پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٤١٩)
باط. ( اِ ) شادمانی باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 228 ) . باط. ( ع اِ ) ( مشتق از اِباط ) بغل. زیر بغل. ( دزی ج 1 ص 49 ) . - باط حشیش ؛ یکدسته عل ...
( احموقة ) احموقة. [ اُ ق َ ] ( ع ص ) احمق بالغ. ( منتهی الارب ) . الاحموقة بالضم. . . ؛ الاحمق البالغ فی الحمق. ( تاج العروس ) . منبع. لغت نامه ده ...
احمود. [ ] ( اِخ ) شهری است از ولایت غوزرات در مقاطعه برواخ جزو حکومت بمبئی هندوستان. ( ضمیمه معجم البلدان ) . منبع. لغت نامه دهخدا
اَدمین عزیز آبادیس چقدر تابلو شدی سعید سرور و یاشار و امین غیر خودی هر چقدر پاک من جواب می دهم. در ضمن اجازه جواب بدهم. بررسی می کنیم که ادعای �ق ...
قالی
ادعاهای مطرح شده دربارهٔ �نارگیله / گیلاس / گیله� را قدم به قدم، مستند و با اتکا به منابع معتبر زبان شناسی تاریخی بررسی و نقد می کنم. تمرکز اصلی بر ا ...
بازهم یاشار یا امین این قد آدم ترسی هست که پیام خودش پاک می کنه پاسخ را دقیق، مستند و مرحله به مرحله می دهم و در پایان منابع دانشگاهی معتبر را فهرست ...
اختصام. [اِ ت ِ ] ( ع مص ) با یکدیگر خصومت کردن. ( تاج المصادربیهقی ) ( زوزنی ) . تخاصم. دشمنی کردن. || پیکار کردن. جدل کردن با کسی. || شمشیر نیام را ...
قارس. [ رِ ] ( ع ص ) سرمای سخت و فسرده. ( منتهی الارب ) . سرمای سخت. ( آنندراج ) . اصبح الیوم الماء قارساً؛ ای جامداً. ( ناظم الاطباء ) . || دیرینه ا ...
عص. [ ع َص ص ] ( ع مص ) سخت گردیدن و درشت شدن. ( از منتهی الارب ) . سخت و شدید شدن. ( از اقرب الموارد ) . عَصَص. و رجوع به عصص شود. عص. [ ع َص ص ] ( ...
صحاح. [ ص َ ] ( ع اِمص ) تندرستی. ( غیاث اللغات ) . || ( ص ) تن درست و درست. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) : نفرستد بمن سقیم و صحاح درد ندهد صحاح ب ...
صحنه ساز. [ ص َ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) سازنده صحنه. سازنده سن نمایش. || آنکه حادثه یاوضعی مصنوعی ایجاد کند تا مقصود خود را بدست آرد. منبع. لغت نام ...
صحت. [ ص ِح ْ ح َ ] ( ع مص ، اِمص ) تن درست شدن. ( مصادر زوزنی ) . هیئة یکون بها بدن الانسان فی مزاجه و ترکیبه بحیث یصدر عنه الافعال سلیمةً. ( بحرالج ...
صحبت. [ ص ُ ب َ ] ( ع اِمص ) دوستی. خلطه. آمیزش. رفاقت. نشست و برخاست. همنشینی. مجالست : ستد و داد مکن هرگز جز دستادست که پسادست خلاف آرد و صحبت ببرد ...
صحرا. [ ص َ ] ( از ع ، اِ ) صحراء. دشت. ج ، صحراوات ، صحاری. ( مهذب الاسماء ) . دشت هموار. گشادگی فراخ بی گیاه. بیابان. بر. هامون. زمین هموار و فراخ. ...
