پیشنهادهای ارسلان دستجردی (١٧٣)
مُتَلذِذْ : لذت برنده ، کسی که مدت از چیزی می برد
مُتَذَوِّق : کسی که کم کم چیزی را بچشد یا بفهمد
زن زیبا، زن دلربا، زن چرب زبان ، زن فریبکار بِتاب ای ماهْ بر یارم، بگو یارا اَغاپوسی بِزَن ای باد بر زُلْفَش، که ای زیبا اَغاپوسی گَر این جایی، گَر ...
Artık beni kandıramazsın. دیگر نمیتوانی منو گول بزنی.
Bir artı bir iki eder. یک به علاوه یک دو میشود.
Ucuza d�ş�receği bir arsa peşindeydi به دنبال زمینی بود که ارزان بخرد.
مثال گرفتن، دریافت کردن 1. ATMdan para almak 1. از دستگاه خودپرداز پول دریافت کردن 2. Polis departmanı eleman alıyordu 2. پارتمان پلیس کارمند می گر ...
۹جزیره نزدیک به استانبول که به آنها جزایر پرنس میگویند در ترکی استانبولی kızıl Adalar یا Adalar گویند بزرگترین و معروفترین این جزایر بیوک آدا هیبلی ...
ترکی استانبولی فعل به معنی:گرفتن ( دریافت کردن ) ، خریدن ، برداشتن ، فتح کردن ، کوتاه کردن ، پوشاندن ، جا دادن ، مصرف کردن ، از بین بردن
مثال Bu yemekleri �zel yarışma anıklıyorum این غذاها را برای مسابقه خصوصی آماده میکنم
مثال Bardakları biraz aralamak gerekiyor لازمه کمی بین لیوان ها فاصله گذاشت
مثال دنبال گشتن 1. Soruna bir cevap arıyorum 1. برای سوالت دنبال جواب میگردم مثال زنگ زدن 2. Ka� saat �nce seni aradım neden cevap vermedin 2. چ ...
مثال زیاد شدن 1. Şirket İşleri her g�n biraz daha artmaktadır 1. کارها هرروز زیاد تر میشود. مثال اضافه آمدن 2. Bardak yine arttı 2. لیوان درباره ...
مثال 1. Sence m�d�r mesai saatlerini artıracak mı 1. به نظرت مدیر ساعت های کاری را افزایش خواهد داد؟ محاوره : به نظرت مدیر ساعت کاری ها رو زیاد میکنه؟
مثال:جدا شدن 1. Eşinden ayrılmak istediğini s�yledi 1. گفت میخواهد از همسرش جدا شود مثال: ترک کردن 2. şirket y�neticisi bir iş arkadaşı ile birlikte ...
ترکی استانبولی فعل به معنی : جدا شدن ، ترک کردن
ترکی استانبولی فعل به معنی: افزایش دادن
ترکی استانبولی به معنی: جو
ترکی استانبولی به معنی: زمین ، اراضی
ترکی استانبولی فعل زیاد شدن ، اضافه آمدن ، بالا رفتن ( ارزش بیشتری پیدا کردن )
ترکی استانبولی به معنی: به اضافه ، به علاوه
ترکی استانبولی به معنی: دیگر ، دیگه
ترکی استانبولی به معنی: هنرمند
ترکی استانبولی صفت به معنی: هنری
ترکی استانبولی به معنی: گستاخی
ترکی استانبولی به معنی: عرب
ترکی استانبولی فعل دنبال گشتن و زنگ زدن
ترکی استانبولی به معنی: موتور جستجوگر
ترکی استانبولی به معنی: تیم امداد و نجات
ترکی استانبولی به معنی: واسطه
ترکی استانبولی به معنی: واسطه گری
ترکی استانبولی به معنی: ترس از عنکبوت
ترکی استانبولی فعل به معنی: فاصله گذاشتن
ترکی استانبولی ماه دسامبر را گویند به معنی: فاصله
ترکی استانبولی به معنی: تحقیق ، جستجو
ترکی استانبولی به معنی: عتیقه
ترکی استانبولی فعل به معنی: آماده کردن
ترکی استانبولی صفت به معنی: دوبه هم زن
ترکی استانبولی به معنی: عتیقه فروش
ترکی استانبولی به معنی: بیهوشی
ترکی استانبولی به معنی: کلیدساز
ترکی استانبولی به معنی: زنبور ملکه
ترکی استانبولی به معنی: زنبور
ترکی استانبولی به معنی: جاده اصلی
ترکی استانبولی به معنی: موضوع اصلی
ترکی استانبولی فعل به معنی:گرفتن، دریافت
ترکی استانبولی به معنی: آدرس
ترکی استانبولی به معنی: دادگستری ، دادگاه
ترکی استانبولی به معنی: قدم گذاشتن
ترکی استانبولی به معنی : قَدَم
محرم بودن، نزدیکی داشتن جان برد و عشوه داد و همه ساله آن بود با او تقرب من و با من تفضلش. /سیف فرغانی
تقرب به معنی :نزدیکی جستن، نزدیک شدن، خویش و نزدیکی تقرب در لغت به معنای طلب نزدیکی است. چو شد دور از بساط قرب اقدم بنظم عالم و تکمیل آدم بعنوان دگ ...
تقرب به معنی :نزدیکی جستن، نزدیک شدن، خویش و نزدیکی تقرب در لغت به معنای طلب نزدیکی است. چو شد دور از بساط قرب اقدم بنظم عالم و تکمیل آدم بعنوان دگ ...
به معنی: آب روان، جویبار، آب جاری
به معنی: شارژ ماهیانه ساختمان
به معنی: خانواده
فعل به معنی: توضیح دادن، شرح دادن
به معنی: توضیح ، توضیحات
به معنی: زیرک، زرنگ، چشم باز
خَمیم:به معنی ممدوح، مدح و ثنا شده، ستوده شده خرم آن کس که سخن پیشه اوست شب که از فکر سخن پشت خمیم. /جامی
بندی آهنی که بر گردن یا دست و پای زندانیان می بستند این نه کفش است که اندر همه حال زاولانه است و چدار است و شکال. /ادیب الممالک فراهانی
( زُ فْ ) ( ص . ) ۱ - خسیس ، بخیل . ۲ - ترشروی ، تندخو. ( زَ فْ ) ( ص . ) ۱ - درشت ، ستبر. ۲ - پر، لبریز. ۳ - تندمزه . ( زِ فْ ) ( اِ. ) نوعی صمغ ...
چوب پشت درهای قدیمی خانه یا سرا. بِسْکُله را بِشْکَنه هم گویند
به معنای بشکنم، خود را شکستن کَشتیِ تَن را چو موجَم تَخته تَخته بِشْکَنَم خویشتن را بِسْکُلَم چون خویشتن را لَنْگَرم. /مولوی
با ترس و وحشت، وحشت آور، هولناک چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم. /مولوی
کلمه �مُنَکَّس� یک واژه عربی است که در فارسی ( به ویژه در متون ادبی، مذهبی یا فلسفی ) به کار می رود. این کلمه از ریشه �نَکْس� به معنای واژگون کردن یا ...
گام، گام زدن زان ممالک هست کسری ملک کسری و قباد زان مسالک نیست خطوی خطه ی چین و خطا. // حسین خوارزمی
نوعی پرنده از تیهو یا ( طیهوج ) بزرگتر است طیهوج معرب تیهو است
نوعی کبک از راستهٔ ماکیان سانان و تیرهٔ قرقاولان است. زیستگاه این پرنده از جنوب شرقی ترکیه، سوریه و عراق در غرب تا پاکستان و ایران در شرق و غرب کشور ...
چادر نشین ، خرگاه نشین در عامیانه بالا نشین. از هر چه به جز می است کوتاهی به می هم ز کف بتان خرگاهی به مستی و قلندری و گمراهی به یک جرعه ی می ز ماه ...
گلابی، میوه ای شبیه به گلابی میوه ای است مشابه به امرود در زردی . ( آنندراج )
تمام حق خود از کسی گرفتن بی حساب شدن
غریبی کردن، حس غریبی
فنجان، استکان
گرسنه ، حریص ، تشنه همراستا با اصطلاح کلمه گشنه در زبان فارسی
لیوان
آب
شیشه ، بطری شیشه ای
خونگرم ، دوسداشتنی ، تو دل برو
الان، همین الان
سیخ ، میل بافتنی
باد کردن
چاق، فربه
شوک شدن، شدک
همین الان، الان
شورت، شلوارک کوتاه
آن
هتل ، مهمانسرا
هتل داری
علف هرز
علف
متعادل ، مطلوب ، صحیح
کنار دریا
دریا
دمپایی
پا، از مچ پا به پایین
کفش
دلداری دادن ، تسلی دادن
تحول، تکامل ، تغییر تدریجی
روشنی، وضوح
به روشنی ، به وضوح
در واقع ، صراحتا ، به راستی
افتتاحیه
معنی : مادامی که
معنی : البته همراستا با اصطلاح البته در زبان فارسی
معنی : احتیاج
معنی : امتحان همراستا با اصطلاح امتحان در زبان فارسی
معنی : مجنون
معنی : قرمز
معنی : رنگ
معنی : کاشکی همراستا با اصطلاح کاشکی در زبان فارسی
معنی: لباس
معنی : موجود همراستا با اصطلاح موجود در زبان فارسی
معنی : سِرّ، راز
معنی : دوست
معنی : عشق
معنی : عاقل
معنی :خرج
معنی: جهان
معنی: عجایب
معنی: فقط
معنی : حقیقت
معنی : هفته
معنی: زمان همراستا با استفاده اصطلاح زمان در زبان فارسی
معنی : اعتبار همراستا با اصطلاح اعتبار در زبان فارسی عزت، احترام و. . . . .
در ترکی استانبولی معنی: از ابتدا، از اول، از نو
در ترکی معنی : سَر
در ترکی معنی : چشم، دیده
در ترکی استانبولی معنی: عینک
در ترکی استانبولی معنی: عینک آفتابی
در ترکی استانبولی آفتاب, خورشید
ختن. [ خ ُ ت َ] ( اِخ ) بنابر قول یاقوت ختن که گاهی با تشدید تاء نیز می آید نام ولایتی است بزیر کاشغر و در پشت یوزَکَند. به معنی: زیباروی، نام گونه ...
ماه اول از ماه های شمسی نام برج اول از بروج دوازده گانه پس از حوت و پیش از ثور. و پیش احکامیان این برج بیت الشرف آفتاب است و مطابق است با فروردین . ...
قرناق: کنیز ، خدمتکار
گٌلخَنی : کارگر آتشکده در حمام قدیمی، کسب که هیزم یا چون یا پیخال در آتش میریخته برای گرم کردن آب حمام. در گذشته بدترین مکان برای شغل آنجا بوده است ...
عذر خواهان ، بهانه آورندگان
معتذر: بهانه آورنده، عذر خواهنده، پوزش خواه
باغها و گلزارهایی که بنای عظیمی در وسط آن باشد. بوستان، بهشت باغی که بنا به روایات شدّاد ساخته بود و مَثَل و مظهر سرسبزی و خرّمی است، نام دختر گود ...
فاتر : سست و ضعیف
زرد برنج: شله زرد
کَزَر: زردک که به هویج ایرانی مشهور است گ.
درخت قمرالدین نوعی از زرد آلو می باشد که بسیار شیرین است. این بطوطه در وصف انطاکیه ازین زردآلو هم نام می بر، رحلة ابن بطوطه ۱۸۱/۱ در اصفهان آن را ش ...
شکسته زبان: کسی که زبانش بگیرد و کلمات را صحیح و درست ادا نکند
لون. [ ل ُ وِ ] ( اِخ ) ده کوچکی از دهستان کشور بخش پاپی شهرستان خرم آباد واقع در 36000گزی جنوب باختری سپیددشت و 7000گزی باختر ایستگاه کشور. دارای 48 ...
محجوج: کسب که در حجت و خصومت شکست خورده باشد.
هَمّاز : سخن چین، عیب کننده مترادف غَمّاز �هَمّاز� از مادّه �همز� ( بر وزن طنز ) به معنای غیبت کردن و عیب جوئی نمودن است. صد اشعب طماع بباید که د ...
صبیانی: کودکانه، نابخردانه، ناسنجیده، ناپخته اصلاحی که در فارسی میگوییم: بچه شدی یا بچگانه رفتار نکن کودکان، جمع صبی ( اسم ) جمع صبی کودکان اطفال ...
صبیان: کودکان: نابخردان، ناسنجیده اصلاحی که در فارسی میگوییم: بچه شدی یا بچگانه رفتار نکن کودکان، جمع صبی ( اسم ) جمع صبی کودکان اطفال . تثنیه ص ...
صبوة، صبوت: جوان صبوتی: جوانی
طرّاری کردن : تردستی کردن، حیله گری کردن، حقه بازی کردن طرّار : کسیه بر، عیار، حیله گر
طرّاری: تردستی زیرکانه، حیله گری طرّاری : کسیه بری ، دزدی ، گربزی عیاری کیسه بری یا گریزی. /فرهنگ فارسی
اسم دختر عربی که به معنی تاج گوهرنشان یا جواهرنشان
مُرَصَّعْ : تاج گوهرنشان جواهرنشان. گوهرنشان. گوهرنگار. به گوهر آژده. گوهرها نشانده. دانه نشان. محلی به جواهر. گوهرآمود. گوهر درنشانده : کلاه چهارپر ...
جعد: زلف تابدار جعد. [ ج َ ] ( ع اِ ) موی مرغول. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . پشک. بشک. مرغول. پیچیده. درهم پیچیده. زره. شکن. شکنج ...
نعمت دهنده، مالدار، غنی، ثروتمند منعم . [ م ُ ع ِ ] ( ع ص ) مالدار و نعمت دهنده . ( آنندراج ) . آنکه احسان و نیکویی می کند و نعمت دهنده و کریم و نیکو ...
مَشوب / mashub آلوده شده، آمیخته شده
مبرد. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) سوهان. ( بحرالجواهر ) ( از تاج العروس ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) ( آنندراج ) ( غیاث ) ( اقرب الموارد ) . مسحل. منحت. دهخد ...
خوب روی، زیبا روی و دلربا. زیبا . قشنگ . دلربا. شیرین . فرد ممتاز در حسن و زیبائی از همنوع خواه از مردم و خواه از اشیاء : و من کمرکی ساخته بودم شاهد ...
نمی لَهَند: نمی گذارند، اجازه نمی دهند. نمی لَهَد: نمی گذارد، اجازه نمی دهد. منبع : فیه ما فیه تصحیح حسین حیدرخانی فصل ۲۷ بیست و هفتم
نمی لهند
آیینه داری . [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) عمل آینه دار: آیینه داری در محلّه ٔ کوران . || سرتراشی . گرّایی . سلمانی گری . حجامی . فصادی لغتنامه دهخدا ...
آیینه داری . [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) عمل آینه دار: آیینه داری در محلّه ٔ کوران . || سرتراشی . گرّایی . سلمانی گری . حجامی . فصادی لغتنامه دهخدا ...
میناگر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) میناکار. کسی که شغل میناکاری دارد. از عالم ( از قبیل ) شیشه گر. ( آنندراج ) . جمله پاکیها از آن دریا برند قطره هایش یک بی ...
چوبک زن . [ ب َ زَ ] ( نف مرکب ) نقاره چی . ( غیاث اللغات ) . طبل نواز. ( فرهنگ رازی ) . نوبت زن . ( فرهنگ خطی ) . طبال و نقاره زن . ( یادداشت مؤلف ...
اثمار جمع ثَمَر = میوه دادن . بارآوردن نبود دور که از فیض بهار عهدت گر ز احجاز چو اشجار برآید اثمار //طبیب اصفهانی
مفرّ = گریز جای، جایی برای گریختن بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی کران را که باشد ظفر؟ // سعدی
هیجا= نبرد، جنگ، میدان جنگ هوابینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ // سعدی بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی کران را که باشد ظفر؟ // سع ...
بستُردن به معنی پاک کردن، زدودن، از بین بردن، محو کردن یا به صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه چشم می توان هر چه سیاهی به دمی بستردن شهریار
مجیر به معنی حامی، دستگیر ، پناه دهنده که باشد آن کِه بِگُفتم؟ خیالِ شَمسُ الدّین که او مَراست خَدیو و مُجیرِ بی دادی مولوی
در اشتیاق تو چندان صنم صنم گفتم که شرمسار ز خود زاهد و برهمن شد نظیری نیشابوری برهمن پیشوای روحانی در آیین برهمایی دکتر شفیعی کدکنی در مورد " برهمن ...
خصم: دشمن، ستیزه جو خصم را به دشمنی یکطرفه گویند تو عَدوِّ او نه یی خَصْمِ خودی چه غَم آتش را که تو هیزُم شُدی؟ مولوی که بد مرد را خصم خود می کنی ...
کبایر یا کبائر یه معنی گناه کبیره عاصیانْ وَاهْلِ کَبایِر را به جَهد وارَهانَم از عِتابِ نَقضِ عَهد مولوی
شیر خشمگین شیر غضبناک شیر قدرتمند شیرخشمگین قوی منبع دهخدا