پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٢٠٦)
واژه دمق. [ دَ ] ( ع مص ) داخل کردن چیزی در چیزی. || دزدیدن چیزی. ( از اقرب الموارد ) . دمق. [ دَ م َ ] ( ع مص ) بشکستن. ( از المصادر زوزنی ) . دندا ...
وعیب. [ وَ ] ( ع ص ) ( بیت. . . ) خانه فراخ. || جاء الفرس برکض و عیب ؛ به نهایت کوشش دوید. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطبا ...
وعیق. [ وَ ] ( ع اِ ) وُعاق. آواز که از شکم ستور آید وقت رفتن. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . آواز شکم اسب. ( مهذب الاسماء ) . || ( م ...
وعیر. [ وَ ] ( ع ص ) دشوار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . سخت و صعب و دشوار. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
وعی. [ وَع ْی ْ ] ( ع اِ ) ریم و زردآب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . چرک و ریم و زردآب. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) . || خروش و فریاد یا به خص ...
وعید. [ وَ ] ( ع اِ ) وعده بد. مقابل وعده که نوید و مژده و وعده خوب است. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) : ز توحید و قرآن و وعد و و ...
وعظ. [ وَ ] ( ع مص ) عِظَة. موعظه. پند دادن به سخنان دل نرم کننده. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( تعریفات ) ( از اقرب الموارد ) . پند ...
بعلبک. [ ب ِ ل َ ب َک ک / ب َ ع َ ل َ ب َک ک ] ( اِخ ) شهری است بشام. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) . مرکب از دو کلمه بعل و بک است. بعل اسم صنمی ...
معنی بَعْضُهُمْ: بعضی از آنها معنی سُخْرِیّاً: مسخّر - به خدمت گرفته شده ( درعبارت "لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً " منظور این است که برخی ...
( بعضة ) بعضة. [ ب َ ع ِ ض َ ] ( ع ص ) پشه ناک : لیلة بعضة و ارض بعضة کذلک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ازاقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ) . شب ی ...
بعثت. [ ب ِ ث َ ] ( ع اِمص ) بعثة. رسالت. فرستادگی و ارسال. ( ناظم الاطباء ) . بعث. ( فرهنگ نظام ) . - بعث کردن ؛ برانگیختن. واداشتن : و تن خویش را ...
بعیر. [ ب َ / ب ِ ] ( ع اِ ) شتر نه ساله و یا چهارساله و گاهی در ناقه هم استعمال کنند. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ازناظم الاطباء ) ( از اقرب ...
بعی. [ ب َع ْی ْ ] ( ع مص ) بعو. رجوع به بعو شود. || بعی الغنم ؛ آوای گوسفند. ( دزی ج 1 ص 100 ) . رجوع به بعبع شود. منبع. لغت نامه دهخدا
بعید. [ ب َ ] ( ع ص ) دور، یقال : ما انت منا ببعید و ما انتم منا ببعید، یستوی فیه الواحد و الجمع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . ج ، ...
باعونیه. [ نی ْ ی َ ] ( اِخ ) منسوب به باعون از قرای عجلون در شرق اردن است. عائشه دختر یوسف بن احمدبن ناصربن حلیفةالباعونیه ، اصلاً از دمشق بود. صاحب ...
باعونی. ( ص نسبی ) منسوب به باعون. باعونی. ( اِخ ) محمدبن احمدبن ناصر، ملقب به شمس الدین دمشقی شافعی. او راست : �ینابیع الاحزان � و �نظم سیرة مغلطای ...
باعور. ( اِخ ) پدر بَلعَم. و او زاهدی بود مستجاب الدعوةدر زمان موسی علیه السلام و عاقبت ایمان بر باد داد، و بلعام نیز گویند. رجوع به باعورا شود : پیر ...
باعوث. ( سریانی ، اِ ) اسم سریانی است و آن ترسایان را بمنزله استسقاست مر مسلمانرا. ( منتهی الارب ) . نماز باران. ج ، بَواعیث. ( از اقرب الموارد ) . د ...
( باعجة ) باعجة. [ ع ِ ج َ ] ( ع اِ ) جای فراخ از وادی. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . متسع الوادی الذی ینبعج فیه السیل ؛ جایی گشاده ...
باعج. [ ع ِ ] ( ع ص ) شکافنده با کارد و غیر آن از مصدر بَعج. ( از اقرب الموارد ) . - ابن باعج ؛ نام مردی است. راعی گوید : کان بقایا الجیش جیش ابن ب ...
( باعثة ) باعثة. [ ع ِ ث َ ] ( ع اِ ) مؤنث باعث ، رجوع به باعث شود : چه کلی داعیه همت و باعثه ضمیر بر آن مقصورست. ( جهانگشای جوینی ) منبع. لغت نام ...
باعد. [ ع ِ ] ( ع ص ) برابر قریب ، دور. ( آنندراج ) . ج ، بَعَد. || دورشونده. || هالک. ( اقرب الموارد ) . ظاهراً از بُعد بمعنی هلاک چنانکه در صحاح و ...
باع. ( ع اِ ) اَرَش. رَش. اندازه گشادن هر دو دست. ( اقرب الموارد ) . ج ، اَبواع و بیعان و باعات. ( از اقرب الموارد ) . بوع. ( اقرب الموارد ) . مقدار ...
در پاسخ به ادعای مطرح شده، باید به صورت قطعی و مستند گفت: هیچ ارتباط زبانی و تاریخی میان واژه عربی �بِأَنَّ� قرآنی و ریشه های ادعاشده اوستایی ( P�n ) ...
معرت. [ م َ ع َرْ رَ ] ( ع اِ ) عیب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . زشتی. بدی. اذیت. رنج. آزار. گزند. آسیب. زیان : و اگر در کاری خوض کند که عاقبت وخ ...
( معروفة ) معروفة. [ م َ ف َ ] ( ع ص ) ارض معروفة؛ زمین خوشبو. ( از منتهی الارب ) ( از ذیل اقرب الموارد ) . معروفه. [ م َ ف َ / ف ِ ] ( از ع ، ص ) د ...
معرو. [ م َ رُوو ] ( ع ص ) فسره اول تب رسیده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . کسی که گرفتار فسره نخستین تب باشد. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . ...
( معرقة ) معرقة. [ م ُ ع َرْ رِ ق َ ] ( ع ص ) مؤنث مُعَرِّق. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به معرق شود. - ادویه معرقة ؛ داروهایی که خوی ا ...
معرفی. [ م ُ ع َرْ رِ ] ( حامص ) شناخته شدگی و شناختگی کسی به واسطه معرف. ( ناظم الاطباء ) . شناسانیدن کسی ، دیگری را به شخص ثالث با ذکر نام و نشان و ...
معرق. [ م ُ ع َرْ رَ ] ( ع ص ) می به آب آمیخته. ( مهذب الاسماء ) . شراب رگ دار از آب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . شراب آمیخته ب ...
معرف. [ م ُ ع َرْ رِ ] ( ع ص ) تعریف کننده و شناخت کناننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . آنکه می شناساند و تعریف می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ...
معری. [ م َ را ] ( ع اِ ) آنچه برهنه باشد زنان را از دست و پا و روی و رخسار. ج ، مَعاری. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . || جایی که نرویاند چیزی ر ...
معرین. [ م َ ع َرْ رَ] ( اِخ ) شهری است به نواحی نصیبین. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( معرکة ) معرکة. [ م َ رَ ک َ / م َرُ ک َ ] ( ع اِ ) حرب جای. مَعرَک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . و رجوع به معرکه شود. مع ...
معراج. [ م ِ ] ( ع اِ ) نردبان. مَصعَد. مَعرَج. مِعرَج. ج ، معاریج. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . آلت عروج و آن نردبان است. ( غیاث ) ( آنندرا ...
معرا. [ م ُ ع َرر] ( ع ص ) برهنه. ( غیاث ) . مُعَرّی ̍ : و من بنده را که مخدره عهد و مریم ایام و رابعه روزگارم از خدر عفت و ستر طهارت برهنه و معرا گر ...
نعیمی. [ ن َ ] ( اِخ ) شاه فضل ( سید. . . ) مشهدی شیروانی ، از دانشمندان و شعرای قرن هشتم هجری قمری است ، در علوم غریبه دستی داشته و به فرمان میرانشا ...
نعیمان. [ ن ُ ع َ ] ( اِخ ) ابن عمروبن رفاعة النجاری الانصاری ، از اهل مدینه و از صحابه پیغمبر بود، مردی مزّاح بود و رسول ( ع ) را شادمان و خندان می ...
نعی. [ ن َع ْی ْ ] ( ع اِ ) خبر مرگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( مهذب الاسماء ) . نَعی . ( منتهی الارب ) . || ( مص ) خبر مرگ مرده را به کسی دا ...
نعیب. [ ن َ ] ( ع اِ ) آواز زاغ. ( غیاث اللغات ) . بانگ زاغ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( دهار ) . بانگ کلاغ. ( مهذب الاسماء ) ( زم ...
نعیما. [ ن َ ] ( اِخ ) نعمت سمرقندی ( ملا. . . ) متخلص به نعیما، از شاعران قرن یازدهم هجری قمری است. او راست : بر گل رخسار خال بیشمارش حاصل است سبز ک ...
نعیم. [ ن َ ] ( ع اِ ) نعمت و ناز. ( ترجمان علامه جرجانی ص 100 ) . ناز. ( زمخشری ) ( مهذب الاسماء ) . آسایش. ( مهذب الاسماء ) . نعمت و نیکی و دسترس و ...
عفراء. [ ع َ ] ( ع ص ، اِ ) مؤنث أعفر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . رجوع به اعفر شود. || ترید سپید کرده شده. || ریگ سرخ. || شب سپید. || زن ...
( عفراة ) عفراة. [ ع ِ ] ( ع ص ) مرد پلید کربز. || ( اِ ) موی میانه سر. ( منتهی الارب ) . تک مویهایی که در وسط سر روییده باشد. ( از اقرب الموارد ) . ...
عفراس. [ ع ِ ] ( ع اِ ) شیر بیشه قوی و توانا. ( منتهی الارب ) . اسد. ( اقرب الموارد ) منبع. لغت نامه دهخدا
( عفرة ) عفرة. [ ع َ رَ ] ( ع اِ ) سپیدی غیرخالص. ( منتهی الارب ) . عفرة. [ ع ِ رَ ] ( ع ص ) مؤنث عفر. || زن پلید. || ( اِ ) موی گردن شیر و خروس. ( ...
عفر. [ ع َ ] ( ع مص ) در خاک مالیدن. ( المصادر زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ) . در خاک غلطانیدن و خاک آلوده کردن. || زیر خاک دفن نمودن و پنهان کردن. ( ...
عفریس. [ ع ِ ] ( ع اِ ) شیر بیشه قوی و توانا. ( منتهی الارب ) . اسد. ( اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
عفری. [ ع َ را ] ( ع اِ ) موی گردن خروس. || موی قفای مردم. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || پشم پیشانی ستور. ( منتهی الارب ) . موی پیشانی و ن ...
( عفریتة ) عفریتة. [ ع ِ ت َ ] ( ع ص ، اِ ) مؤنث عفریت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . رجوع به عفریت شود. منبع. لغت نامه دهخدا