پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
بگردن خون کس گرفتن ؛ موجب قتل کسی شدن. - || پذیرفتن اتهام قتل کسی.
بخون کسی دربودن ؛ بکشتن کسی مصمم بودن : ای سنائی تو کجائی که بخون تو دریم. سوزنی.
- || متهم بقتل کسی بودن.
بخون کسی در شدن ؛ موجب قتل کسی شدن.
بخون کسی کسی را گرفتن ؛ مجازات برای قتل کردن.
بخون غرق شدن ؛ غرقه در خون شدن. کشته شدن. - || کنایه از قتل بسیار کردن.
بخون شستن ؛ با قتل ننگ و عاری را خاتمه دادن.
بخون کسی تشنه بودن ؛ قصد قتل کسی را بجد داشتن. مباح دانستن خون کسی. کنایه از سخت بد بودن با کسی : مهتر لشکر. . . و بخوارزم میباشد و بخون خوارزمشاه تش ...
بخون اندر شدن ؛ قاتل شدن. موجب خون و قتل شدن : گرایدونکه گفتار من بشنوی بخون فراوان کس اندر شوی. فردوسی.
- بخون درسپردن ؛ رضایت بکشتن کسی دادن : پدر و مادربعلت حطام دنیا مرا بخون درسپردند. ( گلستان ) .
بخون درنشاندن ؛ کنایه از کشتن.
خون سگ شوم است ؛ کشتن سگ شگون ندارد و پای گیر میشود.
بخاک ریختن خون کسی ؛ خون کسی بخاک ریختن. کنایه از کشتن او : به بیداد خون سیاوش بخاک همی ریخت تا جان ما کرد چاک. فردوسی.
جهود خون دیده ؛ چون آزار مختصری بر کسی آید و آن کس بی تابی فراوان و بیجا در مقابل آن کند به تمسخر گویند �جهود خون دیده � چه اعتقاد عامه است که جهودان ...
خون زن شوم است ؛ کشتن زن خوب نیست.
قطره آخر خون ؛ کنایه از نهایت سعی و جد تا سرحد طاقت : تا قطره آخر خون خود می جنگم.
گریستن خون ؛ خون گریستن. کنایه از ضجه بسیار کردن. کنایه از مویه و ناله بسیار کردن. اظهار تعزیت بسیار نمودن : چون بشنید [ مادر حسنک ] جزعی نکرد چنانکه ...
مردن خون ؛ در اثر ضربتی خون دویدن زیر بشره. ( یادداشت بخط مؤلف ) . بر اثر ضربه یا بین شکاف قرار گرفتن قسمتی از جسم آدمی خون در زیر پوست جمع شدن و بر ...
رخ پر خون گشتن ؛ کنایه از عصبانی شدن. کنایه از غضبناک شدن : نگه کرد رستم سراپای او نشست و سخن گفتن و رای او رخش گشت پرخون و دل پر ز درد ز کار سیاوش ب ...
رنگین تر نبودن خون کسی از کسی ؛ مساوی بودن دو کس. استثناء نداشتن. یک جور بودن. هم ارز بودن. خون کسی از کس دیگر رنگین تر نبودن.
ریختن خون جگر ؛ خون جگر ریختن. تألم بسیار کردن. اندوه فراوان خوردن : تو پس پرده و ما خون جگر می ریزیم آه اگر پرده برافتد که چه شور انگیزیم. ( بدای ...
دویدن خون ؛ جاری شدن خون. خون دویدن : تا نبری خون ندود. ( از اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر ) .
راه انداختن خون ؛ سخت برآشفتن و فریاد زدن و کتک زدن. خون راه انداختن. ( یادداشت مؤلف ) .
دل پر خون داشتن ؛ اندوه فراوان به دل داشتن. ناراحتی داشتن. رنج بسیار به دل مخفی داشتن. - || کینه داشتن بکسی ؛ از دست فلانی دلی پرخون دارم.
دل کسی خون شدن ؛ خون شدن دل کسی. کنایه از بی تاب و بیقرار شدن کسی بر اثر ناراحتی و اندوه. رنجور شدن از اندوه فراوان.
