پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
رخت ریختن یا برون ریختن ؛ رها کردن جامه و جز آن. بجا گذاشتن جامه و جزآن : سر از تیغباران چو برگ درخت یکی ریخت رخت و یکی یافت تخت. فردوسی. مکن شکوه ...
رخت ریختن یا برون ریختن ؛ رها کردن جامه و جز آن. بجا گذاشتن جامه و جزآن : سر از تیغباران چو برگ درخت یکی ریخت رخت و یکی یافت تخت. فردوسی. مکن شکوه ...
رخت سلام علیک ؛ لباسی که برای رفتن به دربار در بر کنند. رخت سلامی. ( از آنندراج ) : رخت سلام علیک پوشیده به طمطراق هرچه تمامتر به خانه آن گرسنه چشم د ...
رخت گشودن در جایی یا به جایی ؛ کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن است. ( آنندراج ) : گرد سفر از چهره ما شسته نگردد تا رخت چو سیلاب به دریا نگشاییم. صا ...
رخت گشودن در جایی یا به جایی ؛ کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن است. ( آنندراج ) : گرد سفر از چهره ما شسته نگردد تا رخت چو سیلاب به دریا نگشاییم. صا ...
رخت بافتن ؛ جامه بافتن. پارچه بافتن : سرو را گر دگران رخت ثنا بافته اند لیک این جامه از آن دوخت به بالای دلم. حسین ثنایی.
رخت را تغییر کردن ؛ تبدیل کردن جامه. ( از آنندراج ) . عوض کردن لباس و پوشش : هیچ تشریف جهان را به از آزادی نیست رخت خود سرو محال است که تغییر کند. ص ...
رخت بیرون زدن ؛ بیرون شدن. خارج گشتن. رخت بربستن : ستون علم جامه در خون زده نجات از جهان رخت بیرون زده. نظامی ( از آنندراج ) .
چهارصد اشتر رخت او کشیدی. ( تاریخ طبرستان ) . سلاح از تن بگشادندو رخت غنیمت بنهادند. ( گلستان ) .
رخت اقامت ریختن در جایی ؛ کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن. ( آنندراج ) : مریز از سادگی رخت اقامت در گنه گاهی که آتش دیرپا از لاله باشد کوهسارش را. ...
رخت هستی ؛ فهم و دریافت و ادراک. ( ناظم الاطباء ) .
رخت یکسو نهادن از جایی ؛ بیرون شدن از آنجا. رفتن از آنجای. خارج گشتن. بدر شدن : همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یکسو نهاد. ( بوستان ) .
رخت کسی بر آسمان بودن ؛ بلندمرتبه بودن. ( آنندراج ) .
رخت و مال ؛ اثاث و دارایی. بنه و اسباب : چو بگذشت و بر خدمتش هفت سال از اندازه بیرون شدش رخت و مال. شمسی ( یوسف و زلیخا ) .
رخت و متاع ؛ چیزهایی که متعلق به ملک شخص باشد. ( ناظم الاطباء ) .
رخت سامان ؛ دربایست. چیزهای لازم خانه. اثاث. ( یادداشت مؤلف ) .
رخت سرا ؛ اسباب خانه. اثاث البیت. اثاثه منزل. بنه و اسباب خانه : پختن دیگ نیکخواهان را هرچه رخت سراست سوخته به. ( گلستان ) .
رخت عروس ؛ جهاز عروس و هر چیزی که عروس از خانه پدر و مادر خود از اثاث البیت و اسباب و لباس و جز آن به خانه داماد می آورد. ( ناظم الاطباء ) : اَغْناء؛ ...
رخت اقامت آوردن ؛ از سفر بازآمدن. اقامت کردن. ( مجموعه مترادفات ص 31 ) .
رخت خانه ؛اسباب خانه و اثاث البیت. ( ناظم الاطباء ) . اثاث. کالای خانه. کاله خانه. ( یادداشت مؤلف ) . تاش. سُفاطة. شَذَب. شَذبة. قاش ماش. قماش. مَحا ...
جوانه رخ کردن ؛ جوانه زدن درخت. رجوع به رخ کردن شود.
دو رخان ؛ دو صفحه صورت. دو رخ : بت اگرچه لطیف دارد نقش به بر دو رخانت هست خراش. رودکی. روز جنگ از شفقت و شادی جنگ برفروزد دو رخان چون گلنار. فرخی. ...
رخ کسی بردن ؛ آبروی او ریختن. ( آنندراج ) . کنایه از آبروی او ریختن. ( غیاث اللغات ) : راه ما غمزه آن ترک کمان ابرو زد رخ ما سنبل آن سرو سهی بالا برد ...
دو رخ کوهسار ؛ روی آن. سطح آن از دامنه و ارتفاعات : نقش و تماثیل برانگیختند از دل خاک و دو رخ کوهسار. منوچهری.
دو رخ ؛ دو طرف صورت. دو سوی روی. دو گونه : دو فرگن است روان از دو دیده بر دو رخم رخم ز رفتن فرگن بجملگی فرغن. خسروانی. بسان آتش تیز است عشقش چنان چ ...
