نبرد دوازده رخ در شاهنامه

پیشنهاد کاربران

نبرد دوازده رخ
سپهدار ترکان برآراست کار
ز لشکر گزید آن زمان ده سوار
ابا اسب و ساز و سلیح تمام
همه شیرمرد و همه نیک نام
همانگه ز ایران سپه پهلوان
بخواند آن زمان ده سوار جوان
...
[مشاهده متن کامل]

برون تاختند از میان سپاه
برفتند یکسر به آوردگاه
ابا هر سواری ز ایران سپاه
ز توران یکی شد ورا رزم خواه
نهادند پس گیو را با گروی
که همزور بودند و پرخاشجوی
گروی زره کز میان سپاه
سراسر بر او بود نفرین شاه
که بگرفت ریش سیاوش به دست
سرش را برید از تن پاک پست
دگر با فریبرز کاوس تفت
چو کلباد ویسه به آورد رفت
چو رهام گودرز با بارمان
برفتند یک با دگر بدگمان
گرازه بشد با سیامک به جنگ
چو شیر ژیان با دمنده نهنگ
چو گرگین کارآزموده سوار
که با اندریمان کند کارزار
ابا بیژن گیو رویین گرد
به جنگ از جهان روشنایی ببرد
چو او خواست با زنگه شاوران
دگر برته با کهرم از یاوران
چو دیگر فروهل بد و زنگله
برون تاختند از میان گله
هجیر و سپهرم به کردار شیر
بدان رزمگاه اندر آمد دلیر
چو گودرز کشواد و پیران به هم
همه ساخته دل به درد و ستم
میان بسته هر دو سپهبد به کین
چه از پادشاهی چه از بهر دین
بخوردند سوگند یک با دگر
که کس برنگرداند از کینه سر
بدان تا که را گردد امروز کار
که پیروز برگردد از کارزار
سپهدار گودرز کرد آن نشان
که هر کو ز گردان گردنکشان
به زیر آورد دشمنی را چو دود
درفشی ز بالا برآرند زود
سپهدار پیران نشانی نهاد
به بالای دیگر همین کرد یاد
از آن پس به هامون نهادند سر
به خون ریختن بسته گردان کمر
دلیران توران و کنداوران
ابا گرز و تیغ و پرندآوران
همه دستهاشان فروماند پست
در زور یزدان بر ایشان ببست
فرومانده اسبان جنگی به جای
تو گفتی که با دست بستست پای
سران از پی پادشاهی به جنگ
بدادند جان از پی نام و ننگ
✏ �فردوسی�
نخستین فریبرز نیو دلیر
ز لشکر برون تاخت بر سان شیر
به نزدیک کلباد ویسه دمان
بیامد به زه برنهاده کمان
همی گشت و تیرش نیامد چو خواست
کشید آن پرنداور از دست راست
برآورد و زد تیغ بر گردنش
به دو نیم شد تا کمرگه تنش
فرود آمد از اسب و بگشاد بند
ز فتراک خویش آن کیانی کمند
ببست از بر باره کلباد را
گشاد از برش بند پولاد را
✏ �فردوسی�
و دیگر گروی زره دیو نیو
برون رفت با پور گودرز گیو
به نیزه فراوان برآویختند
همی زهر با خون برآمیختند
همی زنده بایست مر گیو را
کز اسب اندر آرد گو نیو را
چنان بسته در پیش خسرو برد
ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد
عمودی بزد بر سر و ترگ اوی
که خون اندر آمد ز تارک به روی
فرود آمد از باره جنگی پلنگ
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
نشست از بر زین و او را به پیش
دوانید و شد تا بر یار خویش
✏ �فردوسی�
سه دیگر سیامک ز توران سپاه
بشد با گرازه به آوردگاه
برفتند و نیزه گرفته به دست
خروشان به کردار پیلان مست
گرازه بزد دست بر سان شیر
مر او را چو باد اندر آورد زیر
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش
شکست و برآمد ز تن نیز جانش
گرازه هم آنگه ببستش به اسب
نشست از بر زین چو آذرگشسب
گرفت آنگه اسب سیامک به دست
به بالا برآمد بکردار مست
✏ �فردوسی�
چهارم فروهل بد و زنگله
دو جنگی به کردار شیر یله
به ایران نبرده به تیر و کمان
نبد چون فروهل دگر بدگمان
ابر زنگله تیرباران گرفت
ز هر سو کمین سواران گرفت
