distress

/ˌdɪˈstres//dɪˈstres/

معنی: درد، سختی، پریشانی، غم، محنت، اندوه، تنگدستی، سار، محنت زدهکردن، مضطرب کردن
معانی دیگر: رنج دادن، دردمند کردن، آزردن، آزار دادن، زحمت دادن، دردسر دادن، رنجه داشتن، دلواپس کردن، نگران کردن، پرشیدن، افژولیدن، خسته و ضعیف کردن، وامانده کردن، درمانده کردن، فرسوده کردن، فرسودن، موجب رنج، اسباب زحمت، موجب اندوه، درماندگی، واماندگی، گیرودار، مشقت، گرفتاری، مضیقه، فرسودگی، خستگی و ناتوانی، به خاطر درماندگی، از روی ناچاری، اضطراری، (قدیمی) مجبور کردن، واداشتن، وادار کردن، (حقوق) رجوع شود به: distrain، دردمندی، عذاب، مرارت، افسردگی
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. The family was in great distress over the accident that maimed Kenny.
خانواده از حادثه ای که "کنی" را معلول ساخته بود، بسیار غمگین بود

2. My teacher was distressed by the dismal performance of our class on the final examination.
معلم از عملکرد بد کلاسمان در امتحان آخر ترم اندوهگین شد

3. Long, unscheduled delays at the station cause distress to commuters.
تاخیرهای طولانی و خارج از برنامه در ایستگاه برای مسافرین هر روزه، مایه عذاب است

4. distress caused by famine
شداید ناشی از قحطی

5. a distress sale
حراج از روی ناچاری

6. a distress signal
علامت اضطرار (یا خطر)

7. please don't distress yourself!
خواهش می کنم دلواپس نشوید! (نگران نباشید!)

8. a damsel in distress
دوشیزه ی دچار فلاکت

9. . . . in (a time of) distress and desperation
. . . در پریشان حالی و درماندگی

10. his death was a great distress to his class- mates
مرگ او موجب اندوه فراوان همکلاسی های او شد.

11. some runners showed signs of distress
در برخی از دوندگان علایم خستگی دیده می شد.

12. an airplane (or ship) in distress
هواپیما (یا کشتی) دستخوش گیرودار (در معرض خطر)

13. boasting about friendship and brotherhood / amidst distraction and distress
لاف یاری و برادر خواندگی / در پریشان حالی و درماندگی

14. The mother was in great distress when her baby became ill.
[ترجمه ترگمان]مادر وقتی حالش بد شد، مادر خیلی ناراحت شد
[ترجمه گوگل]مادر هنگام ناراحتی بیمار شدیدا ناراحت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She was obviously in distress after the attack.
[ترجمه ترگمان]اون مشخصا بعد از حمله عصبی بوده
[ترجمه گوگل]او پس از حمله به شدت در معرض ناراحتی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The causes of social distress include inadequate housing.
[ترجمه ترگمان]علل پریشانی اجتماعی شامل مسکن ناکافی است
[ترجمه گوگل]علل نارضایتی اجتماعی شامل مسکن ناکافی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. His face looked rigid with distress.
[ترجمه ترگمان]چهره اش از ناراحتی منقبض شده بود
[ترجمه گوگل]چهره اش با ناراحتی دید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. The newspaper article caused the actor considerable distress.
[ترجمه ترگمان]مقاله روزنامه باعث پریشانی و پریشانی زیادی شد
[ترجمه گوگل]مقاله روزنامه باعث ناراحتی قابل توجه بازیگر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Jealousy causes distress and painful emotions.
[ترجمه ترگمان]حسادت باعث ناراحتی و احساسات دردناک می گردد
[ترجمه گوگل]حسادت باعث احساسات و احساسات دردناک می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Nothing could alleviate his distress.
[ترجمه ترگمان]هیچ چیز نمی توانست ناراحتی او را تسکین دهد
[ترجمه گوگل]هیچ چیز نمی تواند رنجش او را کاهش دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. Mary's heart was full of distress.
[ترجمه ترگمان]قلب مری پر از اندوه بود
[ترجمه گوگل]قلب مری پر از پریشانی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

درد (اسم)
ache, pain, agony, distress, affliction, ailment, dregs, shoot, teen, pang

سختی (اسم)
resistance, hardship, privation, rigor, intensity, calamity, distress, severity, violence, tenacity, adversity, hardness, difficulty, trouble, discomfort, rigidity, inclemency, solidity, intension, obstruction, complication, problem, cumber, implacability, inexorability, inflexibility, rigorism

