پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
لت دادن آب را ؛ هدر دادن آن.
گیر دادن سگ را ؛ واداشتن که پارس کند.
گیر دادن کسی را ؛ باعث گرفتاری و گرفتن او شدن.
کیف دادن به بچه ؛ حبی که تریاک یا عصاره کوکنار دارد بدو دادن.
گذار دادن ؛ عبور دادن.
کوچه دادن مردم یا سپاه ؛ در دو صف قرار گرفتن گذشتن سواری یا کسی را
کمک دادن ؛ کمک کردن.
کفاف دادن ؛ بسنده بودن : کفاف کی دهد این باده ها بمستی ما؟
کسره دادن ؛ زیر دادن.
کِش دادن شاه شطرنج را ؛ با یکی از مهره های شطرنج بشاه شطرنج حمله کردن.
کش دادن مطلب یا چیزی را ؛ بدرازا کشانیدن.
کام دادن کسی را ؛ برآوردن کام او.
غلت دادن چیزی را ؛ غلطانیدن.
ضمه دادن ؛ پیش دادن.
علیق دادن ؛ خوراک دادن ستور را.
صداع دادن ؛ دردسر دادن.
شل دادن کاری را ؛ جدی تعقیب نکردن کاری را موقتاً.
شکاف دادن ؛ شکافتن. دوپاره ساختن. . کافتن. دریدن و پاره کردن. ترکاندن. ( یادداشت دهخدا ) .
شل دادن ؛ سست کردن چنانکه عنان اسب را.
شاخ وبرگ دادن درختی ؛ شاخ و برگ برآوردن آن.
شاخ و برگ دادن مطلبی ؛ شرح بسیار افزودن بر آن. تطویل دادن آن.
سر دادن و سیر ندادن ؛ از چیز اندک نگذشتن با استقبال و تقبل خطر عظیم.
سرما دادن ؛ در معرض سرما گذاردن.
سر دادن گریه ؛ ناگهان گریستن آغاز کردن.
سر دادن گریه ؛ ناگهان گریستن آغاز کردن.
سر به پای کسی دادن ؛ سرنهادن بپای او : هیچ بیدردی نمییابم سوای خویشتن می نهم چون بید مجنون سر بپای خویشتن. صائب ( از آنندراج ) .
زبان دادن ؛ قول دادن. وعده دادن : زبان داد سیندخت را نامجوی که رودابه را بد نیارد بروی. فردوسی.
روشنی دادن ؛ منور ساختن.
ریش دادن ؛ ضمانت دادن.
روائی دادن یا ندادن دل ؛ راه دادن یا ندادن دل.
رو دادن بکسی ؛ او را بخود گستاخ کردن.
روشنائی دادن ؛ روشنی بخشیدن. نورانی ساختن : ای مایه خوبی و نیک رایی روزم ندهد بی تو روشنایی. رودکی.
راه دادن دل ؛ برات شدن بدل.
راه دادن استخاره ؛ خوب آمدن استخاره.
دم بتله دادن ؛ گیر افتادن : دم بتله نمیدهد، جان از مهلکه بیرون میکشد. سخت محتاط است.
دل دادن کسی را ؛ او را تشجیع کردن.
دست ندادن ؛ تسلیم نشدن : همه نیروی خویش چون پیل مست بدیدی و کس را ندادی تو دست. فردوسی.
دست بدست دادن ؛ معاضدت. مظاهرت. تأیید. مدد کردن.
دستگاه دادن ؛ قدرت و توانائی دادن. مسلط ساختن : که او داد بر نیک و بد دستگاه ستایش مر او را که بنمود راه. فردوسی.
دادسخن دادن ؛ ببهترین وجهی گفتن.
خواب خرگوش دادن ؛ غافل کردن.
خاتمه دادن به امری ؛ انجام دادن آن. باتمام رساندن آن.
چاک دادن ؛ دریدن.
چرخ دادن در دیگ ؛ چیزی را در دیگ کردن و بر آتش نهادن و گردانیدن برای نیم سرخ شدن.
جوش و جلا دادن ؛ آزار کردن. آشفته ساختن.
جیره دادن ؛ بیستگانی دادن. مقرری و اجری دادن.
جلو دادن به کسی ؛ او را بکارهاتسلط دادن. تشجیع کردن. براختیار او افزودن.
جان دادن برای چیزی ؛ برای آن نهایت مناسب بودن. نیک زیبنده بودن برای آن : این تیرها برای سقف جان میدهد. نیک درخور و مناسب آن است.
تو دادن ؛ فروبردن. بلعیدن. اوباریدن.
توسعه دادن ؛ بسط دادن. وسعت دادن.