خدنگی به رانش برآمد چو باد
که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد
به روی اندر آمد تگاور ز درد
جدا شد از او زنگله روی زرد
نگون شد سر زنگله جان بداد
تو گفتی همانا ز مادر نزاد
فروهل فروجست و ببرید سر
برون کرد خفتان رومی ز بر
سرش را به فتراک زین برببست
بیامد گرفت اسب او را به دست
به پنجم چو رهام گودرز بود
که با بارمان او نبرد آزمود
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
برآمد خروش سواران جنگ
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار
هشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک با دگر
بپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اوی
کز اسب اندر آمد به فرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک
ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
به پشت اندرش نیزه ای زد دگر
سنان اندر آمد میان جگر
به کین سیاوش کشیدش نگون
ز کینه بمالید بر روی خون
به زین اندر آهخت و بستش چو سنگ
سر آویخته پایها زیر تنگ
نشست از بر زین و اسبش کشان
بیامد دوان تا به جای نشان
ششم بیژن گیو و رویین دمان
به زه برنهادند هر دو کمان
چپ و راست گشتند یک با دگر
نبد تیرشان از کمان کارگر
به رومی عمود آنگهی پور گیو
همی گشت با گرد رویین نیو
بر آوردگه بر بر او دست یافت
زمین را بدرید و اندر شتافت
زد از باد بر سرش رومی ستون
فروریخت از ترگ او مغز و خون
به زین پلنگ اندرون جان بداد
ز پیران ویسه بسی کرد یاد
پس از پشت باره درآمد نگون
همه تن پر آهن دهن پر ز خون
ز اسب اندر آمد سبک بیژنا
مر او را به کردار آهرمنا
کمند اندر افگند و بر زین کشید
نبد کس که تیمار رویین کشید
بر اسبش به کردار پیلی ببست
گرفت آنگهی پالهنگش به دست
برون تاخت هفتم ز گردان هجیر
یکی نامداری سواری هژیر
سپهرم ز خویشان افراسیاب
یکی نامور بود با جاه و آب
ابا پور گودرز رزم آزمود
که چون او به لشکر سواری نبود
برفتند هر دو به جای نبرد
برآمد ز آوردگه تیره گرد
هجیر دلاور به کردار شیر
به روی سپهرم درآمد دلیر
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون
به زاری و خواری دهن پر ز خون
فرود آمد از باره فرخ هجیر
مر او را ببست از بر زین چو شیر
نشست از بر اسب و آن اسب اوی
گرفته عنان و درآورده روی
به هشتم ز گردان ناماوران
بشد ساخته زنگهٔ شاوران
که همرزمش از تخم اوخواست بود
که از جنگ هرگز نه بر کاست بود
گرفتند هر دو عمود گران
چو او خواست با زنگهٔ شاوران
بگشتند ز اندازه بیرون به جنگ
ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
بدآنگه که زنگه بر او دست یافت
سنان سوی او کرد و اندر شتافت
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
کز اسبش نگون کرد و برزد به روی
فرود آمد از باره شد نزد اوی
بر آن خاک تفته کشیدش به روی
مر او را به چاره ز روی زمین
نگون اندر افگند بر پشت زین
نشست از بر اسب و بالا گرفت
به ترکان چه آمد ز بخت ای شگفت
برون رفت گرگین نهم کینه خواه
ابا اندریمان ز توران سپاه
جهاندیده و کارکرده دو مرد
برفتند و جستند جای نبرد
به نیزه بگشتند و بشکست پست
کمان برگرفتند هر دو به دست
همی تیر بارید همچون تگرگ
بر آن اسپر کرگ و بر ترک و ترگ
یکی تیر گرگین بزد بر سرش
که بردوخت با ترگ رومی برش
بلرزید بر زین ز سختی سوار
یکی تیر دیگر بزد نامدار
هم آنگاه ترک اندر آمد نگون