( صحیحة ) صحیحة. [ ص َ ح َ ] ( ع ص ) تأنیث صحیح. رجوع به صحیح شود. ( صفت ) مونث صحیح : عقیده صحیحه. منبع. لغت نامه دهخدا
صحیحین. [ ص َ ح َ ] ( ع ص ، اِ ) تثنیه صحیح در حالت نصبی و جری || ( اِخ ) چون مطلق گویند مقصود صحیح مسلم وبخاری است. رجوع به صحاح و رجوع به صحاح ستة ...
صحی. [ ص ِح ْ حی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به صحت. درخور بودن از نظر صحت و بهداشت. ( صفت ) ۱ - منسوب به صحت . ۲ - در خور بودن از نظر صحت بهداشتی . منبع. ...
صحیه. [ ص ِح ْ ح ی ی َ ] ( ع اِ ) بهداری ( اداره ) . رجوع به بهداری شود. - ( صفت ) مونث صحی . ۲ - ( اسم ) بهداری ( اداره ) : صحیه مدارس . منبع. لغت ...
( صحیفة ) صحیفة. [ ص َ ف َ ] ( ع اِ ) نامه. ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) ( دهار ) . ج ، صحائف. صحف. ( منتهی الارب ) . مهرق. طرس. ( منتهی الارب ) ...
عیب دار. [ ع َ / ع ِ ] ( نف مرکب ) عیب دارنده. معیوب و دارای عیب. ( ناظم الاطباء ) : که تو هم عیب دار و عیبناکی خدا را شد سزا از عیب پاکی. ناصرخسرو. ...
( معیبة ) معیبة. [ م َ ی َ ب َ ] ( ع اِ ) جای بی حرمتی و بی آبرویی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . || چیزی که بی آبرویی آورد. ( ناظم الاطباء ...
معیبات. [ م َ ] ( ع اِ ) عیبها و معایب. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ) . منبع. لغت نامه دهخدا
معیب. [ م َ ] ( ع ص ) عیب ناک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . عیب ناک و معیوب. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . آهومند. دارای عیب. مُعَیِّب. ( ی ...
عیبناک. [ ع َ / ع ِ ] ( ص مرکب ) معیوب. دارای عیب. فاسد. ( ناظم الاطباء ) . نقص دار. باآهو : که تو هم عیب دار و عیب ناکی خدا را شد سزا از عیب پاکی. ...
غین. [ غ َ ] ( ع مص ) تشنگی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || شوریده منش شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) . شوریدن دل. ( منتهی الارب ) . غثیان. تهو ...
قدیر. [ ق َ ] ( ع ص ) توانا. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . ان اﷲ علی کل شی قدیر. ( قرآن کریم ) . || پخته در دیگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ...
قدید. [ ق َ ] ( ع ص ، اِ ) گوشت کفانیده پاره کرده یا گوشت به درازا بریده خشک کرده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || گوشت نمک سود خشک کرده. ( بحر الجو ...
قدیس. [ ق َ ] ( ع اِ ) شیر. || شیر تازه. || مروارید. ( ناظم الاطباء ) . پاک ومنزه، بسیارپارساومومن ( صفت ) ۱ - پاک منزه ۲ - مومن متقی پارسا ۳ - برای ...
قدس. [ ق ُ ] ( ع اِمص ) پاکی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ترجمان قرآن جرجانی ترتیب عادل ) : این پرده گر نه عرش مجید است پس چرا ارواح قدس را قدم اند ...
قدح. [ ق َ دَ ] ( ع اِ ) کاسه که دو کس را سیر گرداند یا عام است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . کلمه قدح از کلمه Cadus لاتینی گرفته شده است و آن را نخ ...
اختیار. [ اِ ] ( ع مص ) گزیدن. برگزیدن. ( تاج المصادر ) ( زوزنی ) . استراء. گزین کردن. خَیره. ( منتهی الارب ) . انتخاب : الحمدُ للّه الذی اختار محمدا ...
