پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٤١٩)
حمید فرهاد یا سعید سرور یا بهنام رضایی عبدالرضا یا یاشار یا فرتاش دوست این فرد اَدمین آبادیس هست از دوست بکش بیرون یارو به سر از آبرو میشه خوراک بحث ...
حمید فرهاد یا سعید سرور یا بهنام رضایی عبدالرضا یا یاشار یا فرتاش دوست این فرد اَدمین آبادیس هست از دوست بکش بیرون یارو به سر از آبرو میشه خوراک بحث ...
حمید فرهاد یا سعید سرور یا بهنام رضایی عبدالرضا یا یاشار یا فرتاش دوست این فرد اَدمین آبادیس هست از دوست بکش بیرون یارو به سر از آبرو میشه خوراک بحث ...
حمید فرهاد یا سعید سرور یا بهنام رضایی عبدالرضا یا یاشار یا فرتاش دوست این فرد اَدمین آبادیس هست از دوست بکش بیرون یارو به سر از آبرو میشه خوراک بحث ...
حمید فرهاد یا سعید سرور یا بهنام رضایی عبدالرضا یا یاشار یا فرتاش دوست این فرد اَدمین آبادیس هست از دوست بکش بیرون یارو به سر از آبرو میشه خوراک بحث ...
حمید فرهاد یا سعید سرور یا بهنام رضایی عبدالرضا یا یاشار یا فرتاش دوست این فرد اَدمین آبادیس هست از دوست بکش بیرون یارو به سر از آبرو میشه خوراک بحث ...
ادعاهای مطرح شده درباره �بت پرست بودن کوروش� و جعلی بودن متن ها را به صورت مستند، آکادمیک و با ارجاع به منابع معتبر بررسی و سنجش می کنم. سعی کرده ام ...
( صفت ) مونث عربی . در قاموس کتاب مقدس این کلمه را بجای عربستان و سرزمین عرب آورده است و گوید شبه جزیره ایست که در قسمت جنوبی آسیا فیمابین دریای احم ...
عربیت. [ ع َ رَ بی ی َ ] ( ع مص جعلی ، اِمص ) عرب بودن. متصف به صفات عرب بودن. || در اصطلاح علوم و ادبیات و زبان عرب گویند: عربیت فلان خوب است یعنی ب ...
عربی. [ ع َ رَ بی ی ] ( ص نسبی ) منسوب به عرب. از عرب. عرب عربی ، ای بین العروبة و العروبیة. ( منتهی الارب ) . کسی که نسبت صحیح دارد درعرب هرچند که ب ...
اعراز. [ اِ ] ( ع مص ) تباه گردانیدن. ( منتهی الارب ) . فاسد گردانیدن و تباه کردن. ( ناظم الاطباء ) . تباه کردن. ( یادداشت مؤلف ) . فاسد ساختن : اَع ...
اعراش. [ اِ ] ( ع مص ) عریش ساختن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . برپا کردن عریش. ( از اقرب الموارد ) . || مانع شدن گوسپند را از چرید ...
اعراء. [ اِ ] ( ع مص ) برهنه کردن و بازکردن جامه از کسی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . برهنه کردن و عریه دادن. ( تاج المصادر بیهقی ) . لباس از ک ...
اعراس. [ اِ ] ( ع مص ) مهمانی عروسی نمودن و سور کردن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . سور کردن. ( آنندراج ) . یقال : اعرس اعراساً؛ مهمانی عروسی نم ...
اعراص. [ اِ ] ( ع مص ) پراکنده و مضطرب گردیدن شتران. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . مضطرب شدن هر چیز. ( از اقرب الموارد ) . اعراص. [ ...
اعراج. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ عَرج ، بمعنی گله شتران بمقدار هشتاد عدد یا از هشتاد تا نود یا گله صدوپنجاه شتر و اندک بالای آن یا از پانصد تا یکهزار. ( آن ...
غیبوبت. [ غ َ ب َ ] ( ع مص ) رجوع به غیبوبة شود : تا ازوقت طلوع آفتاب براند بشتاب و سرعت بوقت غیبوبت و فروشدن آفتاب. ( تاریخ قم ص 49 ) . رجوع به غیبو ...
