tick

/ˈtɪk//tɪk/

معنی: تیک، علامت، چوب خط، تیک تیک، سخت ترین مرحله، خطنشان گذاردن، نسیه بردن، چوبخط زدن، خط کشیدن
معانی دیگر: (صدا) تک، تک تک، آن، لحظه، دم، ثانیه، دمک، با نشان تیک مشخص کردن، تیک زدن (check to هم می گویند)، (ساعت و غیره) تک تک کردن، (زمان) گذشتن، (مجازی - مانند ساعت خوب و منظم) کار کردن، عمل کردن، گذران کردن، (دراصل) ضربه ی سبک، نوازش، (برای بررسی یا توافق و غیره در جلو اقلام فهرست و غیره قرار می دهند) تیک، زنش، (جانور شناسی) کنه، ساس (ابر تیره ی ixodoidea از راسته ی parasitiformes)، رویه ی تشک، رویه ی متکا، رو بالشی، (انگلیس - عامیانه) نسیه، پسادست، نشانی که دررسیدگی و تطبیق ارقام بکارمیرود، انواع ساس وکنه وغریب گز وغیره

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a recurrent small sharp clicking sound, esp. that of a clock or timing mechanism.

(2) تعریف: a small check or other mark made next to an item on a list or the like, as to call attention to such item or indicate that it has been disposed of or accounted for.
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: ticks, ticking, ticked
(1) تعریف: to make a sound like the tick of a clock.

(2) تعریف: to pass, as time.
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: what makes one tick
(1) تعریف: to signal the passing of (time), as a clock.

(2) تعریف: to record the mounting of (a fee or fare), as a meter.

(3) تعریف: to check or mark (items on a list) (usu. fol. by off).
اسم ( noun )
• : تعریف: any of numerous parasitic bloodsucking arachnids related to spiders and mites, that attach themselves to warm-blooded animals and are in some cases carriers of infectious diseases.
اسم ( noun )
• : تعریف: the cloth casing for a mattress or pillow.

جمله های نمونه

1. tick off
1- (انگلیس - عامیانه) سرزنش کردن،مواخذه کردن 2- ( خودمانی) خشمگین کردن،عصبی کردن

2. the regular tick of the clock
تک تک منظم ساعت

3. Put a tick in the box if you agree with this statement.
[ترجمه سید مهدی] اگر با این بیانیه موافقید، جای خالی را تیک بزنید.
|
[ترجمه ترگمان]اگر با این بیانیه موافق هستید یک تیک در جعبه بگذارید
[ترجمه گوگل]اگر با این بیانیه موافقت کنید، در جعبه تیک بزنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. He allowed the engine to tick over for 5 minutes to make it warm up gradually.
[ترجمه ترگمان]او به موتور اجازه داد تا به مدت ۵ دقیقه موتور را تیک بزند تا به تدریج گرم شود
[ترجمه گوگل]او اجازه داد تا موتور به مدت 5 دقیقه تکان دهد تا به تدریج گرم شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Put a tick if the answer is correct and a cross if it's wrong.
[ترجمه Melika] اگر جواب درست باشد تیک بزن ، اگر اشتباه باشد ضربدر بزن
|
[ترجمه Melika] اگر جواب درست بود تیک بزن و اگر اشتباه بود ضربدر بزن
|
[ترجمه Melika] اگر جواب درست بود تیک بزن ، اگر اشتباه بود ضربدر بزن
|
[ترجمه ترگمان]اگر جواب درست باشد و اگر اشتباه باشد، یک صلیب بردار
[ترجمه گوگل]در صورتی که پاسخ صحیح باشد و یک صلیب اگر اشتباه باشد، تیک بزنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The silence was broken only by the tick of the clock.
[ترجمه ترگمان]سکوت فقط در اثر تیک تاک ساعت شکسته بود
[ترجمه گوگل]سکوت فقط توسط تیک ساعت ختم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. I had to tick him off for being late again.
[ترجمه ترگمان]مجبور شدم برای دیر کردن او را معطل کنم
[ترجمه گوگل]من مجبور شدم او را مجبور کنم که دوباره دیر شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Mrs Watts will tick you off if you're late again.
[ترجمه ترگمان]اگر دوباره دیر کنی، خانم وات کین you می کند
[ترجمه گوگل]خانم واتس اگر مجددا دیر می کنید، شما را خنثی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Tick each item on the list as you complete it.
[ترجمه غلامرضا ثمری] هر آیتمی رو که کامل می کنی در فهرست تیک بزن.
|
[ترجمه ترگمان]هر چیزی که تو لیست هست رو به عنوان کامل انجام بده
[ترجمه گوگل]با تکمیل آن، هر آیتم را در فهرست تایپ کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Opposite his own name was a small tick.
[ترجمه ترگمان]در مقابل اسم خودش یک سوسک کوچک بود
[ترجمه گوگل]برخلاف نام خودش یک تیک کوچک بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. It's difficult to tick off in a phrase.
[ترجمه ترگمان]گفتن یک جمله دشوار است
[ترجمه گوگل]در یک عبارت دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Hold on/Hang on a tick - I'm not quite ready.
[ترجمه ترگمان]صبر کن صبر کن من کاملا آماده نیستم
[ترجمه گوگل]نگه داشتن / قطع در یک تیک - من کاملا آماده نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. I'll be with you in a tick/in two ticks.
[ترجمه ترگمان]من با تو در یک tick و دو حشره خواهم بود
[ترجمه گوگل]من با شما در یک تیک / در دو کنه خواهم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Just tick the box on your order form.
[ترجمه ترگمان] فقط جعبه سفارش بده
[ترجمه گوگل]فقط جعبه را در فرم سفارش خود تیک بزنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. He sat listening to the tick of the grandfather clock.
[ترجمه ترگمان]به صدای تیک ساعت پدربزرگ گوش می داد
[ترجمه گوگل]او گوش دادن به تیک ساعت پدربزرگ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

