پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٨٥)
اکنونیان افراد زمان حال، مردمان معاصر، اشخاصی که در حال حاضر زندگی می کنند.
افراد زمان حال، مردمان معاصر، اشخاصی که در حال حاضر زندگی می کنند.
نام بردن. [ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیان کردن نام کسی. ( ناظم الاطباء ) . یاد کردن. ذکر کردن اسم : بیاورد برزین می سرخ فام نخستین ز شاه جهان برد نام. ف ...
نام بردن. [ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیان کردن نام کسی. ( ناظم الاطباء ) . یاد کردن. ذکر کردن اسم : بیاورد برزین می سرخ فام نخستین ز شاه جهان برد نام. ف ...
نام بردن. [ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیان کردن نام کسی. ( ناظم الاطباء ) . یاد کردن. ذکر کردن اسم : بیاورد برزین می سرخ فام نخستین ز شاه جهان برد نام. ف ...
به راستای کسی ؛ در حق او. درباره ٔ او. درباب او. بجای او. در عوض او : طاهر گفت نیکو گوید اما اگر این همی برای آن کند که من براستای حرم و اسباب وی کرد ...
به راستای کسی ؛ در حق او. درباره ٔ او. درباب او. بجای او. در عوض او : طاهر گفت نیکو گوید اما اگر این همی برای آن کند که من براستای حرم و اسباب وی کرد ...
به راستای کسی ؛ در حق او. درباره ٔ او. درباب او. بجای او. در عوض او : طاهر گفت نیکو گوید اما اگر این همی برای آن کند که من براستای حرم و اسباب وی کرد ...
به راستای کسی ؛ در حق او. درباره ٔ او. درباب او. بجای او. در عوض او : طاهر گفت نیکو گوید اما اگر این همی برای آن کند که من براستای حرم و اسباب وی کرد ...
در این راستا
در این راستا
راستا راست . ( ق مرکب ) برابر. مساوی . سواء. سوی : زیدبن علی بر یکجای درنگ نکردی از بیم آنکه یوسف بن عمرو بداند و یکچند پیش از دیان بود و شاعیان همی ...
راستا راست . ( ق مرکب ) برابر. مساوی . سواء. سوی : زیدبن علی بر یکجای درنگ نکردی از بیم آنکه یوسف بن عمرو بداند و یکچند پیش از دیان بود و شاعیان همی ...
راستا راست . ( ق مرکب ) برابر. مساوی . سواء. سوی : زیدبن علی بر یکجای درنگ نکردی از بیم آنکه یوسف بن عمرو بداند و یکچند پیش از دیان بود و شاعیان همی ...
بادستبرد ؛ جنگاور. دلیر. باهنر. چابکدست : بگفتش به گردان بادستبرد کنون دست باید به شمشیر برد. فردوسی. همه دشت خرگاه وی را سپرد که او بود سالار بادس ...
بادستبرد ؛ جنگاور. دلیر. باهنر. چابکدست : بگفتش به گردان بادستبرد کنون دست باید به شمشیر برد. فردوسی. همه دشت خرگاه وی را سپرد که او بود سالار بادس ...
دست در کیسه زدن ؛ کنایه از جوانمردی کردن است یعنی بخشش و حاتمی نمودن. ( برهان ) . کنایه از سخاوت و جوانمردی کردن. ( آنندراج ) .
دست در کاری زدن ؛ کنایه از شروع کردن. ( آنندراج ) . رجوع به ترکیب دست به کاری زدن شود.
دست در خون زدن ؛ کنایه از جنگ کردن. ( آنندراج ) : روم خیمه بر طرف جیحون زنم ابا دشمنان دست در خون زنم. فردوسی.
به آمد ≠ بدآمد ه آمد. [ ب ِه ْ م َ ] ( مص مرکب مرخم ) خوبی و خوشی پیش آمدن . مقابل بدآمد. ( فرهنگ فارسی معین ) : چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت هم ...
دست به کاری زدن ؛ به کاری قیام کردن. مشغول آن شدن. اقدام کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . دست در کاری زدن : عطارد دلالت دارد بر. . . به طاعت دست زدن ب ...
دست به کاری زدن ؛ به کاری قیام کردن. مشغول آن شدن. اقدام کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . دست در کاری زدن : عطارد دلالت دارد بر. . . به طاعت دست زدن ب ...
دست به کاری زدن ؛ به کاری قیام کردن. مشغول آن شدن. اقدام کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . دست در کاری زدن : عطارد دلالت دارد بر. . . به طاعت دست زدن ب ...
بکار بستن
بکار بستن
بکار بستن
در فاصلهٔ . . . . . . . . . . . .
