بوالفضل

لغت نامه دهخدا

بوالفضل. [ بُل ْ ف َ ] ( اِخ ) رجوع به ابوالفضل شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) دارای فضل فاضل .

فرهنگ عمید

صاحب فضل، دارای فضیلت.

پیشنهاد کاربران

"و من که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگریسته ام خاصّه اخبار و از آن التقاط ها کرده ، در میانه این تاریخ چنین سخن ها از برای آن آرم تا خفتگان و به دنیا فریفته شدگان بیدار شوند و هر کس آن کند که امروز و فردا او را سود دارد"
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"و حرّه را که سوی نشابور آوردند، من که بوالفضلم، بدان وقت شانزده ساله بودم، دیدم خواجه را که بیامد و تکلّفی کرده بودند در نشابور از خوازه ها زدن و آراستن، چنانکه پس از آن به نشابور چنان ندیدم"
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"و نامه ها که از کوتوال کُرک آمدی، همه عبدوس عرضه کردی، آنگاه نزدیک استادم فرستادی و جواب آن من نبشتمی که بوالفضلم بر مثال ِ استادم. "
تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم