پیشنهادهای مهدی کشاورز (٣,٩٥٥)
فشارش
دگرمند= متفاوت دگرمان= تفاوت
۱ - جدایش، جدایی ۲ - پراکنش، پراکندگی ۳ - ناسانش، ناسانی، ناهمسانی، ناهمانندی
جدایش جدایی، جدا بودن، تفکیک، مغایرت، تفاوت.
جدایش، ناسانی،
بازیکار
بازیکار، به گمان من پیشنهاد کاربر عجمنده[بازیکار] بسیار بهتر است و دشواری های واژه ی بازی باز را ندارد.
بازیکار، واژه ی بازیکار بهتر از بازی باز است
"بازیکار" از این نوواژه می توان به جای واژه ی بیگانه ی [گیمر] بهره برد. به جای گیمر واژه ی [بازی باز] پیشنهاد شده که چندان پیشنهاد درخوری نیست.
درود ریشه ی واژه ی "گوهر" ۱ ) کوهر، کوهار: کوه آر= آورده از کوه، سنگهای پربها که از کانهای در دل کوه برون آوری می شدند. ۲ ) همریشه با geo ( =زمین ) ...
در پارسی کهن واژه ی گَو یا گُو را داشته ایم به چم پهلوان، دلاور، زورمند: به ره بر، گوِ پیلتن را بدید / بزد دست و تیغ از میان برکشید. فردوسی ز تخم سی ...
لفتش دادن، کش دادن، کشش دادن، مولیدن
شلجمی برگرفته از واژه ی شلغمی؛ شلجمی به یک دیسه ی سه سویه ( بعدی ) گفته می شود که می تواند از چرخش یک خاگی ( بیضی، تخم مرغی ) ساخته شود. اگر خاگی یا ...
خاگی= بیضی، خاگیک= بیضوی، [خاگ= تخم، تخم مرغ]
نوواژه ی "رنگاهنگ" به جای تونالیته؛ : رنگاهنگ دسته ای از رنگ ها یا درجه های یک رنگ است که در یک آفرینه ی هنری یا طرح، با یکدیگر هماهنگی دارند و حس ف ...
بنواژه ی زاستن به چم زاییدن در آنندراج و فرهنگ شعوری هست که دهخدا آن را آورده، اینکه آیا این واژه ، پیشینه ی کهنتری داشته که این دو فرهنگنامه آن را آ ...
بُنواژه ی دِرُودن ( derowdan ) به چم دِرو کردن است. دِرو ( derow ) درو کردن= بریدن، قطع کردن دِرُودگر ( derowdgar ) = برشگر، چوببُر، نجار. پس باید ...
واژه ی درود هیچ پیوندی با واژه ی درودگر ندارد. : واژه ی "دُرود" ( dorood ) همریشه و همچم با واژه های درست، true و. . . چم سلام و آرزوی درستی و تندرس ...
همسانی، همسان بودن
همسانگر
همسان شده، همسانیده
همسان کردن، همسانگری کردن، همسانیدن
ساینده، آن که چیزی را می ساید؛ سانیده چیه؟ واژه ی سانیده را می توان به چم [مانند شده] دانست.
همسانگری
همسانگری
همسانگر
همسانگر
واژه ی ستور همریشه با استوار، ستبر، ستون و. . برگرفته از ریشه ی اِستَ ( sta ) در ایستادن ( stand ) . ستور= چارپای ستبر، کلفت و گنده.
واژه ی ستبر که در پهلوی به ریخت استبر ( مانند استبرک، استبرق ) ، ستپر و در اوستا ستَوره ( stawra ) نیز بوده با واژه های استوار، سُتور، استابولوم ( =ا ...
تاوِش= تاویدن، تاب آوردن، تحمل کردن گرنه بدبختمی مرا که فکند / به یکی جاف جاف زودغرس او مرا پیش شیر بپسندد / من نتاوم بر او نشسته مگس رودکی.
تاویدن، تاوش
تاب آوری، تاویدن، تاوش، تاویدن=تاب آوردن: گرنه بدبختمی مرا که فکند/ به یکی جاف جاف زودغرس او مرا پیش شیر بپسندد / من نتاوم بر او نشسته مگس رودکی.
تب و تاب، جوشش
همدرونی، هم درونی، هملبی، همپوشی، همپوشانی
درود ُ سپاس خُرد# آک یا قئرئق یا . . . ، خِرَد برخی کسان جای شک دارد. بافتار ( متن ) ی که در بالا آمد برپایه ی بُنمایه ها ( منابع ) پهلوی ست یعنی چن ...
مانندواژه
آمیزواژه
تازیده= تازی شده، عربی شده، معرب
تنگیره، تنگیره واژه ای پارسی به چم دیگ و دیگچه و پاتیل و قابلمه است؛ این نامواژه پس از تازیدگی ( معرب شدن ) ، به ریخت تنجره و طنجره و تنجیر و. . در ...
نامواژه ی تنجره، تازیده ( معرب ) واژه ی پارسی تنگیره است که به دیگ و دیگچه و قابلمه گفته می شده است. این واژه به ریختهای تنجیر و طنجیر و طنجره نیز د ...
همه چیز را همگان دانند ُ همگان هنوز از مادر نزاده اند. : در روزگار خسرو انوشیروان فرستاده ای سازمانی ( رسمی ) از روم به دربار آمد. انوشیروان برای آن ...
واژه ی پویامیخت در دانش طبیعی و هازمانی ( اجتماعی ) ، می تواند نشانگر سامانه ( سیستم ) هایی باشد که از همکنش و آمیختگی پاره ها یا بخشهای گوناگون فراه ...
زاستار به چم طبیعت، زیست بوم. زاست، بن گذشته ی بنواژه ی زاستن است. زاستن= زاییدن زاستار: بنواژآور ( حاصل مصدر ) از زاستن. پس هرآینه واژه ی زاستار ...
زندگی، زیِش
"کهرُبازی" [کهربایی] به چم برقی، الکتریکی و [زی] بن کنونی از بنواژه ی زیستن. کهربازی= زیَنده یا زیست کننده با کهربا یا نیروی الکتریکی.
"کهزی، کهزیست" [کهربا] به چم برق، الکتریک و کَه کوتاه شده ی کهربا است. [زی، زیست] بن کنونی/گذشته از بنواژه ی زیستن. کهزی یا کهزیست= زیَنده یا زیس ...
زاستار به چم طبیعت، زیست بوم. زاست، بن گذشته ی بنواژه ی زاستن است. زاستن= زاییدن زاستار: بنواژآور ( حاصل مصدر ) از زاستن. پس هرآینه واژه ی زاستار ...
"پیکربندی" کانفیگ” واژه ای است که به طور کوتاه نشانگر تنظیمها یا پیکربندی است و از واژه ی انگلیسی “configuration” گرفته شده است. برابر پارسی سره اش ...
بستن، سر هم کردن، پیوستن، پیوند دادن، چسباندن به جای وصل کردن، بسته شدن، چسبیدن، سر هم شدن، پیوند گرفتن به جای وصل شدن
بستن، بندیدن، سر هم کردن