کشور وارد جنگ داخلی شد
( بر روی کار آمدن••• ) بر روی کار آمدن. [ ب َ ی ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بروی کار آمدن. روی کار آمدن. ظاهر و نمودار شدن. ( آنندراج ) . درخشیدن. مصدر کا ...
( بر روی کار آمدن••• ) بر روی کار آمدن. [ ب َ ی ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بروی کار آمدن. روی کار آمدن. ظاهر و نمودار شدن. ( آنندراج ) . درخشیدن. مصدر کا ...
( بر روی کار آمدن••• ) بر روی کار آمدن. [ ب َ ی ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بروی کار آمدن. روی کار آمدن. ظاهر و نمودار شدن. ( آنندراج ) . درخشیدن. مصدر کا ...
( بر روی کار آمدن••• ) بر روی کار آمدن. [ ب َ ی ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بروی کار آمدن. روی کار آمدن. ظاهر و نمودار شدن. ( آنندراج ) . درخشیدن. مصدر کا ...
بطپانچه روی خود را سرخ داشتن . [ ب ِ طَ چ َ / چ ِ ی ِ خوَدْ / خُدْ س ُت َ ] ( مص مرکب ) یعنی در عین حزن و اندوه مسرور و شادمان بودن تا موجب شماتت اعد ...
بر روی کسی جام کشیدن . [ ب َ ی ِ ک َ ک َ / ک ِ ] ( مص مرکب ) بر روی کسی شراب خوردن . بیاد کسی شراب خوردن . ( آنندراج ) ( مجموعه ٔ مترادفات ) . نوشیدن ...
بر روی کسی جام کشیدن . [ ب َ ی ِ ک َ ک َ / ک ِ ] ( مص مرکب ) بر روی کسی شراب خوردن . بیاد کسی شراب خوردن . ( آنندراج ) ( مجموعه ٔ مترادفات ) . نوشیدن ...
عکس روی سماور لهجه و گویش تهرانی آدم بد قیافه
بر روی کسی جام کشیدن . [ ب َ ی ِ ک َ ک َ / ک ِ ] ( مص مرکب ) بر روی کسی شراب خوردن . بیاد کسی شراب خوردن . ( آنندراج ) ( مجموعه ٔ مترادفات ) . نوشیدن ...
نان آتش روی . [ ن ِ ت َ ] ( ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب عالمتاب . ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرا ) .
روی و وارو. [ ی ُ ] ( ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) زیر و رو. رو و وارو: دنیا هزار روی و وارو دارد. ( یاداشت مؤلف ) .
تنک روی . [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ ] ( ص مرکب ) کنایه از کسی است که به اندک مبالغه از شرم سخن قبول کند و آن را کم روی نیز خوانند. ( انجمن آرا ) . کنایه از ...
تنک روی . [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ ] ( ص مرکب ) کنایه از کسی است که به اندک مبالغه از شرم سخن قبول کند و آن را کم روی نیز خوانند. ( انجمن آرا ) . کنایه از ...
تنک روی . [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ ] ( ص مرکب ) کنایه از کسی است که به اندک مبالغه از شرم سخن قبول کند و آن را کم روی نیز خوانند. ( انجمن آرا ) . کنایه از ...
روی برتافتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) روی برگردانیدن. اعراض کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از پدر و قبیله برتافت. نظامی. ...
روی برتافتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) روی برگردانیدن. اعراض کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از پدر و قبیله برتافت. نظامی. ...
روی برتافتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) روی برگردانیدن. اعراض کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از پدر و قبیله برتافت. نظامی. ...
شوم روی . ( ص مرکب ) نامبارک روی . منحوس رخ . مقابل فرخ لقا : به گفتار گرسیوز شوم روی گران کرد بیهوده دل را بدوی . فردوسی .
شوم روی . ( ص مرکب ) نامبارک روی . منحوس رخ . مقابل فرخ لقا : به گفتار گرسیوز شوم روی گران کرد بیهوده دل را بدوی . فردوسی .
روی برتافتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) روی برگردانیدن. اعراض کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از پدر و قبیله برتافت. نظامی. ...
گربه روی . [ گ ُ ب َ / ب ِ ] ( ص مرکب ) ناسپاس : جز بمادندر نماند این جهان گربه روی با پسندر کینه دارد همچو با دختندرا. رودکی .
کشیده روی . [ ک َ / ک ِدَ / دِ ] ( ص مرکب ) آنکه صورت وی دراز باشد. ( از ناظم الاطباء ) . اَسیل . مخروط الوجه . ( یادداشت مؤلف ) .