حسنک
/hasanak/
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
ده از دهستان کاریز نو بالاجام بخش تربت جام شهرستان مشهد
پیشنهاد کاربران
"و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید، جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست به درد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند"
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"بدین خلیفه خرف شده بباید نبشت که من از بهر قدر عبّاسیان انگشت در کرده ام در همه جهان و قرمطی می جویم و آنچه یافته آید و درست گردد، بر دار می کشند و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است، خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابر است، و اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم"
... [مشاهده متن کامل]
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
... [مشاهده متن کامل]
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"چنین بود و لکن خلیفه را چندگونه صورت کردند تا نیک آزار گرفت و از جای بشد و حسنک را قرمطی خواند. "
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"امیر دیدار با قدر خان کرده بود و تابستان به غزنین بازآمد و قصد سفر سومنات کرد و به حسنک نامه فرمود نبشتن که "به نشابور بباید بود، که ما قصد غزوی دور دست داریم، و چون در ضمان سلامت به غزنین بازآییم، به خدمت باید آمد. " و امیر برفت و غزو سومنات کرد و به سلامت و سعادت بازگشت"
... [مشاهده متن کامل]
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
... [مشاهده متن کامل]
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
روستایی بسیار زیبا با طبیعت بکر