struggle

/ˈstrəɡl̩//ˈstrʌɡl̩/

معنی: مبارزه، کشمکش، کشاکش، تنازع، دست و پا کردن، مبارزه کردن، تقلا کردن، کوشش کردن
معانی دیگر: ستیزه کردن، ستیزیدن، دست به گریبان شدن، جنگیدن، کتک کاری کردن، درگیر شدن با، کشمکش کردن، تلاش کردن، پیکار کردن، کوشیدن، تکاپو کردن، با اشکال پیش رفتن، (به سختی) راه گشودن، درگیری، چالش، (نادر) با کوشش درآوردن یا انجام دادن، منازعه

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: struggles, struggling, struggled
(1) تعریف: to resist by flailing the limbs and writhing the body.
مترادف: battle
متضاد: give up
مشابه: fight, flail, resist, tussle

(2) تعریف: to contend strenuously with a difficult problem or situation.
مترادف: contend, grapple, strive, wrestle
مشابه: agonize, battle, cope, fight, labor, scramble, sweat, toil

- He struggled with his math homework all night.
[ترجمه بی نام] او تمام شب با تکلیف ریاضی خود کلنجار می رفت
|
[ترجمه ترگمان] تمام شب با تکالیف ریاضی خود کلنجار می رفت
[ترجمه گوگل] او با تکالیف ریاضی اش در تمام شب تلاش کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to go forward by expending great energy.
مترادف: flounder, labor, toil
مشابه: plod, push, trudge

- They struggled through the deep snow.
[ترجمه ترگمان] به زحمت از میان برف عمیق بیرون رفتند
[ترجمه گوگل] آنها از طریق برف عمیق مبارزه کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to make a strong effort.
مترادف: endeavor, strive
مشابه: agonize, attempt, combat, exert oneself, push, strain, try

- He struggled not to laugh out loud.
[ترجمه H] او سعی کرد که با صدای بلند نخندد
|
[ترجمه ترگمان] سعی کرد بلند بخندد
[ترجمه گوگل] او نتوانست با صدای بلند بخندد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
• : تعریف: to place or move (something) by making a considerable effort.
مترادف: lug, maneuver
مشابه: drag, haul, manipulate, move, shift, tug, wield

- The movers struggled the piano down the stairs.
[ترجمه ترگمان] The پیانو را از پله ها پایین کشیدند
[ترجمه گوگل] حرکتگران پیانو را به سمت پله ها کشیدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or an instance of struggling.
مترادف: effort, wrestle
مشابه: agony, difficulty, tussle, war

(2) تعریف: a fight; combat; strife.
مترادف: clash, conflict, contest, fight
مشابه: combat, rivalry, strife, tug, war

جمله های نمونه

1. struggle for survival
پیکار ماندگاری،تنازع بقا

2. struggle to earn a living
تلاش معاش

3. to struggle through a thick forest
به سختی راه خود را در جنگل انبوه گشودن

4. power struggle
مبارزه برسر قدرت،پیکار جاه و مقام،تنازع قدرت

5. a ding-dong struggle
کشمکش پر زد و خورد

6. a lupine struggle
مبارزه ی ددمنشانه

7. the epic struggle of the free world against nazism
چالش حماسه آفرین جهان آزاد در برابر نازیسم

8. the eternal struggle of good against evil
مبارزه ی ابدی نیکی با بدی

9. that man's inward struggle
کشمکش وجدانی (درونی) آن مرد

10. they continued to struggle in the face of adversity
با وجود همه سختی ها به تلاش ادامه دادند.

11. to put up a struggle
تقلا کردن

12. the communist thesis about class struggle has been rejected by many thinkers
بسیاری از متفکران،بر نهشت کمونیست ها درباره ی مبارزه ی طبقاتی را رد کرده اند.

13. they were locked in a deadly struggle
آنان دچار کشمکش مهلکی بودند.

14. thou wilt see the end of this struggle
تو عاقبت این کشمکش را خواهی دید.

15. he too was drawn into the vortex of the political struggle
او نیز به کانون آن کشمکش سیاسی کشانده شد.

16. the path of reform is to be paved with popular struggle
راه اصلاحات را باید با کوشش مردم هموار کرد.