ز چشمش برون آمد از درد خون
فرود آمد از باره گرگین چو گرد
سر اندریمان ز تن دور کرد
به فتراک بربست و خود برنشست
نوند سوار نبرده به دست
دهم برته با کهرم تیغ زن
دو خونی و هر دو سر انجمن
همی آزمودند هرگونه جنگ
گرفتند پس تیغ هندی به چنگ
درفش همایون به دست اندرون
تو گفتی بجنبد که بیستون
یکایک بپیچید از او برته روی
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که تا سینه کهرم بدو نیم گشت
ز دشمن دل برته بی بیم گشت
فرود آمد از اسب و او را ببست
بر آن زین توزی و خود برنشست
برآمد به بالا چو شرزه پلنگ
خروشان یکی تیغ هندی به چنگ
درفش همایون به دست اندرون
فگنده بر آن باره کهرم نگون
چو از روز نه ساعت اندر گذشت
ز ترکان نبد کس بر آن پهن دشت
سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندر آن کین به هم
به تیغ و به خنجر به گرز و کمند
ز هر گونهٔ برنهادند بند
نگه کرد پیران که هنگام چیست
بدانست کان گردش ایزدیست
از آن پس کمان برگرفتند و تیر
دو سالار لشکر دو هشیار پیر
یکی تیرباران گرفتند سخت
چو باد خزان بر جهد بر درخت
نگه کرد گودرز تیر خدنگ
که آهن ندارد مر او را نه سنگ
به برگستوان برزد و بردرید
تگاور بلرزید و دم درکشید
بیفتاد و پیران درآمد به زیر
بغلتید زیرش سوار دلیر
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
غمی شد ز درد دویدن ستوه
همی شد بر آن کوهسر بر دوان
کزو بازگردد مگر پهلوان
نگه کرد گودرز و بگریست زار
بترسید از گردش روزگار
فغان کرد کای نامور پهلوان
چه بودت که ایدون پیاده دوان
به کردار نخچیر در پیش من
کجات آن سپاه ای سر انجمن
کجات آنهمه زور و مردانگی
سلیح و دل و گنج و فرزانگی
ستون گوان پشت افراسیاب
کنون شاه را تیره گشت آفتاب
چو کارت چنین گشت زنهار خواه
بدان تات زنده برم نزد شاه
ببخشاید از دل همی بر تو بر
که هستی جهان پهلوان سر به سر
بدو گفت پیران که این خود مباد
به فرجام بر من چنین بد مباد
خود اندر جهان مرگ را زاده ایم
بدین کار گردن ترا داده ایم
سرانجام مرگست زو چاره نیست
به من بر بدین جای پیغاره نیست
همی گشت گودرز بر گرد کوه
نبودش بدو راه و آمد ستوه
همی دید پیران مر او را ز دور
بجست از بر سنگ سالار تور
بینداخت خنجر به کردار تیر
بیامد به بازوی سالار پیر
چو گودرز شد خسته بر دست اوی
ز کینه به خشم اندر آورد روی
بینداخت ژوپین به پیران رسید
زره بر تنش سر به سر بردرید
ز پشت اندر آمد به راه جگر
بغرید و آسیمه برگشت سر
برآمدش خون جگر بر دهان
روانش برآمد هم اندر زمان
چو شیر ژیان اندر آمد به سر
بنالید با داور دادگر
بر آن کوه خارا زمانی تپید
پس از کین و آوردگاه آرمید
چو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آن گونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر
سرش را همی خواست از تن برید
چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفشی به بالینش بر پای کرد
سرش را بدان سایه برجای کرد
بر آن گونه چون پهلوان کرد یاد
برون تاخت رهام چون تندباد
کشید از بر اسب روشن تنش
به خون اندرون غرقه بد جوشنش
چنان هم ببستش به خم کمند
فرود آوریدش ز کوه بلند
برفتند با کشتگان همچنان
گروی زره را پیاده دوان
به پیش سپه بود گستهم شیر
بیامد بر پهلوان دلیر
زمین را ببوسید و کرد آفرین
سپاهت بی آزار گفتا ببین
چنانچون سپردی سپردم به هم
در این بود گودرز با گستهم
که اندر زمان از لب دیده بان
به گوش آمد از کوه زیبد فغان
درفش سپهدار توران نگون
همی بینم از پیش غرقه به خون
همان ده دلاور کز ایدر برفت
ابا گرد پیران به آورد تفت
همی بینم از دورشان سرنگون
فگنده بر اسبان و تن پر ز خون
دلیران ایران گرازان به هم
رسیدند یکسر بر گستهم
برفتند لهاک و فرشیدورد
بدانجا که بد جایگاه نبرد
بدیدند کشته به دیدار خویش
سپهبد برادر جهاندار خویش
ابا ده سوار آن گزیده سران
ز ترکان دلیران جنگاوران
بر آن دیده بر زار و جوشان شدند
ز خون برادر خروشان شدند
همی زار گفتند کای نره شیر
سپهدار پیران سوار دلیر
چه بایست آن رادی و راستی
چو رفتن ز گیتی چنین خواستی
که جوید کنون در جهان کین تو
که گیرد کنون راه و آیین تو
از این شهر ترکان و افراسیاب
بد آمد سرانجامت ای نیک یاب
چو اندرز پیران نهادند پیش
نرفتند بر خیره گفتار خویش
ز گودرز چون خواست پیران نبرد
چنین گفت با گرد فرشیدورد
که گر من شوم کشته بر کینه گاه
شما کس مباشید پیش سپاه
اگر کشته گردم بر این دشت کین
شود تنگ بر نامداران زمین
نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی
که اندر سرش مغز باشد بسی
که بر کینه گه چونک ما را کشند
چو سرهای ما سوی ایران کشند
ز گودرز خواهد سپه زینهار
شما خویشتن را مدارید خوار
همه راه سوی بیابان برید
مگر کز بد دشمنان جان برید
به لشکرگه خویش رفتند باز
همه دیده پر خون و دل پر گداز
چنین گفت لهاک و فرشیدورد
که از خواست یزدان کرانه که کرد
کنون بودنی بود و پیران گذشت
همه کار و کردار او باد گشت
ستون سپه بود تا زنده بود
به مهر سپه جانش آگنده بود
بس از لشکر خویش تیمار خورد
ز گودرز پیمان ستد در نبرد
که گر من شوم کشته در کینه گاه
نجویی تو کین زان سپس با سپاه
گذرشان دهی تا به توران شوند
کمین را نسازی بریشان کمند
ز پیمان نگردند ایرانیان
از این در کنون نیست بیم زیان
ز ما دو برادر مدارید چشم
که هرگز نشوییم دل را ز خشم
کز این تخمهٔ ویسگان کس نبود
که بند کمر بر میانش نسود
بر اندرز سالار پیران شویم
ز راه بیابان به توران شویم
بدانست لهاک و فرشیدورد
کشان نیست هنگام ننگ و نبرد
به پدرود کردند گرفتند ساز
بیابان گرفتند و راه دراز
درفشی گرفته به دست اندرون
پر از درد دل دیدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سوار
دلیران و شایستهٔ کارزار
به ره بر ز ایران سواران بدند
نگهبان آن نامداران بدند
برانگیختند اسب ترکان ز جای
طلایه بیفشارد با جای پای
یکی ناسگالیده شان جنگ خاست
که از خون زمین گشت با کوه راست
بکشتند ایرانیان هشت مرد
دلیران و شیران روز نبرد
وز آنجا برفتند هر دو دلیر
به راه بیابان به کردار شیر
ز ترکان جز این دو سرافراز گرد
ز دست طلایه دگر جان نبرد
پس از دیده گه دیده بان کرد غو
که ای سرفرازان و گردان نو
از این لشکر ترک دو نامدار
برون رفت با نامور ده سوار
چنان با طلایه برآویختند
که با خاک خون را برآمیختند
تنی هشت کشتند ایرانیان
دو تن تیز رفتند بسته میان
چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد
بود گرد لهاک و فرشیدورد
هم اندر زمان گفت با سرکشان
که ای نامداران دشمن کشان
که جوید کنون نام نزدیک شاه
بپوشد سرش را به رومی کلاه
همه مانده بودند ایرانیان
شده سست و سوده ز آهن میان
ندادند پاسخ جز از گستهم
که بود اندر آورد شیر دژم
به سالار گفت ای سرافراز شاه
چو رفتی به آورد توران سپاه
سپردی مرا کوس و پرده سرای
