پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٣٣,٣٤٨)

بازدید
٣٢,١٨٥
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: شیفت کاری انجام دادن / سرِ کار رفتن برای یک نوبت کاری / یک شیفت کار کردن 🔹 مثال های کاربردی: I have to pull a shift at the restauran ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: بی وقفه تلاش کردن / پشتکار داشتن / روی موضوعی پافشاری کردن / مدام تکرار کردن برای تأثیرگذاری ( ضربه های فیزیکی مکرر ) : زدن ضربه های ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال های کاربردی: She hammered away at her thesis for months. ماه ها بی وقفه روی پایان نامه اش کار کرد. The coach kept hammering away at the nee ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: زحمت کشیدن بی وقفه / تلاش کردن مستمر برای رسیدن به هدف / کار کردن با پشتکار و تعهد / سرمایه گذاری سخت کوشانه 🔹 مثال های کاربردی: If ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: شروع به تلاش سخت کردن / افتادن روی دور کار و تلاش / وارد فاز جدی شدن برای رسیدن به هدف / افتادن در مسیر زحمت و پشتکار 🔹 مثال های کار ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

🔹 مثال های کاربردی: I feel like I’m stuck in a rut—every day feels the same. حس می کنم توی یه چرخه ی تکراری گیر افتادم—هر روز مثل روز قبله. After ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: آستین بالا زدن و وارد عمل شدن / کار سخت و فیزیکی انجام دادن / درگیر شدن در کارهای ناپسند یا غیرقانونی / کثیف کردن دست خود ( به صورت ا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

🔹 مثال های کاربردی: He posited that emotions are socially constructed. او فرض کرد که احساسات ساختار اجتماعی دارند. The theory posits a link betwee ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال های کاربردی: The president set forth his vision for the future in a televised speech. رئیس جمهور دیدگاهش برای آینده را در یک سخنرانی تلویزیون ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: پیشنهاد کردن محترمانه / ارائه دادن برای پذیرش / پیش نهاد رسمی یا مودبانه / پیشنهاد اولیه در مذاکره ( حقوقی – توافق اولیه ) : در حقوق ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

🔹 معادل فارسی: تهویه کردن / پخش کردن ( در رسانه ) / بیان کردن علنی / به نمایش گذاشتن مثال؛ 1. تهویه کردن / در معرض هوا قرار دادن 🔸 Please air the b ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: صورتی بابِل گامی / صورتی پررنگ و شاد / صورتی فانتزی و کودکانه در زبان عامیانه، bubblegum به عنوان صفت برای رنگ صورتی استفاده می شه، و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی پیشنهادی: تضادآفرینی هنری / برجسته سازی از طریق تقابل / تشدید معنا با کنار هم گذاری متضادها �برجسته تر کردن یا اغراق آمیز ساختن یک عنص ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٩

🔹 معادل فارسی: تو فوق العاده ای! / دمت گرم! / تو محشری! / تو ترکوندی! 🔹 مثال های روزمره: You rock for staying late and finishing the report. دمت گر ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: دمت گرم! / تو فوق العاده ای! / تو شاهکاری! / تو مردی! ( با بار تحسین، نه جنسیت ) 🔹 مثال های روزمره: You da man for helping me move ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سلام دستی دوستانه / زدن مشت یا کف دست به نشانه احترام / احترام خیابانی 🔹 مثال های روزمره: He walked in and gave everyone dap. وارد ش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: ادای احترام عمومی / تشکر یا تحسین علنی / نام بردن از کسی با احترام / اشاره افتخارآمیز به فرد یا گروه/ دمش گرم 🔹 مثال های روزمره: Sho ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

هامِلی ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: موعظه / خطابه ی اخلاقی / سخنرانی دینی در زبان محاوره ای: نصیحت مذهبی، حرف های پن ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

/ˌtr�n. səbˈst�n. ʃi. eɪt/ ترَن ساب ستَن شِی اِیت 🔹 معادل فارسی: تبدیل ماهیت دادن / تغییر جوهری / دگرگونی بنیادی / تبدیل نان و شراب به جسم و خون مسی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

/ˈɒsɪleɪt/ آسیلِیت 🔹 معادل فارسی: نوسان کردن / تاب خوردن / بین دو حالت در نوسان بودن / رفت و برگشت داشتن / دچار تردید شدن 🔹 مثال های روزمره: Her mo ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

🔹 مثال های روزمره: The political situation remains in flux. وضعیت سیاسی همچنان در حال تغییر است. Her career has been in flux since the company dow ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: با تمام قوا جلو رفتن / با حداکثر انرژی ادامه دادن / بی وقفه پیش رفتن / با شتاب و اراده حرکت کردن 🔹 مثال های روزمره: We’re going full ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: با قدرت پیش رفتن / بی وقفه جلو رفتن / با اراده به سوی هدف حرکت کردن / با شتاب و جسارت ادامه دادن 🔹 مثال های روزمره: She charged ahea ...

پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: مثل قطار باری راندن / با قدرت و بی وقفه حرکت کردن / بی رحمانه پیش رفتن / با شتاب و بدون توقف جلو رفتن 🔹 مترادف ها: go full throttle ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: تحمیل / بار اضافی / مزاحمت / وضع قانون یا مالیات / درخواست نابه جا ( چاپ و نشر – ترتیب صفحات ) : در صنعت چاپ، imposition به چیدمان ص ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: صلیبی برای حمل کردن / رنجی که باید تحمل کرد / بلای جان / مسئولیت یا دردسر اجتناب ناپذیر عبارت از داستان انجیل گرفته شده، جایی که عیسی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: بلای جان / اعتیاد یا وسواس مزمن / مشکل حل نشده و آزاردهنده / بار روانی مداوم ( روان شناختی – اعتیاد یا وسواس ) : این اصطلاح اغلب برا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

شکل کامل عبارت؛ “Monkey on One’s Back” 🔹 معادل فارسی: بلای جان / اعتیاد یا وسواس مزمن / مشکل حل نشده و آزاردهنده / بار روانی مداوم ( روان شناختی – ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

البته عبارت کامل این است؛ Albatross Around One’s Neck 🔹 معادل فارسی: بلای جان / بار گناه یا پشیمانی / دردسر همیشگی / سنگینی اشتباه گذشته 🔹 مثال های ...

پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: بلای جان / بار گناه یا پشیمانی / دردسر همیشگی / سنگینی اشتباه گذشته 🔹 مثال های روزمره: Her student loan debt is an albatross around ...

پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سنگینی بر ذهن / فشار فکری / چیزی که ذهن را مشغول کرده / بار روانی آزاردهنده 🔹 مثال ها: I can’t sleep—there’s a weight on my mind I c ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: وزن طاقت فرسا / بار خُردکننده / سنگینی رنج آور / فشار جان فرسا ( استعاری – فشار روانی یا احساسی ) : به باری اشاره دارد که به طور مدا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: یوغ سنگین / بار طاقت فرسا / قید و بند سخت / اسارت یا فشار روانی و معنوی ( مفهوم کتاب مقدس – بار شریعت یا گناه ) : در متون انجیل، hea ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: انرژی کسی را تحلیل بردن / خسته کردن روح و جسم / جان فرسا بودن / زجرآور و فرساینده بودن 🔹 مثال ها: Multitasking drains my energy more ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: زنجیر و پابند / قید و بند / محدودیت های فیزیکی یا ذهنی / اسارت و مانع آزادی ( استعاری – نماد محدودیت یا اسارت ) : در ادبیات و گفت وگ ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سنگینی بر روح انسان / فشار روانی مداوم / چیزی که جان را فرسوده می کند / بار احساسی طاقت فرسا 🔹 مثال ها: The constant stress at work ...

پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سنگینی بر وجدان / عذاب وجدان / بار اخلاقی بر دل / احساس گناه درونی 🔹 مثال ها: He couldn’t shake the burden on his conscience after b ...

پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: مایه ی عذاب زندگی / دردسر همیشگی / بلای جان / عامل رنج دائمی 🔹 مثال ها: Homework is the bane of my existence. تکالیف مدرسه بلای جونم ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٤

گریسی آبرامز – خواننده و ترانه سرای آمریکایی در فرهنگ پاپ، Gracie نماد نسل جدیدی از خوانندگان زن است که با صداقت احساسی، صدای لطیف، و ترانه های درون ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: پدیده ی صحنه ی مد / ستاره ی نوظهور فشن / مدل یا طراح خارق العاده مثال؛ She walked the runway like a true professional. She’s a real r ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی ( در زبان عامیانه ) : خام و بی تجربه / ساده لوح / احساساتی و ناپخته / زودباور ( در برخی زمینه ها: ضعیف، نادان، یا بی عرضه ) اجتماعی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال ها: He’s too trusting—he believes everything he hears. اون زیادی خوش باوره—هر چیزی که می شنوه رو باور می کنه. Children are naturally trust ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کَلُو 🔸 معادل فارسی: نابالغ / خام / بی تجربه / ناپخته در زبان محاوره ای: هنوز خامه، بچه ست، بی تجربه ست، تازه کاره 🔸 تعریف ها: 1. ( شخصی – انتقاد ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

/ˌpɒliˈ�nə/ پالی آنا 🔹 معادل فارسی : فرد بیش ازحد خوش بین / خوش بینی افراطی / شخصی که در هر شرایطی فقط جنبه ی مثبت را می بیند. 🔹 مثال ها: She’s s ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 مثال ها: He’s fresh off the boat—he just moved here from Vietnam last week. اون تازه وارد مهاجره—هفته ی پیش از ویتنام اومده. The show “Fresh Of ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 مثال ها: She was tickled pink by the surprise party. از مهمانی سورپرایز حسابی خوشحال شد. My dad was tickled pink with the birthday gift. بابام ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٢

/ˈɡɑːb. sm�k/ گاب سَمَک 🔹 معادل فارسی : شوکه کردن / بهت زده کردن / زبان طرف را بند آوردن از تعجب 🔹 مثال ها: I was gobsmacked when I saw the price ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : شوکه شدن / غافلگیر شدن / بهت زده شدن / از جا پریدن ( احساسی ) معمولاً به صورت مجهول ( passive voice ) استفاده می شود: be taken abac ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٣

🔸 تعریف ها و کاربردها: 1. ( غافلگیر کردن یا تحت تأثیر قرار دادن شدید ) : به معنی شگفت زده کردن یا تأثیر گذاشتن به شدت مثبت بر کسی، یعنی کاری را به گ ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

🔹 مثال ها: She has made great strides in improving her fitness over the past few months. او در چند ماه گذشته پیشرفت قابل توجهی در تناسب اندام خود د ...