غیلم. [ غ َ ل َ ] ( ع اِ ) منبع آب در چاهها. ( از اقرب الموارد ) . بیرون آمدن جای آب در چاه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || ( ص ) دختر نیکوروی بشهو ...
غیلمی. [ غ َ ل َ می ی ] ( ع ص ) جوان پهن تارک سر بسیارموی. ( منتهی الارب ) . جوانی که فرق سر وی پهن و بسیارموی باشد. ( از اقرب الموارد ) . غَیلَم. ( ...
غیلت. [ ل َ ] ( ع اِمص ) خدعه. ناگهان گرفتن و کشتن. ( فرهنگ نظام ) . کشتن ناگهانی. کشتن کسی بناگاه. رجوع به غیلة شود : و عبدالملک از غصه این حیلت و م ...
غیلوله. [ غ َ لو ل َ /ل ِ ] ( از ع ، اِ ) خواب در نیمه روز. قیلولة. رجوع به قیلولة شود : یک روز وقت زوال که مردم به غیلوله مشغول بودند. . . ( قصص الا ...
غیلانیه. [ غ َ نی ی َ ] ( اِخ ) یکی از شش فرقه مذهب مرجئه. ( بیان الادیان ) . فرقه منسوب به غیلان بن مروان قدری از مرجئه قدریه. در ترجمه الفرق بین ال ...
غیلان. ( ع اِ ) ج ِ غول. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به غول شود. - غیلان ُالْوَغی ̍ ؛ سپاهیان دلیرو شجاع. ( ناظم الاطباء ) غیلان. [ غ ...
غیل. [ غ َ ] ( ع مص ) شیر دادن زن بچه را در حال حاملگی. ( از اقرب الموارد ) ( تاج العروس ) . || ( اِ ) شیر که زن جماع کرده بچه را دهد یا شیر زن باردا ...
غیث. [ غ َ ] ( ع مص ) باران بارانیدن. ( مصادر زوزنی ) . باران فرستادن. ( تاج المصادر بیهقی ) . بارانیدن خدای باران را در بلاد. ( منتهی الارب ) ( آنند ...
( غیضة ) غیضة. [ غ َ ض َ ] ( ع اِ ) اسم مرت از غَیض در معانی مصدری. ( از اقرب الموارد ) . رجوع به غیض شود. || نیستان. ( دهار ) . || بیشه. ( مهذب الاس ...
غیضون. [ غ َ ] ( ع اِ ) دولاب. چوب درازی که به یک سوی آن سنگ و بسوی دیگر آن سطل بندند وبدان آب از چاه کشند. ج ، غَیاضین. ( دزی ج 2 ص 234 ) . منبع. ...
غیضات. [ غ َ ] ( ع اِ ) ج ِ غَیضة. ( اقرب الموارد ) . رجوع به غیضة شود. منبع. لغت نامه دهخدا
غیض. [ غ َ ] ( ع مص ) کم شدن آب. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مجمل اللغة ) . کم گردیدن آب و به زمین فروخوردن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . کم شدن ...
غیار. ( ع مص ) خواربار آوردن و سود کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) . خواربار آوردن جهت اهل خود. غیرَت دادن و خواربار آوردن. || درآمدن در چیزی. ( منتهی ال ...
غیاری. [ غ َ را ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ غَیری ̍. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به غَیری ̍ شود. || ج ِ غَیران. ( منتهی الارب ) ( قطر المحیط ) ( ت ...
غیاب. ( ع مص ) درآمدن چیزی در چیزی. ( منتهی الارب ) . فروشدن چیزی در چیزی و ناپدید گردیدن. غِیاب. || ( اِ ) قبر. گور. غَیابة. ( از اقرب الموارد ) . | ...
غیابت. [ غ َ ب َ ] ( ع اِ ) تک چاه و تاریکی. این کلمه را در عربی با تاء مربوطه نویسند، ولی در رسم الخط قرآن کریم به تاء کشیده آمده است : و أجمعوا أ ...