به پیش سپه بر ببودن به پای
بخندید گودرز و زو شاد شد
رخش تازه شد وز غم آزاد شد
برو کآفریننده یار تو باد
چو لهاک سیصد شکار تو باد
بپوشید گستهم درع نبرد
ز گردان که را دید پدرود کرد
برون رفت وز لشکر خویش تفت
به جنگ دو ترک سرافراز رفت
همی گفت لشکر همه سر به سر
که گستهم را ز این بد آید به سر
چو بشنید بیژن که گستهم رفت
ز لشکر به آورد لهاک تفت
نباید که لهاک و فرشیدورد
برآرند از او خاک روز نبرد
نشست از بر دیزهٔ راه جوی
به نزدیک گودرز بنهاد روی
چو چشمش به روی نیا برفتاد
خروشید و چندی سخن کرد یاد
نه خوب آید ای پهلوان از خرد
که هر نامداری که فرمان برد
مر او را به خیره بکشتن دهی
بهانه به چرخ فلک برنهی
ز هومان و پیران دلاورترند
به گوهر بزرگان آن کشورند
کنون گستهم شد به جنگ دو تن
نباید که آید بر او بر شکن
همه کام ما بازگردد به درد
چو کم گردد از لشکر آن رادمرد
چو بشنید گودرز گفتار اوی
کشیدن بدان کار تیمار اوی
پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان
هم از بد که می برد بیژن گمان
به گودرز پس گفت بیژن که کس
جز از من نباشدش فریادرس
مرا رفت باید که از کار اوی
دلم پر ز درد است و پر آب روی
بر ایشان بود گستهم چیره بخت
وز ایشان ستاند سرو تاج و تخت
بمان تا کنون از پس گستهم
سواری فرستم چو شیر دژم
کنون یار باید که زندست مرد
نه آنگه کجا زو برآرند گرد
چو گستهم شد کشته در کارزار
سرآمد بر او روز و برگشت کار
همی تاخت بیژن پس گستهم
که ناید بر او بر ز توران ستم
چو از دور لهاک و فرشیدورد
گذشتند پویان ز دشت نبرد
فرو خفت لهاک و فرشیدورد
به سر بر همی پاسبانیش کرد
رسید اندر آن جایگه گستهم
که بودند یاران توران به هم
دمان سوی لهاک فرشیدورد
ز خواب خوش آمدش بیدار کرد
پدید آمد از دور پس گستهم
ندیدند با او سواری به هم
نیابد رهایی ز ما گستهم
مگر بخت بد کرد خواهد ستم
جز از گستهم نیست کامد به جنگ
درفش دلیران گرفته به چنگ
وز آنجا به هامون نهادند روی
پس اندر دمان گستهم کینه جوی
بر ایشان ببارید تیر خدنگ
چو فرشیدورد اندر آمد به جنگ
یکی تیر زد بر سرش گستهم
که با خون برآمیخت مغزش به هم
نگون گشت و هم در زمان جان بداد
شد آن نامور گرد ویسه نژاد
چو لهاک روی برادر بدید
بدانست کز کارزار آرمید
ز روشن روانش به سیری رسید
کمان را به زه کرد و اندر کشید
شدند آن زمان خسته هر دو سوار
به شمشیر برساختند کارزار
یکایک بر او گستهم دست یافت
ز کینه چنان خسته اندر شتافت
به گردنش بر زد یکی تیغ تیز
برآورد ناگاه زو رستخیز
به زین بر چنان خسته بد گستهم
که بگسست خواهد تو گفتی ز هم
بیامد خمیده به زین اندرون
همی راند اسب و همی ریخت خون
همی گفت کای روشن کردگار
پدید آر زان لشکر نامدار
به دلسوزگی بیژن گیو را
وگرنه دلاور یکی نیو را
پدید آمد از دور اسب سمند
بدان مرغزار اندرون چون نوند
چو بیژن بدید آن از او رفت هوش
برآورد چو شیر شرزه خروش
فروجست بیژن ز شبرنگ زود
گرفتش به آغوش در تنگ زود
ز بس خون دویدن تنش بود زرد
دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد
بر آن خستگیهاش بنهاد روی
همی بود زاری کنان پیش اوی
بگفت این سخن بیژن و گستهم
بجنبید و بر زد یکی تیز دم
به بیژن چنین گفت کای نیک خواه
مکن خویشتن پیش من در تباه
مرا درد تو بتر از مرگ خویش
بنه بر سر خسته بر ترگ خویش
یکی چاره کن تا از این جایگاه
توانی رسانیدنم نزد شاه
✏ فردوسی