پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٩٣)
باقلوا حلوا نوعی از شیرینی بعد توبه گفتش ای آدم نه من آفریدم در تو آن جرم و محن هر که آرد حرمت او حرمت برد هر که آرد قند لوزینه خورد ✏ �مولوی�
حقیر بی مقدار پست بی ارزش بی بها کم قیمت تو مگو کین مس برون بد محتقر در دل اکسیر چون گیرد گهر ✏ �مولوی�
سایبان چوبی آلاچیق کلبه گرچه از میری ورا آوازه ایست همچو درویشان مر او را کازه ایست ✏ �مولوی�
واژگون وارونه سرنگون برگشته در کمان ننهند الا تیر راست این کمان را بازگون کژ تیرهاست ✏ �مولوی�
رستن از قید و بند خلاص شدن رها شدن آزاد شدن دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ ✏ مولوی گرفتاریم در پیچ و خم او رهیدن ...
پر دریغ پر افسوس ای بسا که زین بلای مر دریگ گشته است اندر جهان او خرد و ریگ ✏ �مولوی�
1_فورا 2_رنگ سرخ کم رنگ یا صورتی کی ببینی سرخ و سبز و فور را تا نبینی پیش ازین سه نور را ✏ �مولوی�
راهنمایی راه بلدی مستحفظی اندر آمد چون قلاووزی به پیش تا برد او را به سوی دام خویش ✏ �مولوی�
نمی باید ناشایست بودن مرغ بی وقتی سرت باید برید عذر احمق را نمی شاید شنید ✏ �مولوی�
زندان بان نگهبان زندان نگهبان محبس خانه پاسبان سیاهچال
دارای عجب و خودپسندی خودستا خودبین پرغرور با نخوت معجبی یا خود قضامان در پیست ور نه این دم لایق چون تو کیست ✏ �مولوی�
دارای عجب و خودپسندی خودستا خودبین پرغرور با نخوت معجبی یا خود قضامان در پیست ور نه این دم لایق چون تو کیست ✏ �مولوی�
1 - زشت ننگ عار ناپسند مذموم 2_گیاه دارویی زوفا زانک بی شکری بود شوم و شنار می برد بی شکر را در قعر نار ✏ �مولوی�
چوب درخت بادام تلخ که به راحتی آتش می گیرد و لذا برای ایجاد آتش از آن استفاده میشد تا نمانی صفر و سرگردان چو چرخ تا نسوزی تو ز بی مغزی چو مرخ ✏ �مو ...
سزا وار بودن شایسته بودن بکار آمدن ارزش داشتن مناسب بودن لایق بودن
منوب متضاد واژه نایب است مانند موکل و وکیل لذا منوب معادل موکل و نایب معادل وکیل است
موکل نایب عنه کسی که از جانب دیگری نایب شده فردی که نماینده کس دیگری شده نه غلط گفتم که نایب با منوب گر دو پنداری قبیح آید نه خوب ✏ �مولوی�
مسخره کردن استهزا نمودن دست انداختن به سخره گرفته ریشخند کردن آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند مر محمد را دهانش کژ بماند ✏ �مولوی�
ماموران گماشتگان یاران تا چنان شد کان عوانان خلق را منع می کردند کآتش در میا ✏ �مولوی�
پرده حجاب چشم بندست آتش از بهر حجیب رحمتست این سر برآورده ز جیب ✏ �مولوی�
ساخته شده درست شده تراشیده شده آماده شده آن بت منحوت چون سیل سیاه نفس بتگر چشمه ای بر آب راه ✏ �مولوی�
سنگسار کردن رجم نمودن تاراندن به سنگ زدن هر که باشد طالع او زان نجوم نفس او کفار سوزد در رجوم ✏ �مولوی�
فاسد گشته تباه شده ویران شده ازبین رفته هم مخبط دینشان و حکمشان از پی طومارهای کژ بیان ✏ �مولوی�
خوار داشته ذلیل گشته کوچک شمرده حقیر کرده وان گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان ✏ مولوی رانده شد از عالم کروبیان در زمین افتاد خوار و ...
زمین گفت اینک نایب آن مرد من نایب عیسی منم اندر زمن ✏ �مولوی�
سپر پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا ✏ �مولوی�
درنده مرغ پر نارسته چون پران شود لقمهٔ هر گربهٔ دران شود ✏ �مولوی�
1_تخیل کردن 3_خیال بد نمودن تهمت زدن فکر بد داشتن عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند ✏ �مولوی�
سفله شدن پست شدن به اسفل السافلین رسیدن حقیر شدن خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول ✏ �مولوی�
نادان بی عقل مضر ضرر ده خسران زده کور نابینا ضعیف ناتوان مر جمادی را کند فضلش خبیر عاقلان را کرده قهر او ضریر ✏ �مولوی�
کور کننده عامل کوری باعث کور شدن برق اگر نوری نماید در نظر لیک هست از خاصیت دزد بصر ✏ �مولوی�
دشمنان جنگجویان خصم معاندان عناد ورزان این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزه رویان خاک ریز ✏ �مولوی�
سرنوشت شوم اخر و عاقبت ناگوار قضای بد ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سؤ القضا ✏ �مولوی�
1_شهر و دیار و منطقه مسکونی 2_کسی فرد دیگری فرد غیری خانه خالی ماند و یک دیار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه ✏ �مولوی�
1_ولیمه غذای میهمانی غذای ضیافت خوراک عرضه شده در دورهمی باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان زله ها برداشتند ✏ مولوی 2_ارمغان ریحان خوراکی از سر ...
قناعت کننده قانع گفت مرد زاهدم من منقطع با گیاهی گشتم اینجا مقتنع ✏ �مولوی�
شب عروسی شب زفاف شب گرد هم آمدن عروس و داماد بعد از آن اندر شب گردک به فن امردی را بست حنی هم چو زن ✏ �مولوی�
کج خیال بی فکر بیهوده اندیش سودایی دفع او را دلبرا بر من نویس هل که صحت یابد آن باریک ریس ✏ �مولوی�
فرصتش بده به او مهلت بده زمان بده گفت آن خاتون ازین ننگ مهین خود دهانم کی بجنبد اندرین گفت خواجه نی مترس و دم دهش تا رود علت ازو زین لطف خوش ✏ �مو ...
ننگ بزرگ ننگی عظیم بی آبرویی سرشکستگی گفت آن خاتون ازین ننگ مهین خود دهانم کی بجنبد اندرین ✏ �مولوی�
مادر بدکردار مادر به خطا مادر قحبه کو که باشد هندوی مادرغری که طمع دارد به خواجه دختری ✏ �مولوی�
شیطان ابلیس پر هنر را نیز اگر باشد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس ✏ �مولوی�
بزرگ زاده آقا زاده نجیب زاده ای بسا مهتربچه کز شور و شر شد ز فعل زشت خود ننگ پدر ✏ �مولوی�
حجله آراستن تدارک عروسی کردن اتاق عروس آراستن می رسیدش از سوی هر مهتری بهر دختر دم به دم خوزه گری ✏ �مولوی�
بالغ شد به سن بلوغ رسید به سن تکلف رسید بود هم این خواجه را خوش دختری سیم اندامی گشی خوش گوهری چون مراهق گشت دختر طالبان بذل می کردند کابین گران ...
کسی که خوی آزادگان دارد نیک مرام کردار مردم آزاده نیک رفتار آزادگان به عشق خیانت نمی کنند او را خصال مردم آزاده خو نبود شهریار
جمع خصلت عادات رفتار خوی آزادگان به عشق خیانت نمی کنند او را خصال مردم آزاده خو نبود شهریار
بی فکری بی عقلی بی دانشی دیوانگی من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی و از نشاف ✏ �مولوی�
جمعیت گروه دسته نشست و دورهمی تیم
خجل شرمگین کم رو خجالتی ماخوذ به حیا شرمسار . . . . چون بیش از اندازه مودب و شرمناک بود. . . . . سفرنامه شاردن چون برخیزد طریق آزرم گردد همه شرمن ...