غیبه. [ غ َ / غ ِ ب َ / ب ِ ] ( اِ ) تیردان. ( صحاح الفرس ) ( فرهنگ اوبهی ) ( برهان قاطع ) . کیش و جعبه. ( برهان قاطع ) . ترکش و جعبه. ( غیاث اللغات ...
غیب. [ غ َ ] ( ع مص ) غایب شدن. ( مصادر زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ) . ناپدید شدن. ( منتهی الارب ) . ناپدیدی. ( مهذب الاسماء ) . دور شدن و جدا گردید ...
غیبی. [ غ َ / غ ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به غیب. ناپدید و نهفته و پنهان و مخفی و غیرمرئی. ( ناظم الاطباء ) . منسوب به عالم غیب. الهی. ربانی. آسمانی. فلکی ...
غیوری. [ غ َ ] ( حامص ) غیور بودن. غیرت داشتن. تعصب در حفظ عرض و شرف و ناموس. رجوع به غیرت شود : من از صفت غیوری حضرت خواجه قوی میترسیدم. ( انیس الطا ...
غیور. [ غ َ ] ( ع ص ) رشک کن. ( دهار ) . بارشک و نیک غیرتمند. مذکر و مؤنث در آن یکسان است. ج ، غُیُر. ( منتهی الارب ) . بسیار غیرت کننده و رشک برنده ...
غیظ. [ غ َ ] ( ع مص ) به خشم آوردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ) ( ترجمان القرآن علامه جرجانی تهذیب عادل ) . به خشم آوردن کسی را. ( منتهی ...
غیناء. [غ َ ] ( ع ص ) شجرة غیناء؛ درختی بسیارشاخ. ( مهذب الاسماء ) . درخت سبز بسیاربرگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . درختی که برگهای آن سبز و شاخه ه ...
غینف. [ غ َ ن َ ] ( ع اِ ) جای جوشش آب چشمه و چاه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع آب در چاهها و چشمه ها. ( از اقرب الموارد ) . || بحر ذوغینف ؛ در ...
( غینة ) غینة. [ غ َ ن َ ] ( ع اِ ) درختستان بی آب. ( منتهی الارب ) . درختان بی آب. ( آنندراج ) . درختان درهم رفته بی آب. و اگر آب داشته باشد غیضه اس ...
( الفیة ) الفیة. [ اَ فی ی َ ] ( اِخ ) نام منظومه هایی هزاربیتی یا قریب بدان که درباره علمی و بیشتر در علم نحو باشد مانند الفیه ابن معطی و الفیه ابن ...
سلاجم. [ س ُ ج ِ ] ( ع ص ) شتر کلان سال. ج ، سَلاجِم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . || دراز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . دراز ا ...
سلامیات. [ س ُ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ سلامی. استخوان انگشت دست و پا. ( منتهی الارب ) ( غیاث ) : و استخوان انگشتها پانزده پاره است هر انگشتی سه پاره و این ...
سلاجت. [ س َ ج َ ] ( اِ ) از دواهای بافائده است و اصل آن شاش بز کوهی است چنانچه بز کوهی در مستی بر سنگی بول میکند و بز کوهی دیگر چون بدانجا رسد و آنر ...
سلامیه. [ س َ می ی َ ] ( اِخ ) دهی است از موصل. ( منتهی الارب ) . قریه بزرگی است در نواحی موصل در مشرق دجله که بین این دو هشت فرسخ مسافت است و از بزر ...
سلامی. [ س ُ ما ] ( ع اِ ) استخوان سپل شتر. || استخوان انگشت دست و پا. ج ، سلامیات. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . استخوان انگشت. ( مهذب الاسماء ) . | ...
سلاخ. [ س َل ْ لا ] ( ع ص ) پوست کن. ( غیاث ) ( فرهنگستان ) . آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد. ( مهذب الاسماء ) . آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد. ( ...
( سلالة ) سلالة. [ س ُ ل َ ] ( ع اِ ) آنچه بیرون کشیده شود از چیزی. ( منتهی الارب ) ( غیاث ) ( دهار ) ( آنندراج ) ( ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ...