پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٩٣)
دل ریش شکسته دل غمگین زین چیست بتر که دل فگاری برده شب فرقت انتظاری ✏ جامی
عاشق که کشد فغان به عیوق باشد ز هوای روی معشوق ✏ جامی افتاد جدا ز وصل معشوق بگذشت فغان او ز عیوق ✏ جامی
اشک ریزان هستم ز مژه سرشکباران چون دامن تو به روز باران ✏ جامی
آواز شادی ترانه خوانی از شادی می راند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمه گاه جانان ✏ جامی می رفت چنین نشید خوانان از دیده سرشک لعل رانان ✏ جامی
عطر افشانی مشک افشانی باد دم او به مشک بیزی اخضر شجر و شکوفه ریزی ✏ جامی لیلی به دو زلف و مشک بیزی مجنون به دوچشم اشک ریزی ✏ جامی بنفشه هر نفس در ...
می راند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمه گاه جانان ✏ جامی می رفت چنین نشید خوانان از دیده سرشک لعل رانان ✏ جامی مطرب غزلی کشیده دلکش مجنون به نشید خو ...
رژ زدن سرخاب مالیدن رویی ز حساب وصف بیرون گلگونه نکرده لیک گلگون ✏ جامی
جمع خلخال نوعی زینت که بر مچ پای بندند در نغمه به ساقشان خلاخل چون در کف مطربان جلاجل ✏ جامی
مانند فلک شبیه آسمان اختروش بی ماندگی از روش فلک سان پیشش همه کوه و دشت یکسان ✏ جامی
کوچکتر کوچکترین لیکن ز همه کهینه فرزند می داشت دلش به مهر خود بند ✏ جامی
زمین خاک چون خیمه درین بساط غبرا می بود مقیم کوه و صحرا ✏ جامی کم داشت درین بساط غبرا جز انس به وحشیان صحرا ✏ جامی
عقد و بند عاقل خردمند خود را برهان ز حیله عقل و آزاده شو از عقیله عقل ✏ جامی
روضه بهشت رضوان آن گشت به عادلی نکونام در روض رضا گرفت آرام ✏ جامی
پیران مسالک طریقت شیران مهالک حقیقت ✏ جامی
آن مقرعه زن به کوس دعوی وین جلوه ده عروس معنی ✏ جامی
مانند آهن شبیه آهن بسوی آهن عشقیست فتاده آهن آهنگ سر بر زده از درونه سنگ ✏ جامی
چوگان عصا چوب دستی نیلوفر بوستان عشق است گوی خم صولجان عشق است ✏ جامی نارنج به شاخ پیش بینا گوی زر و صولجان مینا ✏ جامی به کف گردید موجش صولجانه ...
پرده نشین محجوب در حجاب پنهان بی پرده جمال دوست دیدی وز پرده به پردگی رسیدی ✏ جامی
آرزو حسرت خواهش نیاز بر عرش ز سایه ات رمیدی محمل سوی وایه ات کشیدی ✏ جامی آن طرفه رقم ز سر گرفتی زان وایه خویش برگرفتی ✏ جامی
تندرو سریع پرشتاب پرسرعت از زرده مهر گرم روتر وز خنگ سپهر تیزدو تر ✏ جامی نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ✏ جامی
سریع السیر تندرو پرسرعت چابک شتابان از زرده مهر گرم روتر وز خنگ سپهر تیزدو تر ✏ جامی نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ✏ جامی
سگ صفت سگ اخلاق پاچه بگیر تندخو شاهان به صفا موافق آهنگ وز سگ خویی سپاه در چنگ ✏ جامی
نویسنده زان حرف به سوی خامه آیند وز خامه به خامه زن گرایند ✏ جامی
ریسمانتاب هر جا بینند رشته تابی در گردنشان شود طنابی ✏ جامی
فکور اهل تفکر در راه تو عقل فکرت اندیش صد سال اگر قدم نهد پیش ✏ جامی
کسی که کارش ریسیدن رشته و نخ است ریسمان تاب ننهند ز زشته بر خرد بند گیرند به رشته ریس پیوند ✏ جامی
نویسنده کاتب در خط چو قلم فرو نمانند زان قصه خط نویس خوانند ✏ جامی
صفت اسفندیار فرزند گشتاسپ
سگ صفت بی صفت چو روبه گر شوی از نرم شادان کشندت پوست از سر سگ نهادان جامی
همان قنفذ است خارپشت جوجه تیغی که خنوسش چون خنوس قنفذست چون سر قنفذ ورا آمد شذست ✏ مولانا گر افتد بر خشن پوشی قرارت بود ز آفات چون قنفد حصارت جا ...
گرما و سرما غرض از جامه دفع حرو برد است ندارد میل زینت هر که مرد است جامی
شکم بارگی خوش خواری شکم پرستی به خوش پوشی و خوش خواری مکن خوی بتاب از راحت پشت و شکم روی جامی
افراد باتجربه تردستان کاربلدان متخصصین عمل کز معنی اخلاص عاریست به ذوق پخته کاران خام کاریست ✏ جامی
بادامهایی که بر تابوت اندازند کنایه از چشمان سیاه محل نگهداشتن نرگس در شعر کنایه از حدقه چشم است که چشمها در آن جای گرفته اند به چشمان خود انگشتان ...
کنایه از چشمان سیاه یار محل نگهداشتن نرگس در شعر کنایه از حدقه چشم است که چشمها در آن جای گرفته اند به چشمان خود انگشتان درآورد دو نرگس را ز نرگسدا ...
جای نگهداشتن نرگس در شعر کنایه از حدقه چشم که چشم ها در آن جای گرفته اند به چشمان خود انگشتان درآورد دو نرگس را ز نرگسدان برآورد جامی
ساربان کاروان دار محمل دار بگفت این و عماری دار را خواست به روی خود عماری را بیاراست ✏ جامی
ز روی سختی یخ در آب منهل شده باد از زره سازی معطل ✏ جامی
به آن خوبان بستان را شمامه ز رعنایی معصفر کرده جامه ✏ جامی
تیزچنگ آماده پیکار ز گل پر داغ پشت و روی گلبن سمن در کندن رخ تیز ناخن ✏ جامی
بود پیدا در او شب های دیجور هزاران روزن اندر عالم نور ✏ جامی چو پاسی از شب دیجور بگذشت سپاه خواب بر منظور بگذشت ✏ وحشی بافقی
رها شد خلاص شد رست از قید و بند خلاص شد آزاد شد دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ ✏ مولوی گرفتاریم در پیچ و خم او ر ...
گل مژه زائده ای گوشتی که در کنار جشم پدید آید شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن چو عرق ناخنه در چشم روشن ✏ جامی
پایان دهنده عمر امان نبود ز چرخ عمر فرسای که ساید بر رکاب دیگرت پای ✏ جامی
امان نبود ز چرخ عمر فرسای که ساید بر رکاب دیگرت پای ✏ جامی
کنایه از سرای باقی منزل ابدی قدم زین تنگنای آز برداشت ره فسحت سرای راز برداشت ✏ جامی
تداوم طول کشیدن مداومت نمودن تمادی یافت ایام وصالش در آن دولت ز چل بگذشت سالش ✏ جامی
قفل بسته مسدود نهادش پیش آن سرو گل اندام مقفل حقه ای از نقره خام ✏ جامی
تبسم شکرخند خنده شیرین فتم در سایه سرو بلندت شکر چینم ز لعل نوشخندت ✏ جامی
آنکه عنان را در دست گیر کسی که زمام امور را بدست گیرد کسی که از کاری جلوگیری کند ستاده بر در اینک آن زن پیر که در ره مرکبت را شد عنانگیر ✏ جامی