دل کسی خون کردن ؛ خون کردن دل کسی. کنایه از ناراحت بسیار کردن کسی را. اندوه بسیار بکسی دادن.
در خون انداختن ؛ خون انداختن. کنایه از رنج و الم دادن. کنایه از ناراحت کردن. کنایه از آزار بسیار کردن : دل بر خسی بگماشتی کز خاک ره برداشتی خاکی دلم ...
در دل افتادن خون ؛ خون به دل افتادن. غم و ناراحتی به دل راه یافتن : یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود. سعدی.
خون دل دادن ؛ رنج فراوان دادن. غم و اندوه بسیار دادن : سگی را خون دل دادم که با من یار می گردد ندانستم که سگ خون میخورد خونخوار میگردد. ؟
خون خوردن ؛ کنایه از غم بسیار و اندوه فراوان خوردن : خون خور خاقانیا مخور غم روزی روز بشب کن که روزگار توکم شد. خاقانی.
خون خون را خوردن ؛ سخت در غضب بودن. فلانی خون خونش را می خورد؛ یعنی سخت عصبانی است. - || حسد بردن سخت ؛ فلانی نسبت بکسی یا کار او خون خونش را می خو ...
خاک فلان از خون فلان بهتر بودن ؛ کنایه از بی ارزشی کسی در قیاس با دیگری است. ( یادداشت مؤلف ) : گلی کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به. ...
خون بچه تاک ؛ شراب : یک قحف خون بچه تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه عقیق. عماره مروزی.
چشم کسی را خون گرفتن ؛ کنایه از غضب شدید است.
جوش آمدن خون ؛ کنایه ازغضب بسیار. کنایه از عصبانیت سخت. - || کنایه از هیجان شدید : خواجه را در عروق هفت اندام خون بجوش آمده بجستن کام. نظامی.
جوی خون راندن ؛ خون بسیار در موضعی از بدن روان ساختن : تفکر از پی معنی همی چنان باید که از مسام دل و دیده جوی خون راند. کریمی سمرقندی.
- || کنایه از قتل بسیار کردن.
جگرخون ؛ باتعب. با غم فراوان. بارنج بسیار.
جگرخون کردن ؛آسیب فراوان وارد کردن. رنج بسیار دادن. خونین جگر کردن. - || غم بسیار خوردن. رنج بسیار کشیدن : بسالی ز جورت جگر خون کنم به یک ساعت از د ...
بی خون دل ؛ بی تعب. بی رنج. بی تحمل مشقت : دولت آنست که بی خون دل آید به کنار ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست. حافظ.
پرخون یا پر ز خون ؛ کنایه از غم بسیار و اندوه فراوان : تات بدیدم چنین اسیر هوی بر تو دلم دردمند و پرخون شد. ناصرخسرو. مرا دلی است پر ز خون ببند زلف ...
به خون جگر ؛ با نهایت رنج و اندوه : گویند سنگ لعل شود درمقام صبر آری شود ولیک بخون جگر شود. حافظ.
به شیشه کردن خون کسی ؛ کنایه از رنج و آزار دادن به او.
به شیشه گرفتن خون کسی
به شیشه گرفتن خون کسی ؛ کنایه از رنج و آزار دادن بکسی.
از چشم خون دویدن ؛ کنایه از غضب بسیار.
به خون آغشته ؛ خونین. به خون آلوده. آغشته خون : او را کشته و بخون آغشته دیدند. ( مجالس سعدی ) .
از چشم خون باریدن ؛ سخت غضوب و خشمگین بودن. ( یادداشت مؤلف ) : چو بهرام از آن گلشن آمد برون تو گفتی همی بارد از چشم خون. فردوسی. - || کنایه از گر ...
عقاب بلابیان ؛ مجازات بدون بیان و توضیح قبلی. و �قبح عقاب بلابیان � از اصطلاحات فقهی است که مفاد آن این است که هر حکمی که بر بندگان بیان نشده باشد خد ...
از بینی کسی خون نیامدن ؛ امری در نهایت سادگی و بدون دغدغه گذشتن.