروس بود که کار مُلک از چون فخرالدّوله و صاحب اسماعیل عباد به زنی و پسری ع ...
"خطیب گفت: قریب سی سال بود تا ایشان در دست دیلمان اسیر بودند و رسوم اسلام مدروس بود که کار مُلک از چون فخرالدّوله و صاحب اسماعیل عباد به زنی و پسری ع ...
" خطیب گفت: قریب سی سال بود تا ایشان در دست دیلمان اسیر بودند و رسوم اسلام مدروس بود که کار مُلک از چون فخرالدّوله و صاحب اسماعیل عباد به زنی و پسری ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"این ترکمانان به خدمت سلطان آمده بودند و وی خمار تاش حاجب را سپاه سالار ایشان کرد. درین وقت به هرات رایش چنان افتاد که لشکر به مکران فرستد با سالاری ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"این ترکمانان به خدمت سلطان آمده بودند و وی خمار تاش حاجب را سپاه سالار ایشان کرد. درین وقت به هرات رایش چنان افتاد که لشکر به مکران فرستد با سالاری ...
"و نیز شنودم که طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بودند تا انفاس یوسف می شمرد و هر چه رود بازمی نماید و آن ناجوانمرد این ضمان بکرد که او را چون ف ...
"و نیز شنودم که طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بودند تا انفاس یوسف می شمرد و هر چه رود بازمی نماید و آن ناجوانمرد این ضمان بکرد که او را چون ف ...
"و نیز شنودم که طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بودند تا انفاس یوسف می شمرد و هر چه رود بازمی نماید و آن ناجوانمرد این ضمان بکرد که او را چون ف ...
"وی از هرات برفت با غلامان خویش و هفت و هشت سرهنگِ سلطانی با سواری پانصد سوی بست و زاولستان و قصدار. و شنودم به درست که این سرهنگان را پوشیده سلطان م ...
"وی از هرات برفت با غلامان خویش و هفت و هشت سرهنگِ سلطانی با سواری پانصد سوی بست و زاولستان و قصدار. و شنودم به درست که این سرهنگان را پوشیده سلطان م ...
"وی از هرات برفت با غلامان خویش و هفت و هشت سرهنگِ سلطانی با سواری پانصد سوی بست و زاولستان و قصدار. و شنودم به درست که این سرهنگان را پوشیده سلطان م ...
"وی از هرات برفت با غلامان خویش و هفت و هشت سرهنگِ سلطانی با سواری پانصد سوی بست و زاولستان و قصدار. و شنودم به درست که این سرهنگان را پوشیده سلطان م ...
"و ایشان بیامدند، قزل و بوقه و کوکتاش و دیگر مقدّمان، و خدمتی چند سره بکردند و آخر بیازردند و به سر عادت خویش که غارت بود باز شدند، چنانکه بازنمایم" ...
"و ایشان بیامدند، قزل و بوقه و کوکتاش و دیگر مقدّمان، و خدمتی چند سره بکردند و آخر بیازردند و به سر عادت خویش که غارت بود باز شدند، چنانکه بازنمایم" ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"و ناصحان وی باز [نه ] نموده بودند که غور و غایت این حدیث بزرگ است و علی تگین بدین یک ناحیت بازنایستد، و وی را آرزوهای دیگر خیزد، چنانکه ناداده آمد ی ...
"و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مُسته خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را به شمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند و بخواندند تا زی ...
"رسولی نامزد کرد تا نزدیک علی تگین رود، مردی سخت جلد که وی را بو القاسم رحّال گفتندی" تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
"اعتماد ما بر تو ده چندان است که پدر ما را بوده است، به کار مشغول باید بود و همان نصیحت ها که پدرم را کرده ای می باید کرد که همه شنوده آید که ما را ر ...
"به دیوان باید رفت که مهمّات ملک بسیار است و می باید که چون تو ده تن استی و نیست و جز تو را نداریم، کی راست آید که به دیوان ننشینی؟" تاریخ بیهقی، با ...
"و بنده را آن خوش تر آید که امروز بر راه وی رفته آید و گذاشته نیاید که هیچکس را تمکین آن باشد که خداوند را گوید که "فلان کار بد کرد، بهتر از آن می با ...
"البتّه همداستان نباشم و کس را زهره نیست که درین ابواب با من سخن گوید، چه محلّ هر کس پیداست " تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
"و رای بر آن قرار می گیرد که بدین زودی سوی غزنین نرویم و از اینجا سوی بلخ کشیم و خوارزمشاه را که اینجاست و همیشه از وی راستی دیده ایم و در این روزگار ...
"گفت: به از این می خواهم، بی حشمت نصیحت باید کرد و عیب این کارها باز نمود. " تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم