پیشنهادهای فرهنگ (١٨٢)
برنهاده فعل برنهادن به معنای مقررکردن و تعیین کردن هم هست برای نمونه در این بیت شاهنامه: بر این برنهادند یکسر سپاه که یک تن نپیچد ز فرمان شاه
کمر بستن
تپیدن صدایی با ضرباهنگ مشخص درآوردن
پس گفتار
اخلاق ستیز
تکلیفمند
دنیا دیده جهان دیده
زودانگیخته گی
ساده دلی
پایگان
رازآلود
بد شناخته کژ شناخته
کسی یا چیزی که در حق اش ناداوری شده است
تسخر زن
همساز
بی جنبشی خاموشی
تکاپو
درتکاپو
حس باور
نشانه ی بیماری علامت بیماری
بدین روی
باز آی [=بازآینده] بس آی [=بس آینده]
هم تراز گری هم تراز گر
خمشبازی
وجود داشتن
پس از کرده
وانمودین
نزار
پر شر و شور
سپردن
بزک کردن
پشت سد ماندن انباشته شدن
به ستوه آمده
حرمت گزاری
پس افکندن
پس افکنی
سرشتین
دستوار
فراخواندن
برباد دهنده
زیست گونه
تحت تاثیر شکوه و هیبت کسی یا چیزی قرار گرفتن
ترسیدن از شکوه و هیبت چیزی یا کسی
به دست و پای کسی افتادن
نجوا
به فراموشی سپردن
توان فرسا فرساینده
لغزش خطا
آشفته حالی پریشان حالی
پس زدن