رومی رخ ؛ رومی روی. زیباروی. زیباچهر. سپیدروی. مقابل زنگی رخ : ز رومی رخ هندوی گوی او شه رومیان گشته هندوی او. نظامی.
رخ سوی جایی نهادن ؛ روی بدان سوی کردن. بدان طرف روی آوردن. عزیمت آنجا کردن : چوبهرام رخ سوی آذر نهاد فرستاده آمد ز قیصر چو باد. فردوسی.
رنگین رخ ؛ دارای رخسار سرخ و سفید. زیبارخ. زیباروی. - || مقلوب رخ ِ رنگین : ز فرزند، رنگین رخش زرد شد ز کار زمانه پر از درد شد. فردوسی.
رخ تیغ ؛ رویه تیغ.
رخ تیغ شستن ؛ به خون آغشتن آن و کنایه از تحمل زخم شمشیر کردن ، بدانسان که روی شمشیربر اثر زخم از خون شسته شود : که گر نام مردی بجویی همی رخ تیغ هندی ...
رخ در گریز نهادن ؛ روی به گریز نهادن. گریختن آغاز کردن. پا به فرار نهادن : بگفت این و بنهاد رخ در گریز اگرچند بودش دل پرستیز. فردوسی.
رخ بر زمین یا به خاک مالیدن ؛ سجده کردن. سپاس و شکر را روی بر زمین نهادن. به سجده افتادن. برای احترام بر خاک افتادن : بسی آفرین از جهان آفرین بخواند ...
رخ بر زمین یا به خاک مالیدن ؛ سجده کردن. سپاس و شکر را روی بر زمین نهادن. به سجده افتادن. برای احترام بر خاک افتادن : بسی آفرین از جهان آفرین بخواند ...
رخ پرگِره کردن ؛ صورت پرآژنگ کردن. چهره پرچین کردن. کنایه از خشمگین و عصبانی شدن : سیاوش ز گفت ِ گروی زره برو پر ز چین کرد و رخ پرگره. فردوسی.
رخ بر رخ نهادن ؛ صورت به صورت کسی گذاشتن. روی به روی کسی نهادن. کنایه از بوسه و معانقه : وگر گوید نهم رخ بر رخ ماه بگو با رخ برابر کی شود شاه. نظامی.
خال رخ یا خال رخسار ؛ خال که بر گونه و عارض بود به طبیعت یا به آرایش : در خط او چو نقطه و اعراب بنگرم خال رخ برهنه ایمان شناسمش. خاقانی. شیراز و آب ...
خال رخ یا خال رخسار ؛ خال که بر گونه و عارض بود به طبیعت یا به آرایش : در خط او چو نقطه و اعراب بنگرم خال رخ برهنه ایمان شناسمش. خاقانی. شیراز و آب ...
پرده از رخ برفکندن یا برافکندن ؛ نقاب از چهره برداشتن. روپوش و برقع برداشتن از روی : هر تر و خشکم که بود جمله به یک دم بسوخت پرده ز رخ برفکند پرده ما ...
به رخ کشیدن ، یا به رخ کسی کشیدن ؛ بر او سابقه ٔنعمتی را منت نهادن. مالی یا کسی را چون مایه افتخار خود به دیگری نمودن. دارایی یا بزرگی خانواده یا مقا ...
پرده از رخ برفکندن یا برافکندن ؛ نقاب از چهره برداشتن. روپوش و برقع برداشتن از روی : هر تر و خشکم که بود جمله به یک دم بسوخت پرده ز رخ برفکند پرده ما ...
از رخ نقاب افکندن یا انداختن یا برانداختن ؛ برداشتن نقاب از چهره. برطرف کردن برقع و روپوش از رخسار : گر وفا از رخ برافکندی نقاب بس نثارا کآن زمان افش ...
افراز رخ ؛ قسمت برآمده گونه. ( ناظم الاطباء ) .
از رخ نقاب افکندن یا انداختن یا برانداختن ؛ برداشتن نقاب از چهره. برطرف کردن برقع و روپوش از رخسار : گر وفا از رخ برافکندی نقاب بس نثارا کآن زمان افش ...
از رخ نقاب افکندن یا انداختن یا برانداختن ؛ برداشتن نقاب از چهره. برطرف کردن برقع و روپوش از رخسار : گر وفا از رخ برافکندی نقاب بس نثارا کآن زمان افش ...
آب رخ بردن کسی را ؛ آبرو ریختن او را. ، ابرخ. [ اَ رَ ] ( ع ص ) مردی که پشتش دررفته و سینه اش بیرون آمده باشد. مؤنث : بَرْخاء.
الرحیل ؛ فریاد کردن چاوش بهنگام کوچ کردن کاروان.
ذوالرحم ؛ ذوالقرابة. ( اقرب الموارد ) .
رَحِم َاﷲ ؛ رحمت کند خدا. خداوند بیامرزاد.
رحل اقامت ؛ صاحب آنندراج به این کلمه معنی فروکش کردن داده است ، اما استوارنیست و شعری که از محسن تأثیر نقل کرده ، شاهد در رحل اقامت بودن است ، به مع ...
رحل اقامت افکندن ؛ ساکن شدن. مقیم گردیدن. اقامت ورزیدن. مقیم شدن. القاء عصی. القاء جراء. ( یادداشت مؤلف ) .