پیشنهادهای صمد توحیدی (١,٥٥٤)
خرد وانما. خرد بازنما. خردواکنشگر. عقل انفعال:خرد واکنش#کنشگر.
لامسه و ملموس:" پسوایی و پسوده ".
متعلقات نفس:" بستش های خویش ".
اتلاف:افتادن تِلپِید به لری تِلپِس فروافتادن.
" سنجش ازنگرشی که می گوید خود ( خویش ) جنبندهء خویش ( خود ) است ":انتقاد از نظریه ای که میگوید نفس محرک خوداست.
" آمده و نیامده ":حاضر و غایب. است ونیست:حاضر ( است ) و حاضر ( نیست ) .
" تک و توک ":جمع و فرد. توک دسته ای از چیزی مانند پشم و یا مو.
امن به دستش ندارم:اعتماد به او ندارم. در ( " گِرد و پَر" :جمع و فرد. )
" بَهر ":قسط. قسط غذای من:بهر خوراک ( غذای ) من.
" گوهء یابشه ":قوهء حساسه. قوهء حاسه:" گوهء یابشگر ".
گوهء خوراکی و یا گوهءرویندگی:قوهء غازیه ویا گوهء نامیه.
رونمایی شناسهء خود ( خویش ) :توجیه تعریف نفس
( " شناسهء خویش ":تعریف نفس. شناسهء خود ) .
" گُوهء یابِش ": قُوِهء حاسه.
ناخودور. ناخودورز. ناخودورزند. ناخودورزنده. ناخود ورزندگی. ناخودورزندگیان. ناخودورزندگیانگی. در اینجا پسوندها و پیشوندها جایگاه خود رادر زبان فارسی ...
دگرگشت. دگرگشته. دگرگشتانه و. . . . . واروگشت. واروگشته. واروگردیده. واروگرانه. واروگران. وارومند. مندان. مندآنه. مندانی. مندانش. مندانشه. :مسخ.
دگرانه. دگرانگی. دگورزند. دگورزنده . دگرورزندگی. دگورزندگیان. دگرورزندگیانگی ها. ان:مسخ.
دگرمند. دگرمنده. دگرمندگی. دگرا. دگرور. دگرورز. دگرش. وگرند. دگرنده. دگرامد. دگرامَدِگی. [در زبان شیرین فارسی پیشوندها و پسوند ها جایگاه پایه ای را ...
دِگَرِه. دِگَرِشِه. دِگَرِگِی. دیگریده. ناخُود. دِیگرِش. دگرش. دگرش یافت. دگرش یافته. دگرش یاب. دگرش یابی. دگرش یابیده:مسخ.
هستی که هست وخدا نیست. جهان آفرینش:ماسوا الله. غیر خدا. آنچه خدا آن را آفریده است.
ماسوی الله:چیزی که خدا نیست. جهان آفرینش. آنچه را خدا آفریده است. این وآن جهان. همهء آفرینش.
هست ناخدا. باشِش ناخدا. هست وخدانیست و آفریدهء خداست:ماسوی الله.
سوی الله:آفرینش. جهان آفرینش.
" آفرینشه. آفرینشی ":ماسوی الله
گذشت زمان. بازهء زمان. بازهء مکان. بازه های زمانی و مکانی :اقتضا ی زمانی و مکانی. بازهء جایگاهی. بازه های جایگاهی. گذشت مکان. گذشت زمانی. گذشت مکانی. ...
روت به آنها باشد. چشمت به آنها باشد. روبرنگردانی. چشم بر نگردانی :مواظب و مراقب.
" در کِرِّبودن ":مواظب و مراقب هر چیزی بودن. در کرش باش. در کرّ باش . درکرشان باش :مواظبت و مراقبت کن.
"ویردار":مواظب. مواظبت. مراقب. مراقبت. ویردار کسی بودن. ویردار چیزی بودن:مواظب و مراقب کسی و یا چیزی و یا خود ودیگران بودن.
" درآمد همه ای. درآمد کلی. درآمد همگانی. درامدا. درآمدا. درامدش. درآمدش ":General interoduction
آفرینش آگاه. آفرینش آگاهی:عالم ماسوی الله . آگاهی آفرینش آگاهِ آفرینش: آفرینش آگاه:عالم الماسوی. عالم الخلق. عارف المخلوقات. عارف الخلق. بصیرالماسوی.
آفرینش شناس. آفرینش دان:علم ما سوی الله.
" آفرینش شناسی. آفرینش شناس ":علم ماسوی الله:آفرینش. جهان آفرینش.
ساختار. ساختامندانه. ساختش. ساختشی. ساختشیمند. ساختشیمندانه. ساختشیمندانگی. ساختشیمندانگیوار، وارانه. ساختکی. ساختکوار. ساختگرایانگی.
" بودن و نمودن ":کون و مکان. " باش و جاش ":کون و مکان. با و جا:کون ومکان. بایش و جایش. باییدن وجاییدن. بایمان و جایمان . . . . . .
ایرشت و آورد:کون وفساد. ایرشت همان عرض است که یورش هم می گوییم. یورش بردن و ایرشت آوردن به پدیده ای. به روند کالبد و فرا کالبد و خرد:فیزیک و متافیزی ...
" جهان برف وآفتاب ":عالم کون وفساد.
" جهانِ شور وشر " :جهان انگیزه و انگیخته.
چه کسانی از نبود آزمایشگاه در رنجش می باشند.
خانهء بودن و فرسودن. خانهء بودش و فرسودش. خانهء بودایی و فرسودایی. لیر بین و نین، به لکی.
بودایی و فرسودایی:کون و فساد. کونش و فسادش:کون وفساد.
بودک وفرسودک:کوین و فساد.
" جنبش گوهرین خویش ":حرکت جوهری نفس.
جنبش گوهرین. گوهرین جنبش. گوهر روند. گوهرش روند. گوهرش جنبش. گوهر جنب. جنب گوهر. گوهرا جنبش. گوهرا جنب. جنب گوهرا. گوهرا جنبشا. جنبا گوهرا. گوهرش رون ...
" آورد روان ":احضار روح. دانشی که امروزه روز به آن بسیار پرداخته شده است و در پنج قاره روند روای خود را به دست آورده است. تا روان باوری آزمایشگاهی گر ...
آنجا که شراب لر بگفتند دوغ است. تا آنکه بنوشند چه خوش آروغ است بهتر ز هر آن نوشیدنی می باشد دل را به چو چشمی جهان افروغ است شهرام. ص
" سَده های پسین ":رنسانس قرون وسطی:قرون آخری. سده های میانی:سده های سپسی. سده های سپسین. سده های سپس. سپسین سدگان. سده های اولی. سده های میانی. سده ...
فردای دانشوری:شب صبح دانشوری. زودکار دانشوری. رنسانس.
" ورزانشگری ":سفسطه گری. " فرزانشگری ":فلسفه گری.
کرانی. ستونی. ؛ کرانی:افقی. کران:افق. ستون: عمود.
" هر چه هست. هرچه خودتان می خورید. هرچه خودتان دارید ":ماحضر. ما حضری.