پریشانی (اسم)
baffle, confusion, depression, distress, affliction, turmoil, agitation, worriment, desolation, disturbance, bother, ramble, dolor, nonplus, remorse, discomposure, dolour, woe

غم (اسم)
distress, care, sorrow, rue, anxiety, heartache, grief, despondency, despondence

محنت (اسم)
hardship, distress, toil, tribulation, trial, bale

اندوه (اسم)
distress, dole, heartache, chagrin, grief, dolor, dolour, teen

تنگدستی (اسم)
distress, penury, indigence

سار (اسم)
distress, head, dole, heartache, grief, starling

محنت زده کردن (فعل)
distress

مضطرب کردن (فعل)
fluster, agitate, distress, alarm, upset

تخصصی

[بهداشت] پریشانی
[حقوق] گرو برداشتن، مال گرویی، توقیف یا تأمین مدعی به، توقیف اموال شخص بابت بدهی مالیاتی یا عدم پرداخت اجاره و غیره، در مضیقه قرار دادن

به انگلیسی

• extreme danger; trouble, hardship
upset, sadden, trouble, grieve; make a piece of furniture appear old, antique (by denting, scratching, painting, etc.)
distress is extreme anxiety, sorrow, or pain.
distress is also the state of being in extreme danger and needing urgent help.
if someone or something distresses you, they cause you to be upset or worried.
see also distressed, distressing.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیدرد، سختی، پریشانی، غم، محنت، اندوه، تنگ ...معانی متفرقهرنج دادن، دردمند کردن، آزردن، آزار دادن، ...جمله های نمونه1. The family was in great distress over the accident that maimed Kenny. خانواده از حادثه ای که "ک ...مترادفدرد ( اسم ) ache, pain, agony, distress, affliction, ailment, dregs, shoot, teen, pang سختی ( اس ...بررسی تخصصی[بهداشت] پریشانی [حقوق] گرو برداشتن، مال گرویی، توقیف یا تأمین مدعی به، توقیف اموال شخص بابت بدهی ما ...انگلیسی به انگلیسیextreme danger; trouble, hardship upset, sadden, trouble, grieve; make a piece of furniture appear o ...
معنی distress، مفهوم distress، تعریف distress، معرفی distress، distress چیست، distress یعنی چی، distress یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف d، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف d، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف d، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف d
کلمه بعدی: distress call
اشتباه تایپی: یهسفقثسس
آوا: /دیسترس/
عکس distress : در گوگل
معنی distress

پیشنهاد کاربران

فشار روانی
[عمران]:جاری شدن
در راهسازی به معنای خرابی است
درماندگی مالی
ناراحتی روانشناختی
ناراحتی . Noun
تنش عصبی
اضطراب
درد و سختی
مشکل
اصطلاحی هایدگری به معنای عسرت
عسرت حال کسانی که در هنگام وانهادگی هستی چشم انتظار ظهور هستی در آینده اند


( کشتی یا هواپیمای ) در معرض خطر
a distress signal ( = a message asking for help )
It is a rule of the sea to help another boat in distress.
a distress call/signal/flare
in distress: a message from a ship in distress
رنجاندن
استرس مضر
فشار عصبی
فشار روانی
تنش روانی
درماندگی
ناراحتی
بحران
[noun]
Chickens seem to, exhibiting distress, for instance, when something unpleasant but not dangerous happens to their babies
مرغ ها بنظر میاد، رنج و ناراحتی رو نشون میدن، مثلاً وقتی چیز ناخوشایندی واسه جوجه هاشون رخ میده/اتفاق می افته

ضعیف/فرسوده شدن ( آدما و اشیاء ) ،
فرسایش یافتن، دچار فرسایش شدن
[verb]
One item noted during the disassembly of the
failed bearing showed that the round keys that hold the split thrust runner halves in
place to each other were distressed
ناراحت کننده
distress معمولا در مقابل eustress به کار برده می شود و این دو معمولا با هم می آیند. eustress را می توان فشار و استرس مثبت ( استرسی که تاثیر مثبت بر انسان دارد ) ترجمه کرد. به همین خاطر بهتر است distress را استرس یا فشار منفی ترجمه کنیم ( چون تاثیر منفی دارد ) : )
تشویش
تماس اورژانسی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما