پیشنهادهای رامین حبیبی (٤٣٣)
تیفوس ( typhus ) هر یک از بیماری های مسری که شپش، کک و کنه، باکتری های عامل آن را انتقال می دهند. علائم تیفوس تب، سردرد و کهیر است. خطیرترین شکل، هم ...
به معنای از بین رفتن و خراب شدن بافت های درونی بدن می باشد. نُسوج: بافت، رشته.
اتولیز، خودگواری، از بین رفتن و خراب شدن یاخته یا بافتهای بدن به وسیله آنزیمهای داخلی بدن.
سِرُم: بخش مایع خون پس از لخته شدن است.
لیز یعنی پاره شدن گلبول های قرمز
مُلتَحِمه: قسمت درونی پلک چشم.
مُخاط: ۱ - آب بینی. ۲ - ( زیست شناسی ) پوشش داخلی حفره های دهان، بینی، حلق، و مری.
ساقۀ مغز ( brainstem ) ناحیه ای که در آن، بالای طناب عصبی ( نخاع ) با سطح زیرین مغز یکی می شود. عمدتاً شامل بصل النخاعو مغز میانیاست. ساقۀ مغز قدیمی ...
مُخْچِه ( cerebellum ) بخشی از مغز جانوران مهره دار، و کنترل کنندۀ کشیدگی طبیعی عضلات، حرکت، تعادل، و هماهنگی. مخچه در جانوران پست تر، نظیر سمندر و ...
نافذه جراحتی است که با فرو رفتن وسیله ای مانند نیزه یا گلوله در دست یا پا ایجاد می شود دیه آن در مرد یک دهم دیه کامل است و در زن ارش ثابت می شود. ( م ...
جائفه جراحتی است که با وارد کردن هر نوع وسیله و از هر جهت به درون بدن انسان اعم از شکم، سینه، پشت و پهلو ایجاد می شود و موجب یک سوم دیه کامل است. در ...
موضِحه: جراحتی که به پوست نازک روی استخوان را کنار بزند و استخوان را آشکار کند، پنج صدم دیۀ کامل.
سِمحاق: جراحتی که به پوست نازک روی استخوان برسد، چهارصدم دیۀ کامل.
مُتَلاحِمه: جراحتی که موجب بریدگی عمیق گوشت شود لکن به پوست نازک روی استخوان نرسد، سه صدم دیۀ کامل.
دامیه: جراحتی که اندکی وارد گوشت شود و همراه با جریان کم یا زیاد خون باشد، دو صدم دیۀ کامل.
حارِصه: خراش پوست بدون آنکه خون جاری شود.
فَرْج: به آلت تناسلی زنان گویند. فَرَج: به گشایش و ظهور می گویند؛ مثل فرج امام زمان.
یک استعمال دیگر داره، مثل: ممر درآمد کافی غیر از کشاورزی نداشته باشند. [قانون واگذاری زمینهای زیر کشت به کشاورزان] که معنای منبع می دهد.
دُیان جمع دائن است، یعنی طلبکاران. از موارد استعمال آن در مادۀ ۸۷۱ قانون مدنی است: "هرگاه ورثه نسبت به اعیان ترکه معاملاتی نمایند مادام که دیون متوف ...
معنای دیگر آن یکی از دو قلو یا چند قلوهاست.
جمع طریق، راه ها. . . تلفظ: طُرُق
به گمانم حقِ عبور آب از ملک مجاور گویند. حتماً دیده اید در باغات که جوی آب از داخل تمام باغات عبور می کند، احتمالاً این همان "حق مجری" باشد.
در حقوق منفعت دو وصف اصلی دارد: ۱ . تدریجی است. ۲. از عینِ مال نمی کاهد. و ممکن است مادی یا غیر مادی باشد. مادی مثلِ میوۀ درختِ چیده نشده. غیرمادی مث ...
اُبُوَت. توصیه: حواستون به تلفظ واژگانِ به خصوص حقوقی باشه که اشتباه آنهارا تلفظ نکنید. همچنین بر سرِ نگارشِ آنها وسواس به خرج دهید و کلمه ای را که ...
بُنُوَت
شَرَف: حیثیت، آبرو. شُرُف:در معرضِ وقوع، مثلِ �در شُرُفِ مرگ�.
مُقرِض: وام دهنده مُقرَض: وام گیرنده
ارث بردنِ دو شخص از یکدیگر را توارث گویند: مانند پدر و فرزند.
تدبیرها و چاره جویی های لطیف. �پادشاه . . . فرزندان مازاد را . . . . به لطایف الحیلی سرشان را زیر آب می کند. �/دموکراسی یا دموقراضه
حرفهای حاشیه ای، رشته کلام اصلی را جِرّ می دهد. / دموکراسی یا دموقراضه
ظرف سفالین یا غیر آن که آب در آن کنند یا غیر آن/ لغتنامۀ دهخدا
تحریفی است از لفظ زیر که صفت صداهای نازک است. /فرهنگ فارسی
دامپزشکی
ماده ای چسبناک که از جوشاندن استخوان و غضروف و پوست بعضی حیوانات از قبیل گاو و ماهی به دست می آید که پس از خشک شدن رنگش زرد یا تیره می شود و در نجاری ...
عمل کندن و دور ریختن گیاههای هرزه ازمیان کشتزار
حلوایی رقیق از آرد برنج و مغز بادام و شکر.
کُرچ؛ حالت مرغی که آمادۀ خوابیدن روی تخم است.
ظرف فلزی برای نفت یا روغن
شلوار چهارخانه ای
معنای دیگر آن، مرغی است سیاهرنگ.
�ریگی در سُم دارد�/ قلعۀ حیوانات شن نرمی که حاصل شده است از تفتت سنگریزه ها
وقتی تشدید داشته باشد به معنای همت و اراده در جهت نیل به مقصود بکار می رود. مثلاً در کتاب قلعۀ حیوانات آمده �بیایید همّ خود را صرف کنیم تا محصول یون ...
قیرمالیده ، آغشته به قیر.
در کتاب قلعۀ حیوانات آمده �حیوانات ناشتائیشان را خوردند و. . . � که میشه خوراکی که بعد از مدتی خورند را گویند. همچون بعد از روزه.
در کتاب قلعۀ حیوانات آمده �به . . . عکس باسمه ای ملکه ویکتوریا . . . خیره شده بودند. � پس همان عکس چاپی بزرگ منقش دیوار است .
تفتیش، بازدید کردن و. . .
توی کتاب مزرعۀ حیوانات آمده �و در هوا شلنگ برداشتن� ، که گویا حالت دویدن با قدمهای بلند و همزمان پریدن سوی هوا از فرط خوشحالی ست.
جایی که در آن اسلحه ( به معنای عام ) نگاه دارند.
اسلحه و ساز و برگ و چاقو و آلات و ادوات جنگ و نبرد و شکار و قصابی و سلاخی.
پارچه ای نخی، که آن را اندازند و پر از اثاث کنند و بر شانه گره زنند و حمل کنند.