پیشنهادهای رامین حبیبی (٤٣٣)
توابع ها، وابسته ها، متحدها، زنجیرها. مُتَتابِعات
مُتَتابِعه: توابع ها، وابسته ها، متحدها.
( اسم ) مونث متتابع جمع : متتابعات .
نگهبانان، محافظان، نگه دارندگان.
در بهائیت به عبدالهباء می گویند: غُصنِ اعظم، لابد یعنی شاخه اعظم دین بهائیت. غٌصنِ اکبر هم دارند و آن فکر کنم منتسب به شوقی افندی است، نوه دختریِ عب ...
سِّجْنِ: زندان.
رفتارهای سنگدلانه و بی رحمانه. چنان که احمد کسروی در کتاب بهائی گری قتل عام بهائیان را در زمان ناصرالدین شاه، دژرفتاری می داند.
خُستُوان بود: معترف و اعتراف گر بود که. . .
فُوجِ نَصرانی: به گمانم یک ارتش یا تفنگدارِ مسیحی را گویند. چنان که در کتاب بهائی گری احمد کسروی آمده است: یک فوج نصرانی را که برای این کار آماده گر ...
جُبّه خانه ( یا: جِبِه خانه، جباخانه ) اصطلاحی نظامی در قدیم، به معنای جای اسلحه و ابزار جنگ. در دورۀ صفویه به کارگاه های ساخت و نگهداری سلاح جباخان ...
تلفظ: یَمْبوع. ینبوع رأفت: یعنی چشمۀ مهربانی و بخشایش.
( تَ سَ تُّ ) [ ع . ] ( مص ل . ) پوشیده گشتن، نادیده گرفتن، بخشیدن، گذشت کردن. همچون: تَسَتُر بر مجرمان. .
خَطیئه: گناه، خطا، اشتباه.
موقِن: یقین دارنده، باورمند، مؤمن، دارای ایمانِ قوی و محکم.
کسی را گویند که توبه و استغفار کند و از گناه خویش بازگردد. و در هر حال مستغفر و تائبم. . . / از نامه سید باب به ولیعهد قاجار
حرره. [ح َرْ رَ رَ هو ] ( ع جمله فعلیه ) نویسندگان کتب فارسی در پایان نوشته خویش آنرا بکار برند، و پس از آن نام خویش نویسند. نوشت آنرا. . . تحریر کرد ...
خَبطِ دِماغ: جنون. اختلال در قوه شعور و ادراک و استنباط. از مرتبه خردمندی به مرتبۀ دیوانگی رسیدن.
خدا یاری دهد.
کافه: همه عباد: بندگان معنا: همۀ بندگان
در جملاتی بمانند: "اِحْتِجاج به قرآن نمود. . "، یحتمل معنای استناد را دهد.
اِتیان: معانی دیگرِ آن: 1 - آوردن 2 - مانند و نظیر چیزی را آوردن 3 - انجام دادن 4 - آمدن
از معانی دیگر آن محکم و مرتب است. مثل: وی را چوب مضبوط زده، که یا معنای آن این است که محکم او را با چوب زده اند، یا منظم و پیاپی زده اند.
انگشتر یا نگین سلیمان: انگشتر حضرت سلیمان بوده که از نمادهای نبوت ایشان بوده و از مواریث نبوت است و به اعتقاد شیعیان در دست امام زمان است و ارث ایشان ...
یَدِ بَیضاء: معجزه ( خرافات ) حضرت موسی که دست در گریبان خویش می کرد و درخشان و سفید و نورانی بیرون می آورد. تحت اللفظی: دست سفید.
به معنای بزرگان و پیشوایان است.
نُقَبا
مترادفِ اظهر من الشمس است، یعنی چیزی که خیلی واضح و آشکار باشد و به راحتی قابل درک. مثل اینکه کسی بگوید خدا وجود ندارد، این اظهر من الشمس است که وی ک ...
آنچه از مطلبی درک شود. حاکی، دال بر و. . . تلفظش به گمانم اینه: مَشعَر مُشعَر: گزارش دهنده، مخبر.
قرة العین: /qorratol~eyn/، آنچه مایه روشنی چشم شود، مایه خوشحالی شود؛ مجازاً: فرزند.
افاضت. [ اِ ض َ ] فیض دادن و خیر بسیار رسانیدن.
بَرزخی.
هُوَرقُلیا: برزخ، جایگاه مردگان.
علاوه بر مؤبَِد: روحانیِ زرتشتی، معنای دیگری دارد: مُؤَبَد: ابدی، همیشگی، جاوید.
می توان به عنوان صفت هم به کار گرفت، مثلاً وقتی به کسی می گن چرس و بنگه، یعنی گیج و گوجه، ابله و متوهمه و. . .
( چَ رَ ) ( اِ. ) ۱ - بند، زندان . ۲ - شکنجه ، آزار. ( چَ ) ( اِ. ) مادة مخدری است که از مالش دادن سرشاخه های گیاه شاهدانه با دست یا روی پارچه بدست ...
در آیه یک سوره مریم آمده است. اینطوری خوانده می شه: کاف ْ هاءْ یاءْ عَیْن ْ صادْ. معنایش هم معتقد هستند که هر کدام از این حروف مأخوذی دارند و النهایه ...
اَطوَل: درازتر، طویل تر، طولانی تر و. . .
اَقصَر: به معنای کوتاه تر، قصیرتر؛ مثل: سوره های اقصر. مفرد: قصیر جمع: اقاصِر متضاد: اطوَل، به معنای درازتر.
مُضلُ: گمراه کننده.
دارای عزت و احترام. بزرگان، سروران.
غالیان، از کلمه ی غلو گرفته شده، نوعی بزرگنمایی و افراط در چیزی ست؛ به گروهی از پیروان اسلام می گفتند که در ستایش پیامبر و امامان غلو کرده اند و برای ...
بُراق: خر حضرت محمد ، در شب معراج و به آسمان رفتن!!!! بَراق: صفت: درخشان، شفاف. مثل کفش هایی که با واکس بَراق شده اند.
مُتَلَأْلِیء ٔ. [ م ُ ت َ ل َءْ ل ِءْ ]: درخشان، نورانی، تابناک، شفاف.
خَرق: شکافتن، پاره کردن.
الود. [ اَل ْ وَ ]: آنکه بسوی عدل میل نکند و منقاد نگردد. سرکش و نافرمانبر. ج، الواد.
اَلواد: جمع اَلوَط: گردن ستبر، سرکش؛ کسی را که سر خم نکند. معادلِ الواط.
چَرخِشت: چرخی که با آن آب انگور گیرند.
نَسیج: بافته شده.
مُذَهَب: زرداندود شده، طلانگاری شده.
آب زر داده شده، از طلا تشکیل شده.