پیشنهادهای صمد توحیدی (٢,١٥١)
" راهور. راهگار ": بلودزر .
صعود؛ کَرد به کوه. کردن به کوه. کردش به کوه. کردانش به کوه. کردشانیت به کوه. کردشش به کوه. کردشایی به کوه. کردشانیت به کوه. [ داد به کوه. دادن به کو ...
صعود؛ " زدبه کوه. زدن به کوا. زنندهء به کوا. زنندگان به کوه . زنش بهکوه. زنشیت به کوه. زنشانی به کوه. زنانش به کوه. زنشان به کوه. زنشانش به کوه. زنان ...
موسم. موعد. موقع ( . مورد ) فردا پس فردا. فردا. صبح دو صبح. امروز فردا. امسال. اینک. آنک. [ ایسهِ. ایسنا. اسناکُنه. اُوسهِ. اوسنا. اوسناکنه. هیسهِ ...
وقت ؛ " هنگام ": وقت .
مهمان را میشود بر شهراوردی افزود زیرا؛ تنت بر تک رخش مهمان کنم. شاهنامهء فردوسی، که مهمان به دریافت و پنداشت ( معنی و مفهوم ) . هماورد است که شهراو ...
پوش را بپوش": لباس را بپوش. پوشت را بپوش": لباست را بپوش. پوشهایت را بپوش": لباسهایت را بپوش.
تخصص: باغ دانستنی های چهار گانهء ؛ ۱_دانشها. ۲_ فرزانشها. ۳_آیینها. ۴_رازوریها. دانش. فرزانش. آیین. راز. ؛ علم. فلسفه. دین. عرفان.
" یابشگر جَنبی . یابشگر نزدی": حسگر مجاورتی.
آیا میتوان دوچرخه ای ساخت که چرخهای سه گانه ء آن چرخن وار دور بزنند و دور بزند و پیش برود چند چرخ زیر آن دوچرخه چرخنی بزنند و به روند پیش برود تا سبک ...
" بد بخت. بی چاره ": فقر .
" دست بریده. دست بریدگی. دچار. ناچار. گرفتار. کم دست. بی دست. بی هیچ. بی چیز. ناچیز. کم چیز": فقر.
بسا گاهی الف ( ا ) نمونا و نمونایی در میان واژه بیاید مانند زناشویی که گره و عقد دو کس، دختر و پسر را میرساند.
چهر و چِهربان و چهربانی و چهربانیت. مانند؛ مهر و مهربان و مهربانی و مهربانیت.
مهر و چهر. مِهربانی و چِهربانی
" درویش تاریخیگر. درویش تاریخیگری. درویش تاریخیگرایی": فقر تاریخیگری .
" عرش ": شاید تازیدهء ارگ باشد. " تازیده. ": تعریب ؛ " فارسیده ": تفریس. ( فارسیده = پارسیده ) .
" بازگشت پذیر ": قابل بازگشت. " بازگشت ناپذیر. نابازگشت پذیر ": غیرقابل بازگشت.
" برنامه ":شاید بارنامه به پنداشت و به دریافت کسی یا چیزی که دارای برگ و باری هست میباشد.
" ارزشش ناشناخته است. ناشناخته ارزش است ": قدرش مجهول است .
" هواتابخشی ابری . هواتابخشی بارانی. هوا تا بخشی صاف ":هوا تا قسمتی ابری. بارانی یا صاف است.
پزشکی مینوی. مینوی پزشکی. مینوی پزشک. پزشک مینوی مینو پزشک. پزشک مینو. ": طب روحانی .
" کانش الهی و خدایی ": طبیعت الهی .
" باخترشناس ": مستغرب # خاورشناس: مستشرق.
" مستشرقین ": خاورشناسان # مستغربین ": باخترشناسان.
پیروش ها. پیرو. پیروی. پیروش. دنبال. دنباله. دنبالگی. دنبالش . دنباله رو. دنبال رو. دنبال گرد": تتبعات .
" بَدتِراش ": باروک .
" روشناسی ": جمال شناسی .
" ناچار ": ضرور . " ناچار است ": ضرورت است . " ناچار از آن هستیم ":ضروری است. ضرور است.
" درکار ": لازم .
" درخورهم ": لازم و ملزوم هم . " درخور ": لازم و ملزوم.
تیز. تیزنمایی. تندنما. تندنمایی. تندایی. تندایش. تندش. تندمند. تندگرا. تندگرایی. تندگرایانه. تندگرایانگی. واداشت. واداشتش. واداشتشیت. واداشتمنی. وادا ...
" باورمند به دین ": متدین به دین . " باورمند به رستاخیز ": متدین به قیامت. " باورمند به خدا ": متدین به خدا.
" ناروا زاده # روا زاده. تخم پاک # تخم ناپاک. تخم حلال# تخم حرام. حرام زاده # حلال زاده ": ولدزنا. ولد زنا را تخم هَشت هم میگویند.
" کوک بر وزن پوک ": گِت به لری و به لکی گفته میشود. که در درزیگری و خیاطی است.
" کوک بر وزن پوک ": گِت به لری و به لکی گفته میشود. که در درزیگری و خیاطی است.
" پَرو ": وصله، به لکی و لری
این سرودهای من نموداری از واژه پردازیها هم میباشند.
با دغدغه ها دلهره ها باید دید. با دلهره اش دغدغه را یاد آرید. تا دغدغه و دلهره با هر کار است. تادغدغه شددلهره آید به پدید. شهرام. ص.
" فراوده :" تولید شده. " فرآورده های ": تولید شده های .
۱_" فرآوری ": تولید. ۲_" پخش ": توزیع . ۳_" درکار ": مصرف. ( درکارکردن. درکارنمودن. درکارنمایی =مصرف ) .
" سَلِّه توپ. سَلتوپ ": بسکتبال . سبد را به زبان لری و لکی سله میگویندکه فارسی کهن است. سبدتوپ و توپ سبد هم میتوان گفت .
" ابررسان ": ابرانتقال .
" اَبَربَرندِه . ابربرند ": ابَرناقِل .
" پای ویژان ": پای تخصصی. پای ناویژان ": پای ناتخصصی. در توپا ( فوتبال ) . " پای ویژه ": پای تخصصی. " پای ناویژه ": پای نا تخصصی. پای ویژست ": پ ...
" آیین ها :الشرایع. شریعت ها ": " آیین ": شرع . شرع را در عرف و شناس همه فقه گویند و فقه را به فارسی دینکرد میگویند. شرع=فقه=دینکرد. شرعش کنید :" ...
" انگیزهء آیین ها ": علل الشرایع .
پیشرفت مانند حرفهای الفبا و شمارگان از یک تا صفر است که با همهء اینها مینویسند و شمار می ورزند پیشرفت دانستها نیز در هر روز ودر هر سوز ودر هر سبک و ر ...
" آبران. راههء آبی. آبرانه. آبرانک. آبرانی . آبرانا. آبرانش ": ترانزیت.
" آبران. راههء دریایی ": ترابری دریایی .