تیک (اسم)
click, tick

علامت (اسم)
significant, tally, indication, label, token, sign, index, mark, insignia, signal, emblem, symptom, omen, tag, tick, docket, intimation, milestone, ostent, portent

چوب خط (اسم)
tally, score, mark, notch, tick

تیک تیک (اسم)
tick

سخت ترین مرحله (اسم)
tick

خطنشان گذاردن (فعل)
tick

نسیه بردن (فعل)
tick

چوبخط زدن (فعل)
notch, tick

خط کشیدن (فعل)
line, tick

تخصصی

[علوم دامی] کنه، ساس(فوق تیره lxodoidea از راسته ی parasitiformes)

به انگلیسی

• ticking sound; credit; small parasitic bloodsucking arachnid which can sometimes be the carrier of infectious diseases; light mattress; cover of a mattress or pillow; mark that indicates that something has been noted or done
make a ticking sound (like a clock); mark, indicate, check off (as a list), put a check mark on; sew (a mattress); go on credit
a tick is a written mark. you use it to show that something is correct or has been dealt with.
if you tick something that is written on a piece of paper, you put a tick next to it.
when a clock or watch ticks, it makes a regular series of short sounds as it works.
the tick of a clock or watch is the series of short sounds it makes when it is working.
if you talk about what makes someone tick, you are talking about the reasons for their character and behaviour; an informal use.
a tick is a small creature like a flea which lives on the bodies of people or animals and sucks their blood as food.
if you say that the seconds, minutes, or hours are ticking away or are ticking by, you are emphasizing the fact that time is passing.
if you tick off an item on a list, you put a tick by it to show that it has been dealt with.
if you tick someone off, you speak to them angrily because they have done something wrong; an informal use.
see also ticking off.
a system or process that is ticking over is working or operating steadily but not as hard or as well as it can do.

پیشنهاد کاربران

توجه نشون دادن
سختگیر، چغر و بد بدن
خاص، منتخب
SYN moment
لحظه، ثانیه
( زمان ) گذشتن، ( ساعت و غیره ) تیک تیک کردن

The clock ticks faster for a woman. You have to do it while you still have some allure left
خوب کار کردن مثل ساعت که خوب تیک تیک میکنه.
behave in a certain way
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما