پیشنهادهای رامین حبیبی (٤٣٣)
دُهور؛ جمع دَهر، به معنای روزگاران، زمانه ها.
مُنْسَلِک؛ درآینده و داخل شده در چیزی، کسی که داخل طریقه و مسلکی شده باشد.
سَخَط؛ بددهانی، خش، ناخشنودی و. . .
غش به معنای ضعف و پرده پوشی و تزویر نیز است. مثلاً غش ( ضعف نفْس ) درمقابل وساوس شیطانی! : )
جمع وسواس؛ چیزهای مادی یا غیرمادی که موجب ایجاد وسوسه و فریب در فرد شوند. تقریباً همان غرایز و نیازهای اولیه هستند که در ادیان آنهارا پست می شمارند!
کسی که خرده ریزۀ ته سفره را می خورد؛ از لحاظ سیاسی به عوامل و کارگزاران نهادهای بالاتر گفته می شود که مطیع و مأمور اجرای دستورات فوق سازمانی هستند و ...
سکونت گزیدن و قرار و اسکان معمولاً در جوامع ابتدایی و پس از مرحلۀ کوچندگی گویند. به شهرنشینی و روستانشینی روی آوردن.
مُلَخِّص؛ فشردۀ کلا، خلاص کننده و نتیجه دهندۀ گفته های پیشین و رساندن منظور.
معیارها، جمع معیار. عیارِ سنجش موضوع
مَفَرّ؛ گریزجای، جایی برای گریختن. وقتی در تنگنا قرار می گیری و روزنه ای برای فرار کردن پیدا می کنی. معمولاً این مفر در جایی ویدا می شود که ما نزدیک ...
من این تعبیر را در کتاب �حقوق اساسی و نهادهای سیاسی� دکتر ابوالفضل قاضی دیدم. استاد قاضی برای قلمرو بزرگ مالکان دورۀ فئودالیته، از تعبیر �دولتک� است ...
( مُ تَ هَ ) [ ع . ] ( اِمف . ) مشهور، معروف. ( مُ تَ هِ ) [ ع . ] ( اِفا. ) شهرت دهنده.
�نومانکلاتورا� ( Nomenklatura ) واژه ای روسی است که از اواخر حیات اتحاد جماهیر شوروی سابق وارد فرهنگ سیاسی شد. منظور از این واژه، گروهی بسته و کاست گ ...
صحبت کردن با کسی برای شناختن میل و خواهش او، رٲی و عقیده و ارادۀ کسی را در امری جویا شدن. / فرهنگ عمید
تلفظ: ذَ وِل ْ حُ دارندۀ حق؛ فایده برِ حقی.
مَفْرْوْغْ؛ فارغ و خلاص شدن از چیزی بعد از حلِ یا رفع آن
اقطار؛ به سراسر بعدِ سرزمینی، بخصوص مناطق دور از مرکزِ یک دولت - کشور گویند.
تلفظ شخمی آن؛ بِل مَ ءال
مَدَرَج؛ درجه بندی و درجه دار شدن
مُطَبَق؛ طبقه طبقه شده.
سَکَنات؛ مقابلِ حرکت را گویند. معنایِ دیگر آن در جامعه شناسی سیاسی، به سکنه و انسانهایِ ساکن در مکانی، گفته می شود.
مُنْقْاد؛ طبقۀ فرمان بر و مطیعِ فرمان روایان را گویند.
تأثیر گذاردن بر چیزی.
تلفظ: مُدَخِلْیَّت به فعل رسیدنِ دخالت در امری.
عَقَبایی، مربوط به عقب، که انتساب به جهان آخرت می شود، مسئله ای مربوط به آن جهان.
نُضْجْ؛ پختگی، رسیدگی، قوام یافتن.
تلفظ این واژه بر من دشوار است : ) مَء خَذ منبع یا منشأی که چیزی از آن گرفته شده باشد.
مُتِرَصِد
مُفَوَض؛ تفویض شده، واگذار شده. همان تفویض و دادن اختیارات به شخص یا نهادی است.
رِقْیَّت؛ ادبی ترِ واژگانِ رعیت و غلام می شود. شاید جنبۀ سخیف تری داشته باشد. در جامعه شناسی سیاسی همان فرمان بران هستند.
ذْی مُدَخِل؛ چیزی یا بیشتر کسی که در امری دخالتی مؤثر داشته باشد.
یعنی پیش بینی نمودن چیزی و شفاف بودن آن به حدی که نیازی به تصریح نباشد. معادل دیگر آن "و قِس علی هذا" است.
مُعْتَنابِه
و قس علی هذا همان معنای "و. . . " خودمان را می دهد. چرا که جفتشان در پی آنند که شما بر طبق متنِ پیشین، ادامۀ آن را حدس بزنید، حالا ممکن است توضیحی ق ...
جمعِ قوی، تلفظ: اَقْوْیا معمولاً به طبقۀ اشراف و فرمان روا گفته می شود.
رَستَنگاه به جای رسیدن و روییدن و بالیدن گفته می شود.
ضُعَفا
معنایی که چیزی به ظاهر ( نظری ) یا در عمل رساند.
اَجْنَبی، به افرادِ مقیم کشوری گویند که تابعیت انتسابی یا اکتسابی آن را ( هنوز ) ندارند و در آن کشور و به لحاظ حقوقی به آنها بیگانه گفته می شود و با ...
تَبَلوُر
تغییر و دگرگون شده. مُستَحیل.
تَفَوُق
کامل کردن چیزی که ممکن است ناقص باشد یا نباشد و صرفاً آن را کامل تر کند. متمم نیز گویند. مثلِ متمم قانون.
مَطمَحِ نظر؛ جایی یا چیزی که زیر نظر قرار داده شود، معمولاً توسط نقادان و حقوقدانان و سیاستمداران و. . . بخصوص توسط نمایندگان مجلس در خلالِ قانون گذ ...
سَنْخ: بنیاد، اصل. در معنایِ گونه و نوع هم بکار می رود. جمع آن هم می شود، سُنوخ، اَسناخ.
اهمیت دادن به جنبۀ عملی موضوعات و دور شدن از مسائل نظری و دیالکتیکی.
جمع نَسَق، به معنایِ آراستن و پیراستن چیزی.
تلفظ: نَسَق جمع آن هم می شود تَنْسْیْق
سیاهه، به دریافتن اصطلاح یا مفهومی در خلال نوشتارهایِ یک کتاب نیز گویند. مثلاً تفکیک قوا از خلال نوشته های مونتسکیو در کتاب روح القوانین
گفت و گوهای پیرامون یک مسئله یا موضوع را مُفاوِضات گویند.