گلی افجه

گلی افجه گلی افجه goliafjehei@gmail. com

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



collect١٦:٤٥ - ١٤٠٠/٠٥/٠٧در مورد تلفن به معنی درخواست پرداخت هزینه مکالمه از طرف مقابلگزارش
0 | 0
the second١٥:٢٤ - ١٤٠٠/٠٥/٠٤ثانیه دومیگزارش
0 | 1
papers١٤:٠٣ - ١٤٠٠/٠٥/٠٣مدارک ، اوراقگزارش
0 | 0
without flavor٢٠:٤٨ - ١٤٠٠/٠٤/٢٩بدون افزودنیگزارش
0 | 0
without flavor٢٠:٤٤ - ١٤٠٠/٠٤/٢٩بدون چاشنیگزارش
0 | 0
give me a break٢٢:٠٩ - ١٤٠٠/٠٤/٢٧ول کنگزارش
2 | 0
made up١٧:٠٦ - ١٤٠٠/٠٤/٠٥شکل گرفتن ، بوجود آمدنگزارش
5 | 0
conditioner٢٠:٢٨ - ١٤٠٠/٠٣/١٣Hair conditioner نرم کننده موی سرگزارش
7 | 0
ارایشگاه زنانه١٢:٤٠ - ١٤٠٠/٠٣/٠٨Beauty salonگزارش
2 | 0
intimacy٠١:١٣ - ١٤٠٠/٠٣/٠٦رابطه عشقی یا جنسی بدون ازدواج ، روابط خیلی خصوصی و صمیمی .گزارش
7 | 1
high٠٠:٣٤ - ١٤٠٠/٠٣/٠٥سرحال خوشحالگزارش
9 | 0
crowd rating٢١:٠٧ - ١٤٠٠/٠٢/١٤نظر عموم رتبه جمعیگزارش
5 | 0
protagonists١٧:٥١ - ١٤٠٠/٠٢/٠٥شخصیت اصلی داستانگزارش
9 | 0
uncharged١٤:٢٧ - ١٤٠٠/٠٢/٠٢پوچگزارش
7 | 0
happy camper١٣:٠٧ - ١٤٠٠/٠١/٢٣کسی که راضی استگزارش
14 | 0
in the way٢١:٤٥ - ١٤٠٠/٠١/٢٢ان طور جوری که به اندازه. . .گزارش
21 | 0
duty١٩:٤٤ - ١٤٠٠/٠١/٢٢کار گمرکی وظیفهگزارش
7 | 0
pull out١٩:٤٣ - ١٤٠٠/٠١/٢٢کناره گیری بیرون آمدن ترک کردنگزارش
14 | 0
society٢٢:٢٤ - ١٤٠٠/٠١/٢٠اجتماعیگزارش
12 | 1
fever٢٢:٢٣ - ١٤٠٠/٠١/٢٠تب و شور هیجانگزارش
5 | 0
turned٢٢:٢١ - ١٤٠٠/٠١/٢٠بر گرداندن چرخاندن مثل روی گرداندن بستن کلید با on یا off تغییر حالتی به حالت دیگر ، مثل سفید شدن مو گزارش
9 | 0
cocentration١٤:٠١ - ١٤٠٠/٠١/١٩محل تجمعگزارش
5 | 0
religious service١٣:٥٨ - ١٤٠٠/٠١/١٩هدایت کننده و سرویس دهنده مراسم مختلف مذهبی عموما در کلیساگزارش
5 | 0
armchair١٣:٥٤ - ١٤٠٠/٠١/١٩صندلی راحتی دسته دارگزارش
7 | 1
short list٢٣:٣٧ - ١٣٩٩/١٢/٠٥فهرست برگزیده ها لیست نامزدهاگزارش
7 | 0
invented٢١:٢٣ - ١٣٩٩/١١/١٧طراحی دوستان وقتی کلمه اختراع نوشته شده تکراری نوشتن فایده ای داره ؟ مگر مفهوم دیگری پیشنهاد بشهگزارش
25 | 1
most difficult٢١:١٠ - ١٣٩٩/١١/١٧دشوارترینگزارش
9 | 0
afraid٢١:٠٩ - ١٣٩٩/١١/١٧Iam afraid so متاسفانهگزارش
14 | 1
donating١٥:٢٢ - ١٣٩٩/١١/١٢بخشیدن اهدا هدیه صدقهگزارش
14 | 1
take advantage١٥:٢١ - ١٣٩٩/١١/١٢استفاده از امتیازگزارش
9 | 1
there١٢:٣٥ - ١٣٩٩/١١/١١جایی کهگزارش
12 | 0
scared٢٠:٤٩ - ١٣٩٩/١١/١٠فراری دادن ( از ترس )گزارش
12 | 0
held٢٠:٤٧ - ١٣٩٩/١١/١٠گذشته فعل hold نگهداشتنگزارش
16 | 0
blush٢٠:٤٤ - ١٣٩٩/١١/١٠سرخی گونه یا صورتگزارش
12 | 0
buttermilk٢١:٠٩ - ١٣٩٩/١١/٠٨سرشیرگزارش
14 | 0
supereme٢٣:٤٠ - ١٣٩٩/١١/٠٣عالی ترینگزارش
5 | 0
deadpool٢٠:٤٥ - ١٣٩٩/١١/٠٢هدیه خداوند the dead pool is of english origin and means gift of godگزارش
5 | 1
it looks like rain٢٠:٣٨ - ١٣٩٩/١١/٠٢بنظر میرسد باران ببارد هوا بارانی استگزارش
12 | 0
northern٢٠:٣٧ - ١٣٩٩/١١/٠٢مربوط به شمالگزارش
7 | 0
spy out the land٢٠:٣٥ - ١٣٩٩/١١/٠٢دیدن و توجه به یک منطقه اکتشاف کشورگزارش
5 | 0
successfully٢٣:٠٤ - ١٣٩٩/١٠/٣٠موفقیت آمیزگزارش
12 | 0
wolf cry١٨:٤١ - ١٣٩٩/١٠/٣٠گریه گرگ یا همان اشک تمساحگزارش
7 | 0
breach١٨:٤٠ - ١٣٩٩/١٠/٣٠Breach law قانون شکنیگزارش
7 | 0
sclerosis٢٣:٠٣ - ١٣٩٩/١٠/٢٨تصلب شرایین سخت شدن دیواره رگهاگزارش
5 | 1
lbd١٣:٣٩ - ١٣٩٩/١٠/٢٨Littel black dress لباس مشکی کوتاهگزارش
7 | 0
army٢١:٠٥ - ١٣٩٩/١٠/٢٣ارتش ، سپاه ، لشگر ، قشون ، گروهان ، رسته سربازانگزارش
25 | 1
give lessons٢١:٠٠ - ١٣٩٩/١٠/٢٣درس دادنگزارش
12 | 0
exist٢٠:٥٢ - ١٣٩٩/١٠/٢٣زنده بودن وجود داشتنگزارش
9 | 0
search the web١٩:١٢ - ١٣٩٩/١٠/٢٠گشتن در شبکهگزارش
9 | 1
you too٠٠:١٠ - ١٣٩٩/١٠/١٩بعضی اوقات معنی من هم همینطور دارد در جواب از دیدن شما خوشحالم ،گزارش
25 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



giver٢١:٠٠ - ١٤٠٠/٠٤/٣١
• The gift emphasized the fact that the giver was a public man.
هدیه برای این واقعیت تاکید داشت که اهدا کننده یک فرد عادی ( عوام ) بود
0 | 0
giver٢٠:٥٧ - ١٤٠٠/٠٤/٣١
• Fortune is a giver and a taker.
شانس است که می بخشد و می گیرد
0 | 0
giver٢٠:٥٥ - ١٤٠٠/٠٤/٣١
• Molly's more of a giver than a receiver.
مالی بیشتر بخشنده است تا دریافت کننده
0 | 0
giver٢٠:٥٤ - ١٤٠٠/٠٤/٣١
• The heart of the giver makes the gift dear and precious.
قلب بخشنده هدیه را عزیز و ارزشمند می سازد
0 | 0
look after٠١:٤٥ - ١٤٠٠/٠٤/٢٩
• We look after the neighbours' cat while they're away.
تا زمانیکه همسایه از اینجا دور است ما از گربه آنها مراقبت می کنیم
5 | 0
shortly٢٣:٥١ - ١٤٠٠/٠١/٢٥
• We both started to feel ill shortly after the meal.
هردوی ما مدت کوتاهی بعد از غذا احساس بیماری کردیم
2 | 0
shortly٢٣:٤٩ - ١٤٠٠/٠١/٢٥
• Shortly before dusk they reached a fork and took the left-hand track.
کمی قبل از غروب آنها به انشعابی رسیدند و مسیر سمت چپ را در پیش گرفتند
2 | 0
shortly٢٣:٤٥ - ١٤٠٠/٠١/٢٥
• I saw Simon shortly before his departure for Russia.
