پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٩٣)
آرایشگری عروس آرایی مشاطه این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز ✏ جامی
زاعیان قبیل جست یک تن چون جان ز فروغ عقل روشن ✏ �جامی�
رونده رهرو سالک رهسپار راهی کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا ستاده چون کوه ✏ جامی
مجنون دیوانه بی عقل سرگشته آن شیفته رای دیو دیده رسوا شده دهل دریده ✏ جامی
آشفته سری به زرق و سالوس بدریده لباس نام و ناموس ✏ جامی
مکار حیله گر فریب کار دورو متزور ریاکار آشفته سری به زرق و سالوس بدریده لباس نام و ناموس ✏ جامی
برخواند به رسم دادخواهی افسانه خویش را کماهی ✏ جامی
دوست عزیز سرکار ح محقق ضمن سپاس از اندرز ارزشمند شما دوست دارم از متون قدیمی مواردی با این معنی بیاورید. تندرست باشید
مانند افراد مصروع شبیه انسانهای جن زده هوشش ز سر و توان ز تن رفت مصروع آسا ز خویشتن رفت ✏ جامی
در حجاب مستوره حجله نکویی محجوبه ستر خوبرویی ✏ جامی
آستانه در در لین بیت کنایه از خانه و کاشانه زآمد شد او فسانه گفتند گرد وی ازان ستانه رفتند ✏ جامی
غمگین غمناک اندوهناک از کربت غربتش درون ریش وز محنت بیوگی غم اندیش ✏ جامی می بود ز خاطر غم اندیش بیماری او زمان زمان بیش ✏ جامی
روسری چارقد میزر خالی سر او ز زیب معجر عاری تن او ز ستر میزر ✏ جامی
لاک پشت رویی که ز سختی و درشتی شاید صفتش به سنگپشتی ✏ جامی
پشت خمیده پشت قوزی گوژ پشت افتاد دوچار او عجوزی همچون خر پیر پشت کوزی ✏ جامی
افسانه داستان حکایت زان پیش که این سخن شود فاش افتد سمری به دست اوباش ✏ جامی
خوش آواز خوش نوا خوش نغمه مغنی حجازی این نغمه زند به پرده سازی ✏ جامی
محل طواف با او به طوافگه قرین بود در وقت دعاش در کمین بود ✏ جامی
ستون پایه لیلی ستن فروغ بخش دیده و آرام ده دل رمیده ✏ جامی
کار بیهوده کردن سعی بی فایده بردن از خوی من است هرزه کوشی وز دامن توست پرده پوشی ✏ جامی
جمع عهد و پیمان شرط است وفا به عهد کردن در پاس عهود جهد کردن ✏ جامی
راه روش طریق گفت ای ره صدق منهج تو تو حج منی و من حج تو ✏ جامی
مانند شب تیره تیره گون هر موی تو را ز زلف شبگون آشفته چون من هزار مجنون ✏ جامی
سلسبیل آب زلال و گوارا خلخال زر تو تاج بر سر سلسال لب تو رشک کوثر ✏ جامی
عباسی خلعتی مرتب کرده ز پی خلافت شب ✏ جامی
نغمه ها آوازهای خوش جان من خسته پیش جانان باشد نغمات شوق خوانان ✏ جامی
نسیب ابیات عاشقانه نادیده ز یار خود نصیبی می گفت به زیر لب نسیبی ✏ جامی
ابیات عاشقانه نادیده ز یار خود نصیبی می گفت به زیر لب نسیبی ✏ جامی در نامه نسبت نسیبان خویشند به هم همه غریبان ✏ جامی گاهی غزل و نسیب خواندی گاه ...
مهیا آماده تدارک گردآوری
همان کماج دان است
تدارک دیده شده مهیا شده آماده شده
آمیختن پیوستگی آمیزش تا در خم این رواق باشم زآویزش جفت طاق باشم ✏ جامی
نرگس در این بیت کنایه از چشمان زیبا همشیره شهد شکر او همخوابه ناز عبهر او ✏ جامی
واژگون سرنگون نگوسار عشق است خلاصی دل مرد از گردش چرخ باژگون گرد ✏ جامی
شاد شدن شادمان شدن خوشحال شدن در مذهب عقل نیست چیزی مشعوف شدن به هر کنیزی ✏ جامی
شتافت شتابیدن گرفت شتاب کرد مسکین پدرش خبر چو زان یافت چون باد به سوی او عنان تافت ✏ جامی
طلب دارو کردن طلب درمان نمودن مقصود وی آنکه آن غم و رنج گردد ز دواگران دواسنج ✏ جامی
طبیبان پزشکان مقصود وی آنکه آن غم و رنج گردد ز دواگران دواسنج ✏ جامی
آشفته شد آشفته گشت حیران شد بهم ریخت ز آشفتگیش بسی بیاشفت وان راز نهان به دیگران گفت ✏ جامی
همدم الفت گرفته یار رفیق زین پیش به هم حریف بودیم چون لام و الف الیف بودیم ✏ جامی
سجاده نورد پارسایان دراعه نمای خودنمایان ✏ جامی
بیع کننده فروشنده بیاع متاع هوشیاری رقاص سماع بی قراری ✏ جامی
کسی که کارهای بیهوده انجام دهد جامی بگسل ز هرزه کاری تا نام به عاشقی برآری ✏ جامی
واقف ز کنوز آفرینش عارف به رموز اهل بینش ✏ جامی
حمایل از صوت وشاح و بانگ خلخال خنیاگر وجد و مطرب حال ✏ جامی
منصوبه گشای عرصه ناز محجوبه نشین پرده راز ✏ جامی
خندان پرخنده گشاده رو با هر که نه قیس خنده آمیز با هر که نه قیس در شکر ریز ✏ جامی
با هر پسری که خنده کردی بی بیع و شراش بنده کردی ✏ جامی
زیبان رویان فرشته صفتان دختران زیبا روزی که پریرخان آن حی بودند ز نر و ماده با وی ✏ جامی
عنوان پرداز نویسنده بوجود آورنده عنوانکش این صحیفه درد در طی صحیفه این رقم کرد ✏ جامی