کحیلا. [ک ُ ح َ ] ( ع اِ ) حشیشی است که به فارسی گاوزبان و به عربی لسان الثور خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ) . لسان الثور. ( از منتهی الارب ) ( از اقر ...
کحیلاء. [ ک َ ] ( ع اِ ) لسان الثور. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) . کُحَیلاء. رجوع به کحیلا شود. منبع. لغت نامه دهخدا
( کحیلة ) کحیلة. [ ک َ ل َ ] ( ع ص ) کَحیل. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . رجوع به کحیل شود. کحیلة. [ ک َ ل َ ] ( اِخ ) از نساء خوارج که در و ...
( کحالة ) کحالة. [ ک ِ ل َ ] ( ع اِمص ) علم کحالة از فروع علم طب است و علمی است که در آن از حفظ صحت و از میان بردن مرض چشم بحث می شود و موضوعش چشم ان ...
کحائل. [ ک َ ءِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ کَحیل و کَحیلَة. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به کحیل و کحیلة شود. منبع. لغت نامه دهخدا
کحیل. [ ک َ ] ( ع ص ) کحیلة. سرمه دار. ( از غیاث اللغات ) . چشم باسرمه. ( منتهی الارب ) . چشم سرمه کشیده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . مکحو ...
کحالی. [ ک َح ْ حا ] ( حامص ) شغل کحال. چشم پزشکی. ( یادداشت مؤلف ) . || دانش کحال. ( یادداشت مؤلف ) . علم بر مداوای بیماریهای چشم. علم به امراض چش ...
کحلی. [ ک َ لا ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ کَحیل و کَحیلَة. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به کحیل و کحیلة شود. کحلی. [ ک ُ ] ( ص ن ...
کحل. [ ک َ ] ( ع مص ) سرمه کشیدن چشم را. ( منتهی الارب ) . کُحل گذاردن در چشم. ( اقرب الموارد ) . || سخت شدن سال. ( منتهی الارب ) . کحل سنة؛ سختی آن. ...
وسایط. [ وَ ی ِ ] ( ع اِ ) وسائط. ج ِ وسیطة. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) . || در تداول فارسی جمع واسطه گفته می شود. ( فرهنگ فارسی معین ) . ...
اعتصاب. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) صبر گزیدن و خوشنود شدن بچیزی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . و بدین معنی با حرف �باء� متعدی شود. || عصبه ...
طرز. [ طَ رَ ] ( ع مص ) صورت گرفتن سپس ثِخانت وسطبری. || نیکخوی گردیدن سپس زشتخوئی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . خوش خلق شدن. || لباس پسندیده و فاخر ...
حوشب. [ ح َ ش َ ] ( ع اِ ) خرگوش. || گوساله. || روباه نر. || ستور تهیگاه درآمده و برآمده ، از لغات اضداد است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || شکال گ ...
حوشی. [ شی ی ] ( ع ص ) مرد ناآمیزگار. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) . مردی که با مردم آمیزش نکند. ( اقرب الموارد ) . وحشی. || شب تاریک. ( منتهی الارب ...
حولاء. [ ح َ ] ( ع ص ) مؤنث احول است. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . یعنی زنی که چشمش لوچ باشد. ( از ناظم الاطباء ) . || عین حولاء. ( منتهی الار ...
حوش. [ ح َ ] ( ع اِ ) چیزی حظیره مانند. لغت عراقی است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . خانه های قلیلی که گرداگرد آنها را سوری احاطه کرده باشد حوش نامند ...
حولان. [ ح َ وَ ] ( ع مص ) گذشتن سال. تغییر و دگرگونیهای روزگار. ( اقرب الموارد ) : ابوالطیب طاهر و هرکه در آن سعی کرده بود [ در بریدن سرو کشمر ] جمل ...
حول. [ ح َ ] ( ع اِ ) سنة. عام. سال. ج ، احوال ، حوول ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ، حول ، بضم حاء. || توانایی. ( از ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ...