bottom

/ˈbɑːtəm//ˈbɒtəm/

معنی: پا، زیر، کف، کشتی، ته، بن، پایین، غور، پایین
معانی دیگر: (گیاه شناسی) بطری درخت (جنس brachychiton از خانواده ی sterculia)، پایین ترین بخش هر چیز، زیرین، تحتانی، بیخ، کف (دریا یا حوض و غیره)، ته دریا، بناب، پایاب، پایین (صفحه)، نفر آخر، انتها، نشیمن گاه صندلی، پاچه ی شلوار، (عامیانه) کپل، کون، سرین، نشستگاه، (جمع) پایین تنه ی لباس، پایه و اساس، علت اصلی، رجوع شود به: bottom land، بخشی از کشتی که زیر آب است، کشتی باری، ته دار کردن، به ته چیزی رسیدن، به ته خوردن، ته نشین شدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the lowest or deepest point of something.
مترادف: base, foot, rock bottom
متضاد: apex, height, summit, top
مشابه: belly, depth, floor, foundation, nadir, root

- leaves in the bottom of my teacup
[ترجمه هدیه] برگها در ته فنجان چای من هستند
|
[ترجمه ali] چند برگ در ته لیوان چایی من هستند
|
[ترجمه افشین فلاح] برگهایی در کف فنجان چای من
|
[ترجمه Hossein] برگ هایی در ته فنجان چای من هستند
|
[ترجمه نسترن] برگ های چای در فنجانم ته نشین شده اند.
|
[ترجمه aysan] برگهایی در ته لیوان چای من هستند
|
[ترجمه diana] برگ های چایی ته فنجان من ته نشین شده اند
|
[ترجمه Ki_�/#�_$کیارا] تفاله ی چای ( برگ ) درته لیوان من است
|
[ترجمه ترگمان] در ته فنجان چای من برگ ها حرکت می کنند
[ترجمه گوگل] برگ در پایین تیشرت من است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the underlying area; underside.
مترادف: base, bedrock, underneath, underside, undersurface
متضاد: top
مشابه: bed, belly, bowel, depth, foundation, root, sole, underbelly, underpart

(3) تعریف: the source; essence.
مترادف: basis, bedrock, core, essentials, fundamentals, marrow, root
مشابه: base, essence, ground, heart, origin, pith, rudiments, seat, source

- Let's get to the bottom of the problem.
[ترجمه حامي] بریم ریشه مشکل رو پیدا کنیم
|
[ترجمه ترگمان] بریم ته مشکل رو پیدا کنیم
[ترجمه گوگل] بیایید به پایین مشکل برسیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the solid part under a body of water.
مترادف: bed, floor
مشابه: channel, Davy Jones's locker, depths, substratum

- the bottom of the lake
[ترجمه ترگمان] ته دریاچه
[ترجمه گوگل] پایین دریاچه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: the buttocks.
مترادف: backside, behind, buttocks, can, derri�re, rear, rump, seat
مشابه: butt, buttock, fundament, gluteus, haunches, nates, posterior

(6) تعریف: the position of least worth or value.
مترادف: nadir, rock bottom
متضاد: top
مشابه: depth, underbelly, underside, zero

- life at the bottom
[ترجمه ترگمان] که در ته آن زندگی می کند
[ترجمه گوگل] زندگی در پایین
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: (pl.) pajama trousers.
مشابه: pants, trousers
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bottoms, bottoming, bottomed
• : تعریف: to provide with a base or bottom.
مترادف: base, underlay
مشابه: floor, found, root, seat, underlie
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to settle or rest on the bottom.
مترادف: settle
مشابه: founder, rest, sink, submerge
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of or pertaining to the bottom.
مترادف: lowermost, nether, nethermost, rock-bottom, underneath
متضاد: top
مشابه: basic, footed, ground, rooted, undermost

(2) تعریف: fundamental or basic.
مترادف: basic, essential, fundamental, primary, radical, underlying
مشابه: elementary, rudimentary

جمله های نمونه

1. bottom dead center
نقطه ی مرگ پایین

2. bottom of page forty
پایین صفحه ی چهل

3. bottom of the pool
کف استخر

4. bottom out
(از بدی) رو به بهبود گذاشتن،تخفیف یافتن

5. bottom price
کمترین بها،نازل ترین قیمت

6. the bottom button of a shirt
دکمه ی زیرین یک پیراهن

7. the bottom line is that he is not interested in the job
حرف آخر این است که به این شغل علاقه ای ندارد.

