پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
صاحب سواد ؛ باسواد. آنکه خواندن و نوشتن داند. آنکه سواد خواندن و نوشتن دارد.
صاحب سواد ؛ باسواد. آنکه خواندن و نوشتن داند. آنکه سواد خواندن و نوشتن دارد.
صاحب دیده ؛ بصیر.
صاحب دیده ؛ بصیر.
صاحب جلال. [ ح ِ ج َ ] ( ص مرکب ) دارای شکوه. بزرگ. بزرگ قدر.
صاحب جلال. [ ح ِ ج َ ] ( ص مرکب ) دارای شکوه. بزرگ. بزرگ قدر.
صاحب جلال. [ ح ِ ج َ ] ( ص مرکب ) دارای شکوه. بزرگ. بزرگ قدر.
صاحب جیش. [ ح ِ ج َ / ج ِ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) صاحب الجیش. سپهسالار لشکر : القبض علی اریارق الحاجب صاحب جیش الهند و کیف جری ذلک. . . ( تاریخ بیهقی ...
صاحب جیش. [ ح ِ ج َ / ج ِ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) صاحب الجیش. سپهسالار لشکر : القبض علی اریارق الحاجب صاحب جیش الهند و کیف جری ذلک. . . ( تاریخ بیهقی ...
صاحب ثروت ؛ دولتمند. مالدار. دارا.
صاحب جاه. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) خداوند مقام و منصب. ارجمند : با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم. حافظ.
صاحب جاهی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) مقام صاحب جاه : خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی. حافظ.
صاحب جاهی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) مقام صاحب جاه : خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی. حافظ.
صاحب جاهی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) مقام صاحب جاه : خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی. حافظ.
صاحب جاه. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) خداوند مقام و منصب. ارجمند : با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم. حافظ.
صاحب جاه. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) خداوند مقام و منصب. ارجمند : با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم. حافظ.
صاحب جاه. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) خداوند مقام و منصب. ارجمند : با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم. حافظ.
صاحب جاه. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) خداوند مقام و منصب. ارجمند : با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم. حافظ.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب پیشانی ؛ خوش اقبال.
صاحب پیشانی ؛ خوش اقبال.
صاحب ُالسرداب ؛ امام دوازدهم. رجوع به مهدی. . . شود.
صاحب ُالسرداب ؛ امام دوازدهم. رجوع به مهدی. . . شود.
صاحب ُالسرداب ؛ امام دوازدهم. رجوع به مهدی. . . شود.
صاحب ُالسِرّ ؛ رازدار.
صاحب اقتدار ؛ توانا. قادر. زورمند.
صاحب اقتدار ؛ توانا. قادر. زورمند.
صاحب اقتدار ؛ توانا. قادر. زورمند.
صاحب اغراض ؛ مغرض.
صاحب اغراض ؛ مغرض.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اغراض ؛ مغرض.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب نظر. [ ح ِ ن َ ظَ ] ( ص مرکب ) باریک بین. روشندل. آگاه. بینا. دیده ور. بصیر. باهوش. آنکه به چشم دل در کارها نگرد : نیست برِ مردم صاحب نظر خدمتی ...
صاحب نظر. [ ح ِ ن َ ظَ ] ( ص مرکب ) باریک بین. روشندل. آگاه. بینا. دیده ور. بصیر. باهوش. آنکه به چشم دل در کارها نگرد : نیست برِ مردم صاحب نظر خدمتی ...
صاحب نسق. [ ح ِ ن َ س َ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) گویا لقبی بوده است مانند کدخدا و داروغه و امثال آن.
صاحب نیاز. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) نیازمند : سکندر به آن خلق صاحب نیاز ببخشید و بخشودشان برگ و ساز. نظامی.
صاحب نیاز. [ ح ِ ] ( ص مرکب ) نیازمند : سکندر به آن خلق صاحب نیاز ببخشید و بخشودشان برگ و ساز. نظامی.