١ رأی
تیک ١ پاسخ
٤٤٧ بازدید

گفت رنج احمقی قهر خداست رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست ابتلا رنجیست کان رحم آورد احمقی رنجیست کان زخم آورد آنچ داغ اوست مهر او کرده است چاره‌ای بر وی نیارد برد دست ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خونها که ریخت ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
١٩٧ بازدید
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٨٦ بازدید

هر طروقی این فروقی کی شناخت جز دقوقی تا درین دولت بتاخت   آن دقوقی داشت خوش دیباجه‌ای عاشق و صاحب کرامت خواجه‌ای منقطع از خلق نه، از بد خوی منفرد از مرد و زن نه، از دوی ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
١١٩ بازدید

ای بسا مرغی ز معده وز مغص بر کنار بام محبوس قفس ای بسا قاضی حبر نیک‌خو از گلو و رشوتی او زردرو ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
١٧٤ بازدید

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ٣ پاسخ
١٨٥ بازدید
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢٨٠ بازدید

گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو پس نیم کلی مطلوب تو من جزو مقصودم ترا اندر زمن خانهٔ معشوقه‌ام‌، معشوق نی عشق بر نقدست‌، بر صندوق نی هست معشوق آنک او یکتو بود مبتدا و منتهاات او بود چون بیابی‌اش نمانی منتظر هم هویدا او بوَد هم نیز سِرّ ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢٥٧ بازدید

نور از دیوار تا خور می‌رود تو بدان خور   رو  که در خور می‌رود ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢١٨ بازدید

کز سفرها ماه کیخسرو شود بی سفرها ماه کی خسرو شود؟ از سفر بیدق شود فرزینِ راد وز سفر یابید یوسف صد مراد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ١ پاسخ
٢٠٧ بازدید

از دو پاره پیه این نور روان موج نورش می‌زند بر آسمان گوشت‌پاره که زبان آمد ازو می‌رود سیلاب حکمت همچو جو سوی سوراخی که نامش گوشهاست تا بباغ جان که میوه‌ش هوشهاست ✏ «مولانا»  

١ سال پیش