من سیمون را کمی قبل از عزیمت به روسیه دیدم
2 | 0
shortly٢٣:٤٣ - ١٤٠٠/٠١/٢٥
• Duff explained his meaning shortly but clearly.
دف منظور خود را کوتاه اما واضح بیان کرد
2 | 0
shortly٢٣:٤١ - ١٤٠٠/٠١/٢٥
• She spoke to him shortly.
او به تندی با او صحبت کرد
2 | 0
dawn on١٥:٢٩ - ١٤٠٠/٠١/١٩
• It was beginning to dawn on him that getting on a jet plane wasn't like stealing a truck.
او داشت می فهمید سوار هواپیما شدن مثل دزدیدن کامیون نیست
2 | 0
dawn on١٥:٢٦ - ١٤٠٠/٠١/١٩
• The truth began to dawn on him.
حقیقت در او شروع به روشن شدن کرد
2 | 1
better late than never١٥:٢٣ - ١٤٠٠/٠١/١٩
• You can tell him now, remember better late than never.
حالا میتونی به او بگی یادت باشه دیرتر بهتر از هرگز است
2 | 0
better late than never١٥:٢١ - ١٤٠٠/٠١/١٩
• It's been a long time coming but better late than never.
زمان زیادی می گذرد اما از هرگز بهتر است
9 | 0
invented٢١:٢٠ - ١٣٩٩/١١/١٧
• He invented an electric car, but it never really caught on.
او یک ماشین برقی اختراع کرد اما هرگز آنرا بکار نگرفت
7 | 0
invented٢١:١٦ - ١٣٩٩/١١/١٧
• He's a real person, not invented in a dream.
او یک فرد واقعی است نه ساخته یک رویا
7 | 0
status٢٢:٤٣ - ١٣٩٩/١١/١٤
• The report suggested that male police officers are granted a higher status by society than women police officers.
این گزارش نشان میدهد که افسران پلیس مرد موقعیت بالاتر از افسران زن در جامعه دارند
7 | 1
there١٥:١٨ - ١٣٩٩/١١/١٢
• There now, don't cry.
حالا دیگه گریه نکن
7 | 0
there١٥:١٥ - ١٣٩٩/١١/١٢
• You are wrong there.
در این مورد اشتباه می کنی
7 | 1
get the better of٢٣:١٨ - ١٣٩٩/١١/١٠
• I allowed my feelings to get the better of me.
اجازه دادم احساسم بر من غلبه کند
2 | 0
get the better of٢٣:١٦ - ١٣٩٩/١١/١٠
• No one can get the better of her in an argument.
هیچ کس نمی تواند در بحث بر او غلبه کند
2 | 0
get the better of٢٣:١٦ - ١٣٩٩/١١/١٠
• She didn't allow her emotions to get the better of her.
او هرگز اجازه نداد احساس بر او چیره شود
2 | 0
get the better of٢٣:١٥ - ١٣٩٩/١١/١٠
• You always get the better of me at chess.
تو همیشه در شطرنج از من می بری
2 | 0
balm٢٠:٥٢ - ١٣٩٩/١١/١٠
• Rub the balm gently into the skin.
پماد را به آرامی روی پوست بمالید
7 | 0
non fiction١٣:٠٤ - ١٣٩٩/١١/٠٢
• I often read aloud to my sons the nonfiction books that support their school studies.
من اغلب با صدای بلند کتاب های غیر داستانی را برای پسرهایم می خوانم تا به درس های آنها کمک کند
2 | 0
impress٢٢:١٢ - ١٣٩٩/١٠/١٩
• She tried to impress upon the children the importance of washing away germs.
او سعی می کرد به بچه ها اهمیت شستن میکروب ها را یاد آوری کند
2 | 1
impress٢٢:٠٩ - ١٣٩٩/١٠/١٩
• His earnest desire to learn impressed his teachers.
اشتیاق او به یاد گیری معلم ها را تحت تاثیر قرار داد
5 | 0
impress٢٢:٠٧ - ١٣٩٩/١٠/١٩
• She impressed us as a thoughtful and honest person.
او بعنوان فردی صادق و متفکر ما را تحت تاثیر قرار داد
5 | 0
tanned٢١:١٦ - ١٣٩٩/١٠/١٣
• Next to his tanned face, hers seemed pallid and unhealthy.
در مقابل چهره افتاب سوخته مرد ، زن رنگ پریده و بیمار بنظر می رسید
7 | 1
photo٢٢:٢٢ - ١٣٩٩/٠٩/٢٩
• His photo is a wonderful happy moment caught with perfect timing.
عکس او در لحظه بسیار شاد و کاملا به موقع برداشته شده است
2 | 1
wig٢٠:٣٥ - ١٣٩٩/٠٩/٠٥
• She wore a powdered wig, as was the fashion of the day.
زن یک کلاه گیس پودر زده به سر داشت همانطور که آنزمان مد بود
12 | 1
wig٢٠:٣٣ - ١٣٩٩/٠٩/٠٥
• Do you think she was wearing a wig?
فکر می کنی آن زن کلاه گیس می گذاشت؟
5 | 1
infuse٠١:٢٣ - ١٣٩٩/٠٩/٠٢
• Add the tea leaves and leave to infuse for five minutes.
برگ های چای را اضافه کنید و بگذارید پنج دقیقه دم بکشد
7 | 0
book٠١:١٩ - ١٣٩٩/٠٩/٠٢
• They booked him for robbery.
او را بخاطر دزدی دستگیر کردند
7 | 1
without٢٢:٤٥ - ١٣٩٩/٠٨/٣٠
• silence within and without the room
سکوت در داخل و بیرون از اتاق
7 | 1
come to٢٢:٣٨ - ١٣٩٩/٠٨/٣٠
• A lie begets a lie till they come to generations.
دروغ باعث دروغ میشود که ادامه دارد
5 | 0
come to٢٢:٣٠ - ١٣٩٩/٠٨/٣٠
• Victory won't come to me unless I go to it.
پیروزی برایم اتفاق نخواهد افتاد مگر آنکه برایش تلاش کنم
9 | 0
cheap٠٠:٤٩ - ١٣٩٩/٠٨/١٩
• He was too cheap to buy a new suit for his daughter's wedding, so he wore his old one that was faded and too tight.
او خیلی خسیس بود که برای عروسی دخترش کت وشلوار نو بخرد پس لباس کهنه و رنگ و رو رفته اش را که خیلی تنگ بود پوشید
9 | 1
cheap٠٠:٤٤ - ١٣٩٩/٠٨/١٩
• He felt cheap about living rent-free at his girlfriend's apartment.
او از زندگی بدون پرداخت اجاره دراپارتمان دوست دخترش خجالت می کشید
12 | 0
cheap٠٠:٣٨ - ١٣٩٩/٠٨/١٩
• Talk is cheap--we must act!
حرف زدن آسان است باید عمل کنیم
12 | 0
layout٢٣:٢٥ - ١٣٩٩/٠٨/١٧
• I like the the layout of the house.
او حاضر میشود ۲۰۰۰ دلار برای ماشین لباسشویی هزینه کند
9 | 1
deformed١٨:١٨ - ١٣٩٩/٠٨/١٦
• He was born with a deformed right leg.
او با یک پای راست ناقص بدنیا آمد
7 | 0
hype٢١:٢٧ - ١٣٩٩/٠٨/١٣
• There's been a lot of hype around/surrounding his latest film.
در مورد آخرین فیلم او تبلیغات زیادی شده است
9 | 1
regard١٨:٥٣ - ١٣٩٩/٠٧/٢٦
• She holds him in high regard.
زن احترام آن مرد را نگه می دارد
12 | 1
regard١٨:٥١ - ١٣٩٩/٠٧/٢٦
• In that regard, the job was poorly done.
از این نظر کار بخوبی انجام نشد
5 | 0
past١٩:١٢ - ١٣٩٩/٠٤/١٥
• We saw him only a month past.
ما اورا همین یک ماه پیش دیدیم
21 | 0
feel sick١٩:٠٩ - ١٣٩٩/٠٤/١٥
• I'm not surprised you feel sick after guzzling three ice-creams!
تعجبی نداره اگر بعد از بلعیدن سه تا بستنی حال تهوع داشته باشی
32 | 1
ladybug١٨:١٠ - ١٣٩٩/٠٤/١٣
• Ladybug has some black points on its back.
کفشدوز چند خال سیاه روی پشتش دارد
23 | 0
ladybug١٨:٠٨ - ١٣٩٩/٠٤/١٣
• A female ladybug will lay more than 1000 eggs in her lifetime.
یک کفشدوز ماده در طول عمر بیش از ۱۰۰۰ تخم ریزی دارد
28 | 1
subjective١٢:٢٠ - ١٣٩٩/٠٢/٢١
• Good jurors will try not to be subjective.
هیت منصفه خوب سعی نخواهد کرد نظر شخصی اعمال کند
30 | 0