8. the bottom shelf
تاقچه ی زیرین

9. top, bottom and the four sides of a box
سر و ته و چهار طرف جعبه

10. at bottom
در اصل،اساسا،اصلا

11. what's the bottom line?
آخرش چه خواهد شد؟،حرف آخر چیست ؟

12. bet one's bottom dollar
(امریکا - خودمانی) هست و نیست خود را شرطبندی کردن

13. for the bottom drawer(s)
(انگلیس - قدیم) برای جهیزیه،برای شب عروسی

14. from (the bottom of) one's heart
از ته دل،با کمال خلوص و صمیمیت

15. from the bottom of my heart
از ته دل،از صمیم قلب

16. scrape the bottom of the barrel
(خودمانی) به ته دیگ رسیدن،دچار کمبود شدن

17. first grease the bottom of the frying pan
ابتدا ته ماهی تابه را روغنی کن (روغن بمال).

18. he put his bottom on the table
ته خود را روی میز قرار داد.

19. they swept the bottom of the lake in search of the body
کف دریاچه را برای یافتن جسد تجسس کردند.

20. to shave the bottom of the door to make it close right
پایین در را تراشیدن برای اینکه درست بسته شود

21. be at the bottom of
اصل و منشا بودن

22. getting to the bottom of something
ته و توی چیزی را درآوردن

23. greed lies at the bottom of our problems
حرص و ولع سرمنشا مسایل ما است.

24. i am at the bottom of my class in math
من در ریاضی شاگرد آخر کلاسم.

25. placing weights at the bottom of a ship increases its stability
قرار دادن وزن در ته کشتی تعادل آنرا بیشتر می کند.

26. the ooze at the bottom of the lake
لجن ته دریاچه

27. the sediment at the bottom of a vinegar bottle
نهشت ته بطری سرکه

28. to metal a ship's bottom
ته کشتی را فلز پوش کردن

29. dregs had gathered at the bottom of the vinegar bottle
در ته بطری سرکه درده جمع شده بود.

30. it sank clear to the bottom
درست به ته فرو رفت.

31. the boat sank to the bottom
کشتی به ته آب فرو رفت.

32. the road leads to the bottom of the valley
راه به ته دره می رود.

33. the secretaries were at the bottom of our department's hierarchy
منشی ها در رده ی پایین پایورسالاری اداره ی ما بودند.

34. we must get to the bottom of the problem
باید به اصل قضیه بپردازیم.

35. he placed the book in the bottom of the suitcase
کتاب را ته چمدان گذاشت.

36. the keel scraped the river's rocky bottom
ته کشتی بر کف سنگلاخ رودخانه کشیده شد.

37. they dredged the silt from the bottom of the canal
گل و لای ته آبراه را لاروبی کردند.

38. to dredge the ooze from the bottom of the river
لجن ته رودخانه را لایروبی کردن

39. there was a black deposit at the bottom of the bottle
رسوب سیاهی در ته بطری قرار داشت.

40. a wall tapering from one meter at the bottom to ten centimeters at the top
دیواری که (عرض آن) در پایین یک متر است و د ربالا به ده سانتی متر کاهش می یابد.

41. fill this application and sign it on the bottom
این فرم را پر کنید و پای آن را امضا کنید.

42. some fish burrow into the mud at the bottom of the lake and lay eggs there
برخی ماهیان،گل ته دریاچه را سوراخ می کنند و در آن تخم می گذارند.

43. the old man scribbled his signature on the bottom of the page with a shaky hand
پیرمرد با دستان لرزان پای ورقه را به طور ناخوانا امضا کرد.

44. the sand that had been deposited on the bottom of the pool
شن هایی که کف استخر ته نشین شده بود

45. fill this form out and sign it on the bottom
این ورقه را پر کنید و پای آن را امضا فرمایید.

46. the plan to reorganize the company from top to bottom
برنامه ی تجدید سازمان شرکت از بالا تا پایین

47. they dredged up silt and mud from the river bottom
گل و لای ته رودخانه را بیرون کشیدند.

48. then the sharks began to move fast and butt the bottom of our boat
سپس کوسه ماهی ها آغاز کردند به حرکات سریع و زدن سر خود به ته قایق ما

49. he has been hired to organize the company from top to bottom
او را اجیر کرده اند که شرکت را سرتاپا سازمان بدهد.

50. men at the top make the decisions and men at the bottom carry them out
مردان بلندپایه تصمیم ها را می گیرند و مردان دون پایه آنها را انجام می دهند.

مترادف ها

پا (اسم)
support, strength, partner, accident, chance, happening, foot, leg, paw, bottom, ground, end, account, part, power, peg, foundation, ped, pod, playmate

زیر (اسم)
bottom, sole

کف (اسم)
bottom, froth, bed, apron, floor, foam, slag, scum, blubber, deck, silt, offal, spume, insole, skim, scoria

کشتی (اسم)
bottom, vessel, ship, ark, wrestle, hulk, collier, prow

ته (اسم)
base, stub, bottom, bed, heel, butt, extremity, fundament

بن (اسم)
bottom, root, basement

پایین (اسم)
bottom, low, underneath, down

غور (اسم)
bottom, deliberation, contemplation, depth, diving, deep thinking, dive

پایین (صفت)
bottom, nether, low, underneath, down, downward

تخصصی

[عمران و معماری] ته - کف
[مهندسی گاز] ته مانده، زیر، پائین
[زمین شناسی] کف یا سطح زیرین یک حفاری زیرزمینی .
[ریاضیات] ته، پایین، کف، در پایین
[معدن] کف (عمومی استخراج)
[نفت] زیر - به ته رساندن

به انگلیسی

• base, foot; buttocks; seat of a chair
establish; construct; base, provide a foundation
lower, under
the bottom of something is the lowest part of it.
the bottom thing in a series of things is the lowest one.
the bottom of a place such as a street or garden is the end farthest from the entrance.
if you are bottom of the class or come bottom in a test, you are the worst student in the class or get the lowest marks in the test.
if a team comes bottom in a game or competition, all the other teams have done better than they have.
if you get to the bottom of something, you discover the real truth about it or the real cause of it.
your bottom is the part of your body that you sit on.
when something that has been getting worse bottoms out, it stops getting worse, and remains at a particular level.

پیشنهاد کاربران

ته چیزی درآمدن
بنیان نهادن
انتها
و همینطور⬅کف، سر، منشاء، اساس و یا باسن و جایی که روش میشینن
ته - قسمت پایینی
آخر
نشیمنگاه
bottom fell out of something:The value of something reached a lower point or collapsed entirely

ته، عمق
I love you and thank
you from the bottom of my heart

پایین ترین قسمت برای بشتر اجسامی ک در نظر بگیریم مثل کف یک کشتی یا اخرین خط یک صفحه
آخر ، انتها ، ته
آخـر، انتهـا
پایین دست
کف
the bottom is the lowest part 🎴🎴🎴
the bottom of my shoe has a hole in it
در کف کفش من یک سوراخ وجود دارد
Top half=نیمه بالا


Bo ttom half=نیمه پایین

آخر، انتها، پایان، پایین، نشیمنگاه
پایین
SYN of down
OPP of top . Up
پایین_ته
در مورد شلوار : پاچه
bottom of your
pants are awful tight.
پاچه شلوارت خیلی تنگه.
زیرین
پایین
Button و Bottom
برای یادسپاری بهترمی توان از تکنیک هایی چون کشف کلمات اشنا درون کلمه و سپس ارتباط سازی با معنی استفاده نمود طبق گفته ی کارشناسان یادگیری در این رابطه هرچه مسائل جذابتر، خنده دارتر و مسخره امیزتر و ترسناک تر باشد ماندگاری بهتر خواهد داشت البته بعد ازساخت داستان تصورنمودن ان هم می تواند میزان یادسپاری را به مراتب بیشتر کند.
حال شروع بازی با دو کلمه ی مشابهBottom به معنای پایین, زیر, ته, کف, پا و کلمه ی Button به معنای دکمه وهر چیزی شبیه دکمه:
اول کلمه ی Bottom را به نحوی می توان بُت خواند بت با آمدن دین اسلام در زیر پا و در ته و پایین قرار گرفت اما اول کلمه Button، بات ( But ) به معنای ( اما ) است. حال اگر بت اول ان بود می شود پایین اما اگر ( اما ) اول ان بود می شود دکمه و هرچیز دکمه مانند.
درضمن دکمه همیشه گرد نیست بلکه کلیدهای کوچک و مربعی شکل روی کنترل تلویزیون هم شامل کلمه ی Button می شود.
باسن، ته چیزی ، پایین ترین بخش هر چیزی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما