پیشنهادهای رامین حبیبی (٤٣٣)
هِشته: رها کرده، رها شده.
تُرَهات و مُهمَلاتی که عارفان و صوفیان بر زبان رانند و جز اراجیف و گنده گویی و ادعاهایِ بی پایه و اساس و کفرآمیز نیستند.
کلمات کفرآمیز صوفیان.
مؤنث شطحی، کلمات کفرآمیزی که صوفیان پلشت بر زبان و در هنگامی که خود را بالاتر از همه می بینند گویند. همچون، انا الحقِ حسین بن منصورحلاج.
به آدمی که خودبزرگ بینی و تکبر و غرور داشته باشه، می گن فرعونیت دارد.
تَفَرعُن: فخرفروشی و خودپرستی کردن.
مُتِفَرعِن/motefar~en/: از خودراضی و مغرور.
پُرنَخوَت: پر از تکبر و غرور.
تَوَرُع: پارسایی، پرهیزگاری و. .
چندتا معنی دارد: آزره و غمگین، ناراحت و اخمو، خودبین و خودخواه.
مُدَمَغ
چندتا معنی دارد: ابله و نادان، کر و ناشنوا و حیران و سرگشته
اَصَم: کر، ناشنوا.
به معنای نادان و ابله است.
معرب آرژانتین.
معرب بلژیک
گیش احتمالاً قدیمیِ کیش به معنای آیین و دین و مذهب باشد. چنان که احمد کسروی در کتاب تاریخچه شیر و خورشید می آورد که: و خورشید پرستی از گیش زردشتیان م ...
جمع تازیک، به معنای اعراب. �. . . و نقش درفشهای تازیکان نشین. . . �/ تاریخچه شیر و خورشید، زنده یاد احمد کسروی.
عرب، غیر عجم.
اِغلاق: سخن را پیچیده گفتن؛ پیچیده گویی.
جمع کولی، یعنی آدمهای ولگرد و بی سر و پا و در به در. که زنده یاد احمد کسروی در کتاب صوفی گری در وصف صوفیان فراری از مقابله با مغولان و کشته شدن خانو ...
داشتن هوسِ انجام و اقدام به کاری. هوسناکی، هوس داری.
در معنای مجازی آن جلودار یا جلوگرفتگی و چشم پوشی کردن است. مثلاً: هوس بازیها، پرده به چشم پشمینه پوشها فروهشته بوده. /صوفی گری، احمد کسروی. یعنی هو ...
به کسی گویند که ماهوت[نوعی پارچة ضخیم پُرزدار. ] پاک داشته باشد. در کتاب صوفی گری زنده یاد احمد کسروی این کلمه را دیدم، ظاهراً به مرشد و عارف و اینها ...
احتمالاً در یکی از معانی آن، وسیلۀ گدایی باشد. چنان که احمد کسروی در کتاب صوفی گری می نویسد: زیرا صوفیان . . . . . تنها آن درویشان . . . . دریوزه گرد ...
وشق. [ وُ ش ُ ] ( ترکی ، اِ ) غلام ساده رو
( اَ ) [ ع . ] ( شب جم . ) حرف تنبیه است ، بدان و آگاه باش ! هان !.
بخوای ترتیب خانمی رو که اصطلاحاً ناموس کسیه بدی، می گن رَیبه.
به معنای آلت تناسلی زنان نیز هست. [قدیم]
دکتر سیروس شمیسا در کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی آورده است که: "اوبنه در حقیقت نوعی بیماری است و اوبنه ای برای نجات از خارش مقعد است که به عمل جنسی ...
ذی روح: انسان غیر ذی روح: غیر حیوان، بی جان.
دکتر سیروش شمیسا، در کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی، آن را در معنای کونی یا مفعول آورده است.
کار: دکتر سیروس شمیسا، در کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی، آن را به معنایِ همجنسگرایی نیز آورده است.
اِغلام: لواط کردن، همجنسگرایی، همجنس بازی، رابطه مرد با مرد و. . .
دَواوین: جمعِ دیوان، دیوانِ شُعَرا.
دوشیزگان، باکرگان و. . .
ذُخْر: اندوخته، ذخیره. ذخر زمان: اندوختۀ زمان.
اندوختۀ زمان، کسی که در یک برهه نجات دهندۀ مردم از بدبختی و سیه روزی باشد؛ همچون، رضا شاه.
کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد/گلستان سعدی، بند ۷۷. در اینجا به معنای در امان ماندنِ این کتاب از دست درازی و ...
به معنای رفاقت خالصانه و ثابت شده و بی ریا و چشم داشت. که یار موافق بود و ارادت صادق/گلستان سعدی، بند ۶۷.
بجنگ، جنگیدن.
پابین کشیدن/ زبان از مکالمۀ او در کشیدن قوت نداشتم/گلستان سعدی، بند ۶۷.
خانواده داری؛ سرپرستی خانواده و فرزندان و دادنِ مخارج آنها.
همان کالبد شکافی جسد است.
مفهومش اینه که اتفاقات خوبی براتون در بستر زمان رقم بخورند.
به معنای تخته سنگ و سنگ قبر است.
نَبو: پسر مدوک یا مردوخ؛ ایزدِ خرد و نوشتار.
جمود نعشی: سفت و خشک شدن جسد فرد متوفی.
نعشه: جسد و لاشه. نشئه: سرمست و شاداب بودن : )
نعشه: جسد و لاشه. نشئه: سرمست و شاداب بودن : )