17. A strong man will struggle with storms of fate.
[ترجمه ترگمان]یک مرد قوی با طوفان های سرنوشت مبارزه خواهد کرد
[ترجمه گوگل]یک مرد قوی با طوفان سرنوشت مبارزه می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. Guerrillas have pledged to intensify the armed struggle against the new government.
[ترجمه ترگمان]Guerrillas قول داده اند که مبارزه مسلحانه علیه دولت جدید را افزایش دهند
[ترجمه گوگل]چرچیل قول داده است که مبارزه مسلحانه علیه دولت جدید را تشدید کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Cease to struggle and you cease to live.
[ترجمه ترگمان]دیگر مبارزه نکن و دیگر زنده نخواهی ماند
[ترجمه گوگل]متوقف کردن مبارزه و شما زندگی را متوقف کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Mandela became a symbol of the anti-apartheid struggle.
[ترجمه ترگمان]ماندلا سمبل مبارزات ضد آپارتاید شد
[ترجمه گوگل]ماندلا نماد مبارزه ضد آپارتاید شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. There is a ceaseless struggle from noon to night.
[ترجمه ترگمان]از ظهر تا شب یک جدال دائمی وجود دارد
[ترجمه گوگل]مبارزهی بی وقفه از ظهر تا شب وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. A strong man will struggle with the storms of fate.
[ترجمه ترگمان]یک مرد قوی با طوفان های سرنوشت مبارزه خواهد کرد
[ترجمه گوگل]یک مرد قوی با طوفان سرنوشت مبارزه می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. As a single father, he found it a struggle bringing up three children.
[ترجمه ترگمان]او به عنوان یک پدر، آن را تلاشی برای ایجاد سه کودک دانست
[ترجمه گوگل]او به عنوان یک پدر تنها یک مبارزه را به ارمغان آورد که سه فرزند دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. The mayor had become ineffectual in the struggle to clamp down on drugs.
[ترجمه ترگمان]شهردار بی فایده شده بود و در تلاش بود که به مواد مخدر چنگ بزند
[ترجمه گوگل]شهردار در مبارزه برای کاهش مواد مخدر بی ثمر بوده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. ase to struggle and you cease to live.
[ترجمه ترگمان]تلاش برای مبارزه کردن و تو دست از زندگی کردن برداری
[ترجمه گوگل]برای مبارزه و تو زندگی را متوقف کن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. The students voted to continue the struggle.
[ترجمه ترگمان]دانش آموزان به ادامه مبارزه رای دادند
[ترجمه گوگل]دانشجویان برای ادامه مبارزه رای دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. They resolved on continuing the struggle.
[ترجمه ترگمان]آن ها تصمیم گرفتند که مبارزه را ادامه دهند
[ترجمه گوگل]آنها برای ادامه مبارزه تصمیم گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. He failed to struggle against temptation.
[ترجمه ترگمان]او در مبارزه با وسوسه شکست خورد
[ترجمه گوگل]او موفق به مبارزه با وسوسه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. The victim put up a heroic struggle against his assailant.
[ترجمه ترگمان]قربانی یه درگیری قهرمانانه در برابر ضارب ایجاد کرده
[ترجمه گوگل]این قربانی مبارزه قهرمانانه علیه مهاجم خود را بر عهده دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

مبارزه (اسم)
battle, combat, struggle, championship, swordplay

کشمکش (اسم)
tension, conflict, toil, tussle, struggle, bout, scuffle, wrestle, skirmish, scrimmage, stour, wrestling

کشاکش (اسم)
conflict, strife, struggle

تنازع (اسم)
struggle

دست و پا کردن (فعل)
struggle, flounder

مبارزه کردن (فعل)
fight, combat, conflict, struggle, joust

تقلا کردن (فعل)
labor, heave, agonize, slog, tussle, scramble, struggle, tug, attempt, wrestle, put out, flounce, lay to

کوشش کردن (فعل)
labor, struggle, bend, assay, attempt, try, peg, strive

به انگلیسی

• act of struggling; effort, exertion; conflict, strife
endeavor, strive, try hard; fight, contend; advance with great effort
if you struggle to do something, you try hard to do it, even though other people or things may be making it difficult for you to succeed. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...the day-to-day struggle for survival.
if you struggle when you are being held, you try hard to get free.
if two people struggle, they fight each other. verb here but can also be used as a count noun. e.g. there was a moment's struggle and the gun fell to the ground.
a struggle is also an attempt to obtain something or to defeat someone who is denying you something such as your freedom.
if a person or organization is struggling, they are likely to fail in what they are doing, even though they might be trying very hard.
if you struggle to move yourself, you manage to do it with great difficulty.
an activity that is a struggle is difficult and takes a lot of effort.
if you struggle on, you manage to continue doing something but with great difficulty.

پیشنهاد کاربران

کلنجار رفتن

کشمکش
دست و پنجه نرم کردن
تلاشگری
Fight

مبارزه، تقلا و کوشش ( noun )
مبارزه کردن، تقلا کردن، کوشش کردن ( verb )
جان کندن
کوشش کردن تلاش کردن
جان کندن
کوشش کردن
مبارزه کردن
به شدت تلاش کردن برای به دست آوردن هدفی
جنگیدن با کسی یا چیزی
دست و پنجه نرم کردن با کسی یا چیزی
درگیر ی
نبرد
قائله
منازعه
با چنگ و دندان جنگیدن
strive
دست و پا زدن، آستانه ی تلاش و مبارزه و جنگیدن
رنج کشیدن
مناره
جنگیدن
دعوا کردن
درگیری
دچار زحمت شدن
به زحمت افتادن، دشواری کشیدن
Noun: تلاش و مبارزه
Verb: تلاش و مبارزه کردن
کلنجار رفتن، دست و پنجه نرم کردن
مشکل داشتن
دچار مشکل بودن
ضعیف
ضعف داشتن
ضعیف عمل کردن

جدال
تقابل
کشمکش
1 - تقلا، جون کندن، دست و پنجه نرم کردن
firms are struggling with high costs
she is struggling to bring up a family on her own
2 - درگیری، درگیر شدن ( برای خلع سلاح و یا فرار )
they struggled for the possession of the gun
3 - به سختی حرکت کردن
they struggled up the muddy road
4 - دست و پا زدن ( موفق نشدن با وجود تلاش بسیار )
the team struggled all season after he left
5 - مبارزه ( سیاسی و . . . )
struggle for freedom
power struggle

be a struggle for sb سخت بودن
working out is a struggle for me
ورزش کردن سختمه
مقابله کردن
مقابله، درگیری
کش مکش، درگیر، مقابله
تلاش کردن
دست و پا کردن
دعوا کردن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما